زمان جاري سايت, چهارشنبه سپتامبر 08, 2010 11:58 am

زمان در انجمن بر اساس UTC + 3:30 hours تنظيم شده است.




ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 7 پست ] 
نام نويسنده پيام
 موضوع پست: داستان ابراهیم علیه السّلام
پستپست شد: پنجشنبه جولاي 09, 2009 5:45 pm 
غايب
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت
نماد کاربر
تاريخ عضويت: پنجشنبه ژوئن 04, 2009 12:03 pm
پست ها: 2183
موقعيت مکاني: تهران
تشکر کرده : 138 مرتبه
تشکر شده: 35 مرتبه
Images: 16
وبلاگ: دیدن وبلاگ (1)
وَ إِذْ قَالَ إِبْرَهِیمُ لاَبِیهِ ءَازَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصنَاماً ءَالِهَةً إِنى أَرَاك وَ قَوْمَك فى ضلَلٍ مُّبِینٍ(74)
وَ كَذَلِك نُرِى إِبْرَهِیمَ مَلَكُوت السمَوَتِ وَ الاَرْضِ وَ لِیَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ(75)
فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ الَّیْلُ رَءَا كَوْكَباً قَالَ هَذَا رَبى فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لا أُحِب الاَفِلِینَ(76)
فَلَمَّا رَءَا الْقَمَرَ بَازِغاً قَالَ هَذَا رَبى فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئن لَّمْ یهْدِنى رَبى لاَكونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضالِّینَ(77)
فَلَمَّا رَءَا الشمْس بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبى هَذَا أَكبرُ فَلَمَّا أَفَلَت قَالَ یَقَوْمِ إِنى بَرِى ءٌ مِّمَّا تُشرِكُونَ(78)
إِنى وَجَّهْت وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطرَ السمَوَتِ وَ الاَرْض حَنِیفاً وَ مَا أَنَا مِنَ الْمُشرِكِینَ(79)
وَ حَاجَّهُ قَوْمُهُ قَالَ أَ تحَجُّونى فى اللَّهِ وَ قَدْ هَدَانِ وَ لا أَخَاف مَا تُشرِكُونَ بِهِ إِلا أَن یَشاءَ رَبى شیْئاً وَسِعَ رَبى كلَّ شىْءٍ عِلْماً أَ فَلا تَتَذَكرُونَ(80)


وَ كیْف أَخَاف مَا أَشرَكتُمْ وَ لا تخَافُونَ أَنَّكُمْ أَشرَكْتُم بِاللَّهِ مَا لَمْ یُنزِّلْ بِهِ عَلَیْكمْ سلْطناً فَأَى الْفَرِیقَینِ أَحَقُّ بِالاَمْنِ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ(81)
الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسوا إِیمَنَهُم بِظلْمٍ أُولَئك لهَُمُ الاَمْنُ وَ هُم مُّهْتَدُونَ(82)
وَ تِلْك حُجَّتُنَا ءَاتَیْنَهَا إِبْرَهِیمَ عَلى قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجَتٍ مَّن نَّشاءُ إِنَّ رَبَّك حَكِیمٌ عَلِیمٌ(83)
74. و به یاد آور وقتى را كه ابراهیم به پدرش آزر گفت : آیا بتهایى را خدایان خود مى گیرى ؟ من تو را و قوم تو را در گمراهى آشكار مى بینم .
75. و اینچنین به ابراهیم ملكوت آسمانها و زمین را نشان مى دهیم و براى اینكه از یقین كنندگان گردد.
76. پس همین كه شب او را پوشانید، ستاره اى را دید، گفت : این پروردگار من است . سپس همین كه غروب كرد، گفت : من غروب كنندگان را دوست ندارم .
77. پس از آن ، وقتى كه ماه را دید كه طلوع كرد، گفت : این پروردگار من است . سپس ‍ ماه كه غروب كرد، گفت : اگر پروردگار من مرا هدایت نكند، از گروه گمراهان خواهم بود.
78. پس از آنكه خورشید را دید كه طلوع كرد، گفت : این پروردگار من است ، این بزرگتر است . پس آنگاه كه خورشید نیز غروب كرد، گفت : اى قوم ، من از آنچه شریك خدا قرار مى دهید، بیزارم .
79. من رو آوردم به كسى كه آسمانها و زمین را آفریده است ، در حالى كه میانه رو هستم و از مشركان نیستم .
80. و قوم او با وى محاجه كردند. گفت : آیا با من درباره خدا محاجه مى كنید؟ و حال آنكه مرا هدایت كرده و من از كسانى كه شریكش قرار مى دهید، نمى ترسم مگر اینكه پروردگار من چیزى بخواهد. علم پروردگارم به همه چیز وسعت دارد. آیا متذكر نمى شوید؟
81. و چگونه من از شریكان (یا از شرك ) شما بترسم در حالى كه شما نمى ترسید از اینكه براى خدا بدون دلیل شریك قرار دادید؟ پس كدامیك از این دو طایفه به امن سزاوارتر است اگر مى دانید؟
82. كسانى كه ایمان آوردند و ایمان خود را با ظلم نپوشانیدند، امن از آن ایشان است و راه یافتگان ایشانند.
83. این است حجت ما كه به ابراهیم علیه قومش دادیم . هر كه را بخواهیم ، درجاتى بالا مى بریم ، زیرا پروردگار تو حكیم و علیم است .
(از سوره مباركه انعام )
گفتارى درباره شخصیت ابراهیم خلیل (علیه السلام ) و سرگذشت او
در ذیل این عنوان بحثهایى است قرآنى ، علمى ، تاریخى و غیره كه باید هر كدام را جداگانه متعرض شد.
1- داستان ابراهیم (ع ) از نظر قرآن
آنچه از قرآن كریم در این باره استفاده مى شود این است كه :
ابراهیم (علیه السلام ) از اوان طفولیت تا وقتى كه به حد تمیز رسیده در نهانگاهى دور از جامعه خود مى زیسته ، و پس از آنكه به حد تمیز رسیده از نهانگاه خود به سوى قوم و جامعهاش بیرون شده و به پدر خود پیوسته است ، و دیده كه پدرش و همه مردم بت مى پرستند، و چون داراى فطرتى پاك بود و خداوند متعال هم با ارائه ملكوت تاییدش نموده و كارش را به جایى رسانده بود كه تمامى اقوال و افعالش موافق با حق شده بود این عمل را از قوم خود نپسندید و نتوانست ساكت بنشیند، لاجرم به احتجاج با پدر خود پرداخته او را از پرستش بتها منع و به توحید خداى سبحان دعوت نمود، باشد كه خداوند او را به راه راست خود هدایت نموده از ولایت شیطان دورش سازد. پدرش وقتى دید ابراهیم به هیچ وجه از پیشنهاد خود دست بر نمى دارد او را از خود طرد نمود و به سنگسار كردنش تهدید نمود.
ابراهیم (علیه السلام ) در مقابل این تهدید و تشدید از در شفقت و مهربانى با وى تلطف كرد و چون ابراهیم مردى خوش خلق و نرم زبان بود، در پاسخ پدر نخست بر او سلام كرد و سپس وعده استغفارش داد. و در آخر گفت : در صورتى كه به راه خدا نیاید او و قومش را ترك گفته ولى به هیچ وجه پرستش خدا را ترك نخواهد كرد.
از طرفى دیگر با قوم خود نیز به احتجاج پرداخته و در باره بتها با آنان گفتگو كرد با اقوام دیگرى هم كه ستاره و آفتاب و ماه را مى پرستیدند احتجاج نمود تا اینكه آنان را نسبت به حق ملزم كرد و داستان انحرافش از كیش بت پرستى و ستاره پرستى در همه جا منتشر شد. روزى كه مردم براى انجام مراسم دینى خود همه به خارج شهر رفته بودند ابراهیم (علیهالسلام ) به عذر كسالت ، از رفتن با آنان تخلف نمود و تنها در شهر ماند، وقتى شهر خلوت شد به بتخانه شهر درآمده و همه بتها را خرد نمود و تنها بت بزرگ را گذاشت شاید مردم به طرف او برگردند. وقتى مردم به شهر بازآمده و از داستان با خبر شدند در صدد جستجوى مرتكب آن برآمده سرانجام گفتند: این كار همان جوانى است كه ابراهیم نام دارد.
ناچار ابراهیم را در برابر چشم همه احضار نموده و او را استنطاق كرده پرسیدند آیا تو با خدایان ما چنین كردى ؟ ابراهیم (علیه السلام ) گفت : این كار را بت بزرگ كرده است و اگر قبول ندارید از خود آنها بپرسید تا اگر قدرت بر حرف زدن دارند بگویند چه كسى به این صورتشان درآورده . ابراهیم (علیه السلام ) قبلا به همین منظور تبر را به دوش بت بزرگ نهاده بود تا خود شاهد حال باشد.
ابراهیم (علیه السلام ) میدانست كه مردم در باره بتهاى خود قائل به حیات و نطق نیستند، و لیكن میخواست با طرح این نقشه ، زمینهاى بچیند كه مردم را به اعتراف و اقرار بر بى شعورى و بى جانى بتها وادار سازد، و لذا مردم پس از شنیدن جواب ابراهیم (علیه السلام ) به فكر فرو رفتن به انحراف خود اقرار نمودند و با سرافكندگى گفتند: تو كه میدانى این بتها قادر بر تكلم نیستند. ابراهیم (علیه السلام ) كه غرضى جز شنیدن این حرف از خود آنان نداشت بى درنگ گفت : آیا خداى را گذاشته و این بتها را كه جماداتى بى جان و بى سود و زیانند مى پرستید؟ اف بر شما و بر آنچه مى پرستید، آیا راستى فكر نمى كنید؟ و چیزهایى را كه خود به دست خودتان مى تراشید مى پرستید، و حاضر نیستید خدا را كه خالق شما و خالق همه مصنوعات شما (یا اعمال شما) است بپرستید؟.
مردم گفتند: باید او را بسوزانید و خدایان خود را یارى و حمایت كنید. به همین منظور آتشخانه بزرگى ساخته و دوزخى از آتش افروخته و در این كار براى ارضاء خاطر خدایان همه تشریك مساعى نمودند، و وقتى آتش ‍ شعله ور شد ابراهیم (علیه السلام ) را در آتش افكندند، خداى متعال آتش را براى او خنك گردانید و او را در شكم آتش سالم نگه داشت ، و كید كفار را باطل نمود.
ابراهیم (علیه السلام ) در خلال این مدت با نمرود هم ملاقات نموده و او را نیز كه ادعاى ربوبیت داشت مورد خطاب و احتجاج قرار داد و به وى گفت : پروردگار من آن كسى است كه بندگان را زنده مى كند و مى میراند. نمرود از در مغالطه گفت : من نیز زنده مى كنم و مى میرانم ، هر یك از اسیران و زندانیان را كه بخواهم رها مى كنم و هر كه را بخواهم به قتل مى رسانم . ابراهیم به بیان صریحترین كه راه مغالطه را بر او مسدود كند احتجاج نمود و گفت : خداى متعالى آن كسى است كه آفتاب را از مشرق بیرون مى آورد، تو اگر راست مى گویى از این پس كارى كن كه آفتاب از مغرب طلوع كند، در اینجا نمرود كافر مبهوت و سرگشته ماند.
پس از آنكه ابراهیم (علیه السلام ) از آتش نجات یافت باز هدف خود را تعقیب نموده و شروع به دعوت به دین توحید و دین حنیف نمود، و عده كمى به وى ایمان آوردند. قرآن كریم از آن جمله لوط و همسر ابراهیم (علیه السلام ) را اسم مى برد: این بانو همان زنى است كه ابراهیم (علیه السلام ) با او مهاجرت كرد و پیش از بیرون رفتن از سرزمین خود به اراضى مقدسه با او ازدواج كرده بود.
ابراهیم (علیه السلام ) و همراهانش در موقع بیرون شدن از وطن خود از قوم خود تبرى جسته و شخص او از آزر كه او را پدر نامیده بود و در واقع پدرش ‍ نبود بیزارى جسته و به اتفاق همسرش و لوط به سوى ارض مقدس هجرت كردند، باشد كه در آنجا بدون مزاحمت كسى و دور از اذیت و جفاى قومش ‍ به عبادت خداوند مشغول باشند.
پس از این دعا بود كه خداى تعالى او را با اینكه به حد شیخوخت و كهولت رسیده بود به تولد اسحاق و اسماعیل و از صلب اسحاق به یعقوب بشارت داد، و پس از مدت كمى اسماعیل و بعد از او اسحاق به دنیا آمدند، و خداوند همانطورى كه وعده داده بود بركت را در خود او و دو فرزندش و اولاد ایشان قرار داد و مبارك شان ساخت .
ابراهیم (علیه السلام ) به امر پروردگار خود به مكه ، كه درهاى عمیق و بى آب و علف بود، رفت و فرزند عزیزش اسماعیل را در سن شیرخوارگى در آن مكان مخوف منزل داده و خود به ارض مقدس مراجعت نمود. اسماعیل در این سرزمین نشو و نما كرد، و اعراب چادرنشین اطراف به دور او جمع شده و بدینوسیله خانه كعبه ساخته شد.
ابراهیم (علیه السلام ) گاه گاهى پیش از بناى مكه و خانه كعبه و پس از آن به مكه مى آمد و از فرزندش اسماعیل دیدن مى كرد. تا آنكه در یك سفر به ساختن خانه كعبه شد، لذا به اتفاق اسماعیل این خانه را بنا نهاد، و این اولین خانهاى است كه از طرف پروردگار ساخته شد، و این خانه مباركى است كه در آن آیات بینات و در آن مقام ابراهیم است ، و هر كس درون آن داخل شود از هر گزندى ایمن است .
ابراهیم (علیه السلام ) پس از فراغت از بناى كعبه دستور حج را صادر نموده ، و آیین و اعمال مربوط به آن را تشریع نمود.
آنگاه خداى تعالى او را ماءمور به ذبح فرزندش اسماعیل نمود، ابراهیم (علیه السلام ) اسماعیل (علیه السلام ) را در انجام فرایض حج شركت مى داد، موقعى كه به سعى رسیدند و مى خواستند كه بین صفا و مروه سعى كنند، این ماموریت ابلاغ شد، و ابراهیم (علیه السلام ) داستان را با فرزندش ‍ در میان گذاشت و گفت : فرزند عزیزم ! در خواب چنین مى بینم كه ترا ذبح و قربانى مى كنم نیك بنگر تا راءیت چه خواهد بود. عرض كرد: پدرجان ! هر چه را كه ماءمور به انجامش شدهاى انجام ده ، و ان شاء اللّه به زودى خواهى دید كه من مانند بندگان صابر خدا چگونه صبرى از خود نشان مى دهم . پس ‍ از اینكه هر دو به این امر تن دردادند و ابراهیم (علیه السلام ) صورت جوانش را بر زمین گذاشت وحى آمد كه اى ابراهیم ، خواب خود را تصدیق كردى و ما به همین مقدار از تو قبول كردیم ، و ذبح عظیمى را فدا و عوض او قرار دادیم .
آخرین خاطرهاى كه قرآن كریم از داستان ابراهیم (علیه السلام ) نقل نموده دعاهایى است كه ابراهیم (علیه السلام ) در بعضى از سفرها در مكه كرده و آخرین دعایش این است : پروردگارا پدر و مادر من و كسانى را كه ایمان آورده اند در روز حساب بیامرز.

_________________
ما رفتیم ...
اما تو اگه میتونی بمون ...



پرش به بالا
 صفحه شخصي Personal album  
 
 موضوع پست: داستان ابراهیم علیه السّلام(قسمت دوم)
پستپست شد: پنجشنبه جولاي 09, 2009 5:48 pm 
غايب
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت
نماد کاربر
تاريخ عضويت: پنجشنبه ژوئن 04, 2009 12:03 pm
پست ها: 2183
موقعيت مکاني: تهران
تشکر کرده : 138 مرتبه
تشکر شده: 35 مرتبه
Images: 16
وبلاگ: دیدن وبلاگ (1)
2-منزلت ابراهیم (ع ) نزد خداوند و موقف بندگى اش



خداى تعالى در كلام مجیدش ابراهیم را به نیكوترین وجهى ثنا گفته و رنج و محنتى را كه در راه پروردگارش تحمل نموده بود، به بهترین بیانى ستوده و در شصت و چند جا از كتاب عزیزش اسم او را برده ، و موهبتها و نعمتهایى را كه به او ارزانى داشته در موارد بسیارى ذكر كرده است ، اینك چند مورد از آن مواهب را در اینجا ذكر مى كنیم :
1- خداى تعالى رشد و هدایت او را قبلا ارزانیش داشته بود.
2- او را در دنیا برگزید. و او در آخرت نیز در زمره صالحین خواهد بود، زیرا او در دنیا وقتى خدایش فرمود: تسلیم شو، گفت : تسلیم امر پروردگار عالمیانم .
3- او كسى است كه روى دل را به پاكى و خلوص متوجه خدا كرده بود، و هرگز شرك نورزید.
4- او كسى است كه دلش به یاد خدا قوى و مطمئن شده و به همین جهت به ملكوتى كه خدا از آسمانها و زمین نشانش داد ایمان آورد، و یقین كرد.
5- خداوند او را خلیل خود خواند.
6- رحمت و بركات خود را بر او و اهلبیتش ارزانى داشت و او را به وفادارى ستود.
7- او را به وصف حلیم و اواه و منیب توصیف كرد.
8- و نیز او را مدح كرده به اینكه امتى خداپرست و حنیف بوده ، و هرگز شرك نورزیده ، و همواره شكرگزار نعمتهایش بوده ، و اینكه او را برگزید و به راه راست هدایت نمود و به او اجر دنیوى داده و او در آخرت از صالحین است .
9- ابراهیم (علیه السلام ) پیغمبرى صدیق بود. و قرآن او را از بندگان مؤ من و از نیكوكاران شمرده و به او سلام كرده است . و او را از كسانى دانسته كه ((صاحبان ایدى و ابصارند))، و خداوند با یاد قیامت خالصشان كرده است .
10- خداوند او را امام قرار داد. و او را یكى از پنج پیغمبرى دانسته كه اولى العزم و صاحب شریعت و كتاب بودند.
11- خداوند او را علم ، حكمت ، كتاب ، ملك و هدایت ارزانى داشته و هدایت او را در نسل و اعقاب او كلمه باقیه قرار داده . و نیز خداوند نبوت و كتاب را در ذریه او گذاشت . و براى او در میان آیندگان لسان صدق (نام نیك ) قرار داد.
این بود فهرست آن مناصب الهى و مقامات عبودیتى كه خداوند به ابراهیم ارزانى داشته و در قرآن از آن اسم برده است ، و قرآن كریم فضایل و كرامات هیچیك از انبیاء كرام را به این تفصیل ذكر نفرموده . و خواننده عزیز مى تواند شرح و تفصیل هر یك از آن مقامات را در تفسیر آیه مربوط به آن در مجلدات قبلى و یا بعدى مطالعه بفرماید.
آرى ، قرآن كریم به منظور حفظ شخصیت و حیات ابراهیم (علیهالسلام )، دین استوار ما را هم ((اسلام )) نامیده و آنرا به ابراهیم (علیه السلام ) نسبت داده و فرموده : ((ملة ابیكم ابراهیم هو سمیكم المسلمین من قبل )) و نیز فرموده : ((قل اننى هدینى ربى الى صراط مستقیم دینا قیما ملة ابراهیم حنیفا و ما كان من المشركین )).
خداوند كعبه اى را كه آنجناب ساخت ، ((بیت الحرام )) و قبله عالمیان قرار داد و براى زیارت آن مناسك حج را تشریع نمود، تا بدین وسیله یاد مهاجرتش را به آن دیار و اسكان همسر و فرزندش را در آنجا و خاطره ذبح فرزند و توجهاتش به خدا و آزار و محنتهایى را كه در راه خدا دیده ، زنده نگاه بدارد.

3- آثار پربركتى كه آن حضرت از خود در جامعه بشرى به یادگار گذاشت

از جمله آثارى كه ابراهیم (علیه السلام ) از خود به یادگار گذاشت ، یكى دین توحید است . زیرا از آنروز تاكنون هر فرد و جامعهاى كه از این نعمت برخوردار شده ، از بركت وجود آنجناب بوده است .
امروز هم ادیانى كه به ظاهر دین توحید خوانده مى شوند از یادگارها و آثار وجودى او مى باشند، یكى از آن ادیان ، دین یهود است كه منتهى و منتسب به موسى بن عمران (علیهم السلام ) است ، و موسى بن عمران (علیهما السلام ) یكى از فرزندان ابراهیم (علیه السلام ) شمرده مى شود، براى اینكه نسب او به اسرائیل یعنى یعقوب بن اسحاق (علیهم السلام ) منتهى مى گردد، و اسحاق (علیه السلام ) فرزند ابراهیم (علیه السلام ) است . یكى دیگر دین نصرانیت است كه منتهى به عیسى بن مریم (علیهما السلام ) مى شود و نسب عیسى بن مریم (علیهما السلام ) نیز به ابراهیم (علیه السلام ) مى رسد. و همچنین دین اسلام كه از جمله ادیان توحید است ، چون این دین مبین منسوب به رسول خدا محمد بن عبدالله (صلى اللّه علیه وآله و سلم ) است ، و نسبت آنجناب نیز به اسماعیل ذبیح (علیه السلام ) فرزند ابراهیم خلیل (علیه السلام ) منتهى مى شود.
پس میتوان گفت دین توحید در دنیا از آثار و بركات آنجناب است . علاوه بر اصل توحید، برخى از فروعات دینى مانند: نماز، زكات ، حج ، مباح بودن گوشت چارپایان ، تبرى از دشمنان خدا، تحیت (سلام ) گفتن و احكام دهگانه مربوط به طهارت و تنظیف كه پنج حكم آن مربوط به سر و پنج حكم دیگرش مربوط به سایر اعضاى بدن است ،نیز از آن حضرت به یادگار مانده است . اما پنج حكم مربوط به سر: گرفتن آبخور (سبیل )، گذاشتن ریش ، بافتن گیسوان ، مسواك كردن و خلال نمودن دندانها، مى باشد. و اما پنج حكمى كه مربوط به سایر اعضاى بدن مى باشند، عبارتند از: تراشیدن و ازاله مو از بدن ، ختنه كردن ، ناخن گرفتن ، غسل جنابت و شستشوى با آب .
بلكه همانطورى كه در بحثهاى قبل مفصلا گذشت ، مى توان گفت آنچه سنت پسندیده چه اعتقادى و چه عملى كه در جوامع بشرى یافت مى شود همه از آثار نبوت انبیا (علیهم السلام ) است ، كه یكى از بزرگان این سلسله جلیل ابراهیم خلیل (علیه السلام ) است . پس آن حضرت حق بزرگى به گردن جامعه بشریت دارد، حال چه اینكه بشر خودش بداند و ملتفت باشد یا نباشد.

4- تورات فعلى درباره ابراهیم (ع ) چه مى گوید؟

تورات مى گوید: تارح پدر ابراهیم هفتاد سال زندگى كرد، وى صاحب سه فرزند شد: ابرام ، ناحور و هاران .
اءبرام و ناحور و هاران فرزندان تارحند و لوط، فرزند هاران است . هاران در حیات پدرش از دنیا رفت ، و مرگش در همان محل تولدش یعنى ((اور)) كلدانیها اتفاق افتاد.
اءبرام و ناحور هر كدام همسرى براى خود گرفتند، اءبرام ((ساراى )) و ناحور ((ملكه )) را.
پدر ملكه مردى بنام ((هاران )) بوده كه دخترى دیگر به نام ((بسكه )) داشته . ساراى زنى نازا بوده و فرزندى نداشته .
تارح ، اءبرام فرزند خود را با لوط بن هاران نوهاش و ساراى همسربرداشت و از اور كلدانیها بیرون شده و به سوى كنعان روان گردید. در بین راه به شهر حاران رسیده و همانجا رحل اقامت افكند. تارح همچنان در حاران بماند تا آنكه در سن دویست و پنج سالگى از دنیا رفت .
و نیز در تورات است كه : پروردگار به اءبرام گفت : از سرزمین پدرى و از میان قوم و قبیله خود به سوى شهرى كه بعدا برایت تعیین مى كنم بیرون شو تا تو را در آنجا امتى عظیم و موجودى پر بركت گردانیده و اسمت را بزرگ كنم ، و هر كه را هم كه تو را مبارك بداند بركت دهم و هر كس كه تو را از رحمتم دور بداند از رحمت خود دور سازم ، و سرانجام كارت را به جایى رسانم كه جمیع قبایل زمین به تو تبرك جویند. اءبرام همانطور كه پروردگار دستور داده بود به راه افتاد و لوط را هم همراه خود برد. لوط برادرزاده او بود. و در آن ایام ، اءبرام در سن نود و پنج سالگى بود. در موقع خروج ، اءبرام ، ساراى همسرش و لوط برادرزادهاش و همه اثاث و خدمه و بردگان خود را كه در آنجا جمع كرده بود، همراه خود برداشت و به سرزمین كنعان رفت .
اءبرام در بین راه گذارش به محل ((شكیم )) و از آنجا به ((بلوطستان موره )) افتاد، در این هنگام كنعانیها نیز در آن سرزمین بودند. ناگاه پروردگار، خود را براى اءبرام ظاهر ساخت و به وى گفت : این سرزمین را به نسل تو مى دهم . اءبرام پس از شنیدن این مژده قربانگاهى براى پروردگارى كه برایش ظاهر شده بود در آنجا بنا نهاد. و به طرف كوهى در سمت مشرق ((بیت ایل )) به راه افتاد. در آنجا خیمه خود را برافراشت ، و محل این خیمه طورى قرار داشت كه ((بیت ایل )) در طرف مغرب و ((عاى )) در طرف مشرق آن قرار مى گرفت . آنجا نیز قربانگاهى براى پروردگار بنا نهاد و پس از خواندن نام پروردگار، به سمت جنوب طى منازل كرد تا به كنعان رسید، وقتى در كنعان قحط سالى شد و مردم از گرسنگى تلف مى شدند، دیدن این وضع براى اءبرام سخت دشوار بود، از آنجا بطرف مصر حركت كرد تا بدین وسیله خود را از دیدن آن وضع دور بسازد، در همین سفر بود كه براى اءبرام پیش آمدى رخ داد، و آن این بود كه ساراى همسرش ، مورد طمع پادشاه آن دیار واقع شد. ساراى زنى بسیار زیباروى بود و اءبرام به همین جهت در نزدیكى هاى مصر به همسرش گفت : تو زنى زیبا و نیكومنظرى و من از این مى ترسم كه مصریان با دیدن تو بگویند این همسر اوست و براى اینكه به تو دست یابند مرا به قتل رسانند، ناچار به تو توصیه مى كنم كه هر كس به تو گفت چه نسبتى با اءبرام دارى ، بگو من خواهر اویم تا بدین وسیله خیرى به من برسد و جانم را حفظ كرده باشى .
اتفاقا وضع همانطورى شد كه اءبرام پیشبینى كرده بود. چون سركردگان و صاحب منصبان دربار فرعون ، ساراى را دیده و زیبایى او را نزد فرعون تعریف كردند و او را به دربار فرعون بردند و فرعون بخاطر ساراى ، اءبرام را صاحب گوسفند، گاو، الاغ ، غلامان ، كنیزان ، خران ماده و شتران بسیار كرد.
پروردگار به سبب طمعى كه او به همسر اءبرام كرده بود لطمه هاى زیادى به خودش و خانه و زندگیش وارد كرد. فرعون اءبرام را خواسته و به او گفت : چرا به من نگفتى كه ساراى همسرت بوده و چرا گفتى او خواهر من است تا اینكه من او را براى همسرى خود اتخاذ كردم و به این همه بلا و مصیبت دچارم كردى ؟ الان همسرت را بگیر و برو. آنگاه به رجال دربارش گفت تا او و همسرش و آنچه همراهش هست را مشایعت كنند.
تورات اضافه كرده است كه : اءبرام با این كیفیت از مصر بیرون آمد و به همراهى ساراى و لوط و با اغنام و احشام و خدمه و اموال فراوان وارد ((بیت ایل )) و آن خیمه اى كه بین ((بیت ایل )) و ((عاى )) زده بود گردید، و پس از چندى در اثر كمى مرتع از لوط جدا شده و خود در كنعان و در میان كنعانیها و فرزیها ماند، و لوط با مقدارى از رمه خود در سرزمین سدوم فرود آمد.
تورات سپس اضافه مى كند كه : در همان ایام در سدوم جنگى بین ((اءمرافل )) پادشاه شنعار كه سه پادشاه دیگر نیز با وى متفق بودند، و بین ((بارع )) پادشاه ((سدوم )) كه چهار پادشاه نیز با او معاهده داشتند، درگرفت ، در این جنگ پادشاه سدوم و متفقینش شكست سختى خوردند و بارع و همراهانش از سدوم فرارى شدند و عده زیادى از لشكریانش كشته شدند، و اموالشان به غارت و كودكان و زنانشان به اسیرى رفتند. از جمله كسانى كه در این جنگ اسیر شدند لوط و اهل بیت او بودند و اموالشان هم به تاراج رفت .
تورات مى گوید: یكى از افرادى كه از این جنگ جانش را نجات داده بود، نزد اءبرام عبرانى رفت و او را كه ساكن ((بلوطستان ممرى )) بود از سرگذشت سدوم و اسیرى لوط و اهلبیتش خبردار نمود.
اءبرام در كنعان با رؤ ساى قبایل آن روز از قبیل : ((آمورى ))، ((اشكول )) و ((عانر)) كه هر سه برادر بودند معاهده داشت وقتى از این داستان خبردار شد غلامانى كارآزموده را كه خانه زاد وى بودند، و عده آنان به سیصد و هیجده نفر مى رسید جمع نموده و به همراهى آنان دشمن را تا ((دان )) دنبال كرد و در آنجا خود و بردگانش دسته دسته شده ، از همه طرف بر دشمن تاختند و آنان را شكست داده و تا قریه ((حوبه )) كه از قراى شمال دمشق است فراریان را دنبال كردند، و برادرش لوط را با غلامان و زنان و ملازمین و كلیه اموالى كه به غارت رفته بود برگردانید. پادشاه سدوم كه از این فتح (شكست كدر لعومر) خبردار شده بود به اتفاق ملوك همراه خود، اءبرام را تا وادى ((شوى )) كه همان وادى الملك است استقبال نمود.
از جمله پادشاهانى كه به استقبال اءبرام آمده بود ((ملكى صادق )) پادشاه ((شالیم )) بود كه در عین سلطنت مردى كاهن نیز بود. او وقتى به رسید نان و شرابى بیرون آورد و مقدم او را مبارك شمرد و چنین گفت : ((مبارك باد اءبرام از جانب خداى بزرگ ، مالك آسمانها و زمین ، و مبارك باد خداى متعال آن كسى كه دشمنان تو را تسلیم تو ساخت )) آنگاه او را از همه چیز ده یك عطا كرد.
و نیز پادشاه سدوم به اءبرام عرض كرد: از آنچه كه در اختیار گرفتهاى افراد رعیت را به من واگذار و بردگان و اموال و حشم را براى خود نگاهدار.گفت : من به درگاه پروردگار، خداى بزرگ و پادشاه آسمان و زمین دست برافراشتهام كه حتى تار نخى و بند كفشى از آنچه متعلق به تو است برندارم (و آنچه را كه از آن شما است به شما بازگردانم ) تا نگویى كه من اءبرام را توانگر ساختم ، نه ، من از غنیمت این جنگ چیزى جز همان خوراكى كه غلامان خورده اند تصرف نكرده ام ، و اما ((عابر))، ((اسلول )) و ((ممرى )) كه مرا در این جنگ همراهى نمودند البته بهره و نصیب خود را از این غنیمت خواهند گرفت .
تا آنجا كه مى گوید: و اما ساراى او تا آنروز فرزندى به دنیا نیاورده بود، ناگزیر به همسر خود اءبرام گفت : به طورى كه میبینى پروردگار مرا از آوردن فرزند بى بهره كرده ، تو مى توانى هاجر، كنیز مصرى مرا تصرف كنى باشد كه از او فرزندانى نصیب ما شود. اءبرام پیشنهاد ساراى را پذیرفت ، و دیرى نگذشت كه هاجر باردار شد.
آنگاه مى گوید: هاجر وقتى خود را باردار دید، از آن به بعد آن احترامى را كه قبلا درباره ساراى مراعات مى كرد، رعایت ننمود و نسبت به وى استكبار مى كرد. ساراى شكایتشرا به نزد اءبرام برد، اءبرام به پاس وفا و خدماتش ‍ زمام امر هاجر را بدو واگذارنمود، تا هر چه پیشنهاد كند اءبرام بى درنگ انجام دهد، و به هاجر دستور داد تا مانندسابق نسبت به وى كنیزى و فرمانبرى كند. این امر باعث ناراحتى هاجر شد. او روزى ازدست ساراى به تنگ آمد و به عنوان فرار از خانه بیرون شد، در میان راه فرشته اى بهاو گفت كه به زودى داراى فرزند ذكورى به نام((اسماعیل )) خواهد شد، و از اینجهت اسمش اسماعیل شده كه خدا ((سمع لمذلتها شنیداظهار عجز هاجر را)) و گفت كه این فرزند انسانى خواهد بود گریزان از مردم و ضد باآنان ، و مردم نیز در مقام ضدیت با او برخواهند آمد. فرشته ، پس از دادن این بشارتدستور داد تا بخانه و نزد خانمش ساراى برگردد، پس از چندى هاجر فرزند ذكورىبراى اءبرام زائید و اءبرام نامش را اسماعیل نهاد، در موقع ولادتاسماعیل اءبرام در سن هفتاد و شش سالگى بود.
و نیز در تورات است كه : وقتى اءبرام به سن نود و نه سالگى رسید، پروردگار براى او ظاهر شد و به وى گفت : من اللّه قدیر هستم ، پیش روى من سیر كن و مردى كامل باش تا عهدى بین خود و بین تو قرار دهم ، و تو را بسیار زیاد گردانم . اءبرام در مقابل این جلوه و ظهور به خاك افتاد. پروردگار بار دیگر به وى گفت : عهدى كه من در باره تو به عهده مى گیرم این است كه تو را پدر تمامى امتها قرار داده ، ثمره وجودى تو را بسیار زیاد گردانم و به همین جهت از این به بعد اسمت ((ابراهیم )) خواهد بود كه به معناى ((پدر امتها)) است . آرى ، از ذریه تو امتهاى مختلفى و پادشاهانى منشعب خواهم كرد، و این عهد بین من و تو و نسل آینده تو عهدى ابدى است تا براى تو و نسلت معبودى باشم ، و نیز عهد من این باشد كه بعد از سرزمین غربت تو، همه ارض كنعان را به تو و به نسل تو واگذار نموده و آنرا ملك ابدى شما قرار دهم ، تا براى آنان معبود باشم .
آنگاه گفته است : رب در این باره عهدى بین خود و ابراهیم و نسل او بست ، و آن این بود كه ابراهیم و نسلش ، خود و اولاد خود را در روز هشتم ولادتشان ختنه كنند، لذا ابراهیم خود را در سن نود و نه سالگى و همچنین فرزند خود اسماعیل را در سن سیزده سالگى و سایر فرزندان ذكور و غلامان را ختنه نمود.
تورات مى گوید: خداوند به ابراهیم فرمود: از این به بعد همسر خود ساراى را، بدین نام مخوان ، بلكه اسم او را ((ساره )) بگذار، من او را مبارك زنى قرار داده و به تو نیز از او فرزند ذكورى مى دهم و مباركش مى كنم تا از نسل او نیز امتها و سلاطین به جاى مانده و شاخه ها منشعب شود، ابراهیم از شنیدن این بشارت خندید و به سجده افتاد، و در دل با خود گفت : مگر ممكن است از مرد صد سالهاى چون من و زن نود سالهاى چون ساره فرزندى متولد شود؟
ابراهیم به خداى تعالى عرض كرد: دلم مى خواهد اسماعیل پیش روى تو زندگى كند. خداى تعالى فرمود: نه ، همسرت ساره فرزندى برایت مى زاید به نام ((اسحاق )) من عهد خود را با او و تا ابد با نسل او مى بندم . و اما درخواست تو را در باره اسماعیل نیز عملى مى كنم ، و او را مبارك مى گردانم ، و نسل او را بسیار زیاد مى كنم ، تا دوازده فرزند از او به وجود آمده و هر یك رئیس و ریشه دودمان و امتى شوند. و لیكن عهدم را در اسحاق و دودمان او قرار مى دهم ، و او از ساره در سال آینده به دنیا خواهد آمد. هنگامى كه كلام خدا با ابراهیم بدینجا رسید خداوند از نظر ابراهیم غایب شد و به آسمان صعود كرد.
آنگاه تورات داستان نازل شدن پروردگار را به اتفاق دو فرشته ، براى هلاك كردن قوم لوط یعنى سدومى ها را ذكر نموده ، مى گوید: پروردگار و آن دو فرشته بر ابراهیم وارد شدند، ابراهیم در پذیرائى از آنان گوساله اى ذبح نمود و از گوشت آن و مقدارى كره و شیر، مائدهاى آماده نمود و پیش آورد، میهمانان ، او و همسرش ساره را به تولد اسحاق بشارت داده و از داستان قوم لوط خبردارشان كردند. ابراهیم قدرى در باره هلاكت قوم لوط با آنان بحث و مجادله نمود ولى سرانجام قانع شد، و چیزى نگذشت كه قوم لوط هلاك شدند.
سپس داستان انتقال ابراهیم به سرزمین ((حرار)) را ذكر نموده و مى گوید: ابراهیم در این شهر خود را معرفى نكرد، و به پادشاه آنجا ((ابى مالك )) گفت كه ساره خواهر من است ، پادشاه كه شیفته زیبایى ساره شده بود او را به دربار خواند، و در خواب دید كه خداى تعالى او را در امر ساره و جسارتى كه به او كرده ملامت و عتاب مى كند. از خواب برخاسته ابراهیم را احضار نمود، و او را ملامت كرد كه چرا نگفتى ساره همسر تو است ؟ ابراهیم گفت : ترسیدم مرا به طمع دست یافتن به ساره به قتل رسانى و اینهم كه گفتم او خواهر من است ، راست گفتم ، زیرا ساره خواهر پدرى من است ، و ما از مادر جدا هستیم ، پادشاه ساره را به او برگردانید و مال فراوانى به او داد. تورات نظیر این داستان را در ملاقات ابراهیم با فرعون مصر قبلا ذكر كرده بود.
تورات مى گوید: پروردگار همانطورى كه وعده داده بود ساره را مورد عنایت خود قرار داد و از او و ابراهیم در سن پیرى فرزندى به وجود آورد. ابراهیم فرزندى را كه ساره برایش آورد اسحاق نام گذارد، و او را همانطورى كه خداوند دستور داده بود در روز هشتم ولادتش ختنه نمود. ابراهیم در این ایام مرد صد ساله اى بود، ساره به وى گفت : خداى تعالى با این عطیه اى كه به من داد مرا مایه خنده مردم كرده ، چون هر كس مى شنود كه از من در سن پیرى فرزندى متولد شده ، مى خندد، و باز گفت : كیست به ابراهیم گفته بنا شد كه ساره به اولاد شیر خواهد داد زیرا در پیرى براى او پسرى زائیده ام و بالاخره اسحاق بزرگ شد، و ابراهیم در روز فطامش یعنى روزى كه از شیرش گرفتند ولیمه و جشن با شكوهى بر پا نمود.
روزى ساره اسماعیل پسر هاجر مصرى را دید كه مى خندد، به ابراهیم گفت : این كنیز و فرزندش را از من دور كن تا شریك ارث اسحاق نشود. این كلام در نظر ابراهیم بسیار زشت آمد، براى اینكه معنایش چشم پوشى از اسماعیل بود. خداى تعالى به ابراهیم فرمود: به خاطر اسماعیل و مادرش ‍ هاجر، ساره را از نظر نینداز، و هر چه مى خواهد انجام بده ، براى اینكه بقاء نسل تو، هم به اسحاق است و هم به اسماعیل .
ناچار یك روز صبح خیلى زود برخاست و مقدارى نان و یك مشك آب به دوش هاجر انداخت و او و فرزندش را از شهر بیرون نمود. هاجر تا آنجا كه توانائى داشت در بیابان پیش رفت ، ناگهان متوجه شد كه راه را گم كرده است . مدتى در این بیابان كه نامش بیابان ((بئرسبع )) بود حیران و سرگردان راه پیمود و با صرف نان و آبى كه همراه داشت تجدید قوائى نمود، و همچنان در بیابان قدم مى زد تا آنكه از شدت خستگى و تشنگى حالت مرگ بر آنها عارض شد، و براى اینكه مرگ یگانه فرزندش را به چشم نبیند، فرزند خود را زیر درختى انداخت و خود به مقدار یك میدان تیر از او دور شد، بدان سبب كه جان كندن او را به چشم خود نبیند، آنگاه صدا به گریه بلند كرد. خداوند صداى گریه او و ناله طفلش را شنید، یكى از فرشتگانش هاجر را از آسمان ندا در داد: اى هاجر چیست ترا، و بدان كه خداوند ناله طفلت را شنید و به حال او آگاه شد، برخیز و طفلت را تنگ در آغوش گیر و در محافظتش سخت بكوش كه من او را به زودى امت عظیمى قرار مى دهم . در این موقع خداوند دو چشم هاجر را باز كرد، هاجر چشمش ‍ به چاه آبى افتاد، برخاست و مشك را برداشت و از آن آب پر كرد و طفل خود را سیراب نمود، خداوند همچنان با اسماعیل و یاور او بود، تا آنكه در همان بیابان كه نامش ((فاران )) بود، بزرگ شد و به حد تیر اندازى رسید، و مادرش از دختران مصر زنى برایش گرفت .
و نیز تورات در باره ابراهیم (علیه السلام ) گفته است كه : خداوند پس از این جریانات ابراهیم را امتحان كرد و به او چنین گفت : اى ابراهیم ! ابراهیم عرض كرد اینك در اطاعتت حاضرم . خداوند فرمود: فرزند یگانه و محبوب اسحاق را برگیر و او را براى قربانى سوختنى به سرزمین مریا بالاى كوهى كه بعدا به تو نشان مى دهم ببر. ابراهیم روز بعد صبح زود از جا برخاست و الاغ خود را آماده نمود و اسحاق و دو تن از غلامان را همراه برداشت و با مقدارى هیزم بدان سرزمین رهسپار شد. پس از سه روز راه پیمودن یك وقت چشم را خیره نمود از دور، آن محلى را كه خداوند فرموده بود بدید، لاجرم به غلامان خود گفت : شما اینجا نزد الاغ بمانید تا من و اسحاق بدانجا رفته و پس از انجام عبادت و سجده برگردیم ، پس ابراهیم هیزم قربانى سوختنى را گرفت و بر پشت پسر خود اسحاق نهاد و خود آتش و كارد را به دست گرفت و هر دو با هم مى رفتند، اسحاق رو به پدر كرد و گفت : بابا آتش و هیزم آوردیم و لیكن برهاى كه آنرا با آتش بسوزانیم كجاست . ابراهیم فرمود: خداوند فكر بره را نیز براى سوزانیدن مى كند.
وقتى بدان موضع كه خداوند دستور داده بود رسیدند، ابراهیم قربانگاهى به دست خود ساخته و هیزمها را مرتب چید و پاى اسحاق فرزند عزیزش را بست و بر لب قربانگاه بالاى هیزمها قرارش داد، آنگاه دست برد و كارد را برداشت تا سر از بدن فرزندش جدا كند، ملكى از ملائك خداوند از آسمان ندایش داد كه اى ابراهیم ! ابراهیم گفت لبیك ! گفت دست به سوى فرزندت دراز مكن ، و كارى به او نداشته باش ، الان فهمیدم كه از خدایت مى ترسى و در راه او از یگانه فرزندت دریغ ندارى . ابراهیم نگاه كرد دید قوچى پشت سر وى به دو شاخش به درختهاى بیشه بسته شده ، قوچ را گرفت و او را به جاى فرزندش در آن بلندى قربانى نمود، و اسم آن محل را ((یهوه براءه )) نهاد و لذا امروزه هم كوه معروف به جبل الرب را ((برى )) مى نامند.
فرشته آسمان بار دوم ابراهیم را ندا درداد كه به ذات خودم سوگند پروردگار مى گوید: من به خاطر این امتثالت تو را مبارك نموده و نسلت را به عدد ستارگان آسمان و ریگهایى كه در كنار دریا است زیاد مى كنم . اى ابراهیم ! بدان كه نسل تو به زودى بر دشمنان خدا مسلط مى شوند، و جمیع امتهاى زمین از نسل تو بركت مى جویند، براى اینكه تو امر مرا اطاعت كردى .
ابراهیم پس از این جریان به سوى دو غلام خود بازگشت و به همراهى آنان به سوى بئرسبع رهسپار شد، و ابراهیم در بئرسبع سكونت گزید.
تورات سپس داستان تزویج اسحاق با یكى از دختران قبیله خود در كلدان را و بعد از آن داستان مرگ ساره را در سن صد و بیست و هفت سالگى در حبرون و سپس ازدواج ابراهیم را با ((بقطوره )) و آوردن چند پسر از او، و مرگ ابراهیم را در سن صد و هفتاد و پنج سالگى و دفن اسحاق و اسماعیل پدر خود را در غار ((مكفیله )) كه همان مشهد خلیل امروزى است ، شرح مى دهد.
این خلاصه تاریخ زندگى ابراهیم (علیه السلام ) است از نظر تورات ، و تطبیق این تاریخ با تاریخى كه قرآن كریم در باره آن حضرت ذكر نموده با خود خواننده محترم است .

5- تناقضات تورات بهترین دلیل بر دست خوردگى آن است

تناقضاتى كه تورات موجود، تنها در ذكر داستان ابراهیم دارد، دلیل قاطعى است بر صدق ادعاى قرآن مبنى بر اینكه تورات و آن كتاب مقدسى كه بر موسى (علیه السلام ) نازل شده ، دستخوش تحریف گشته و به كلى از سندیت ساقط شده است .
و از عمده مسایلى كه در كتاب مذكور اغماض شده ، اهمال در ذكر مجاهدات ابراهیم (علیه السلام ) مى باشد، مثلا تورات درخشانترین خاطرات زندگى ابراهیم را كه همان مجاهدات و احتجاجات او با امت و آزار و اذیت دیدن از مردم است ، اصلا ذكر نكرده ، همچنانكه از ساختن كعبه و مامن قرار دادن آن و نیز از احكامى كه براى حج تشریع كرد هیچ ذكرى به میان نیاورده . و حال آنكه هیچ آشناى به معارف دینى و مباحث اجتماعى در این معنا تردید نكرده كه خانه كعبه كه اولین خانه اى است كه به نام خانه خدا و خانه بركت و هدایت ساخته شده و از چهار هزار سال قبل تاكنون بر پایه هاى خود استوار مانده از بزرگترین آیات الهى است كه پیوسته مردم دنیا را به یاد خدا انداخته و آیات خداوندى را در خاطره ها زنده نگه داشته و در روزگارى دراز كلمه حق را در دنیا حفظ كرده است .
این بى اعتنائى تورات به خاطر آن تعصبى بوده كه توراتنویسان نسبت به كیش خود داشته كه قربانگاههایى را كه ابراهیم (علیه السلام ) در شكیم و در سمت شرقى ((بیت ایل )) و در ((جبل الرب )) بنا كرده ، همه را اسم برده و از قربانگاه كعبه او اسمى نبرده اند.

_________________
ما رفتیم ...
اما تو اگه میتونی بمون ...



پرش به بالا
 صفحه شخصي Personal album  
 
 موضوع پست: داستان ابراهیم علیه السّلام(قسمت سوم)
پستپست شد: پنجشنبه جولاي 09, 2009 5:50 pm 
غايب
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت
نماد کاربر
تاريخ عضويت: پنجشنبه ژوئن 04, 2009 12:03 pm
پست ها: 2183
موقعيت مکاني: تهران
تشکر کرده : 138 مرتبه
تشکر شده: 35 مرتبه
Images: 16
وبلاگ: دیدن وبلاگ (1)
2- منزلت ابراهیم (ع ) نزد خداوند و موقف بندگى اش (قسمت دوم)
وقتى هم كه به اسماعیل مى رسند طورى این پیغمبر بزرگوار را وصف مى كنند و در باره آنجناب چیزهایى مى گویند كه قطعا نسبت به عادى ترین افراد مردم هم توهین و تحقیر شمرده مى شود. مثلا او را مردى وحشى و ناسازگار با مردم و مطرود از پدر و خلاصه جوانى معرفى كرده اند كه از كمالات انسانى جز مهارت در تیر اندازى چیزى كسب نكرده ، آرى : ((یریدون لیطفؤ ا نور اللّه بافواههم و اللّه متم نوره )).
و همچنین به خود ابراهیم (علیه السلام ) نسبتى داده كه به هیچ وجه لایق مقام ارجمند نبوت و روح تقوى و جوانمردى نیست . مثلا تورات مى گوید: ملكى صادق پادشاه ((شالیم )) كه خود كاهن خدا بود نان و شراب برایش ‍ برد و او را بركت داد.
و اما تناقض گوییهاى تورات یكى اینكه یك جا مى گوید: ابراهیم به دروغ به فرعون مصر گفت ساره خواهر من است ، و به خود ساره هم سفارش كرد كه این دروغ را تاءیید نموده و بگوید من خواهر ابراهیم تا بدین وسیله مالى به دست آورده و از خطر كشته شدن هم رهائى یابد. و در جاى دیگر نظیر همین جریان را نسبت به ابراهیم (علیه السلام ) در دربار ابى مالك پادشاه جرار نقل مى كند. دوم از تناقض گویى تورات این است كه یكجا توریه ابراهیم (علیه السلام ) را این طور ذكر كرده كه مقصود ابراهیم (علیه السلام ) این بود كه ساره خواهر دینى او است ، و در جاى دیگر گفته مقصود ابراهیم این بود كه ساره خواهر پدرى او و از مادر با او جدا است . حال چگونه ابراهیم كه یكى از پیغمبران بزرگ و از برگزیدگان و اولى العزم است با خواهر خود ازدواج كرده ، جوابش را از خود تورات باید مطالبه كرد.
گفتگوى ما فعلا در این است كه اولا ابراهیم اگر پیغمبر هم نبود و یك فرد عادى مى بود، چگونه حاضر شد كه ناموس خود را وسیله كسب روزى قرار داده و از او به عنوان یكى از مستغلات استفاده كند، و به خاطر تحصیل پول حاضر شود كه فرعون و یا ابى مالك او را به عنوان همسرى خود به خانه ببرند؟! حاشا بر غیرت یك فرد عادى . تا چه رسد به یك پیغمبر اولى العزم .
علاوه بر این ، مگر خود تورات قبل از ذكر این مطلب نگفته بود كه ساره در آن ایام و مخصوصا هنگامى كه ابى مالك او را به دربار خود برد پیر زنى بود كه هفتاد سال یا بیشتر از عمرش گذشته بود. و حال عادت طبیعى اقتضا مى كند كه زن در هنگام پیرى ، شادابى جوانیاش و حسن جمالش از بین برود، و فرعون و یا ابى مالك و یا هر پادشاهى دیگر كجا به چنین پیرزنى رغبت مى كنند تا چه رسد به اینكه شیفته جمال و خوبى او شوند.
نظیر این قبیل نسبتهایى كه تورات به ابراهیم خلیل (علیه السلام ) و ساره داده ، در روایات عامه نیز دیده مى شود. مثلا در صحیح بخارى و مسلم از ابى هریره روایت شده كه گفته است : رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله و سلم ) فرمود:
ابراهیم خلیل هیچ دروغ نگفت مگر در سه مورد: دو مورد در باره ذات خدا و اثبات توحید او، و یكى در باره ساره . اما آن دو دروغى كه در راه اثبات توحید گفت یكى جمله ((انى سقیم )) بود و یكى اینكه گفت : ((بل فعله كبیرهم هذا)). و اما آن دروغى كه در باره ساره گفت این بود كه وقتى به سرزمین آن مرد دیكتاتور و جبار رسیدند به ساره كه زنى بسیار زیبا بود گفت : اگر این پادشاه بفهمد كه تو همسرم هستى تو را به هر وسیله اى كه شده از من مى گیرد. بنابراین ، اگر از تو پرسید با ابراهیم چه نسبتى دارى بگو من خواهر اویم ، و راست هم گفته اى ، براى اینكه تو خواهر دینى منى ، چون در روى زمین مسلمانى غیر از من و تو نیست . پیشبینى ابراهیم درست درآمد، چون وقتى وارد آن شهر شدند، یكى از درباریان ، ساره را دید و به نزد شاه رفت و گفت : زنى در كشور تو دیدم كه جز براى تو كسى را سزاوار نیست . شاه ساره را احضار كرد و ابراهیم پس از رفتن ساره به نماز ایستاد. شاه از دیدن ساره چنان شیفته او شد كه بى اختیار برخاست و دست به سوى او دراز كرد، در همان لحظه دستش به سختى جمع و خشك شد. شاه به ساره گفت از خدا بخواه كه دست مرا باز كند كه ضررى به تو نخواهم رسانید. ساره نیز دعا كرد ولى شاه از كار پیشین خود دست برنداشت . بار دیگر كه دست دراز كرد، دستش سختتر از دو بار اول و دوم ، جمع و خشك شد، آنگاه به ساره گفت : از خدا بخواه كه دست مرا باز كند، خدا را ضامن مى گیرم كه ضررى به تو نرسانم . ساره باز دعا كرد و دستش باز شد. شاه آن مردى كه ساره را آورده بود خواست و به او گفت : تو شیطانى پیش من آوردى نه انسان ، او را از كشور من بیرون كن و هاجر كنیزم را هم به او بده .
پس ساره از پیش شاه برگشت و مى رفت ، همینكه ابراهیم او را دید از نماز منصرف شد و گفت : چه شد. ساره گفت : خیر بود. خدا دست این فاجر بزهكار را كوتاه كرد و كنیزى هم رسانید. آنگاه ابو هریره خطاب به حضار كه عرب بودند گفت : او (هاجر كنیز ساره ) مادر شما فرزندان ((ماء السماء)) است .
و در صحیح بخارى به طرق زیادى از انس و ابى هریره ، و در صحیح مسلم از ابو هریره و حذیفه ، و در مسند احمد از انس و ابن عباس ، و حاكم در كتاب خود از ابن مسعود، و طبرانى از عبادة بن صامت و ابن ابى شیبه از سلمان و ترمذى از ابى هریره و ابو عوانه از حذیفه از ابى بكر حدیث شفاعت رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله و سلم ) در قیامت را، روایت كرده اند.
در ضمن این حدیث كه حدیثى است طولانى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) فرموده : اهل موقف یكى پس از دیگرى به حضور انبیا آمده و از آن حضرات درخواست شفاعت مى كنند، هر پیغمبرى به لغزشى از لغزشهاى خود اعتذار جسته آنان را به پیغمبر بعد از خود حواله مى دهد، تا اینكه پایان كار همه مردم به خود ایشان ، یعنى خاتم النبیین (صلى علیه و آله و سلم ) مى رسد و از آن حضرت درخواست مى كنند و آنجناب آنان را شفاعت مى كند.
در این حدیث است كه : وقتى مردم نزد ابراهیم (علیه السلام ) مى روند آنجناب مى فرماید: از من كارى ساخته نیست ، براى اینكه من سه تا دروغ گفته ام ، و مقصودش از آن سه دروغ یكى ((انى سقیم )) و یكى ((بل فعله كبیرهم )) و دیگرى اینكه به ساره گفت : به شاه بگو من خواهر ابراهیمم .
و لیكن مضمون این دو حدیث به اعتراف اهل بحث با اعتبار صحیح (و با قواعد دینى ) سازگار نیست ، براى اینكه اگر مراد از این دو حدیث این است كه این سه دروغ در حقیقت دروغ نیست و ابراهیم توریه كرده همچنانكه از بعضى از الفاظ حدیث هم استفاده مى شود، مثل آنچه در روایات دیگر هم هست كه ابراهیم (علیه السلام ) هیچ دروغ نگفت مگر در سه جا و در هر سه جا هم در راه خدا دروغ گفت . و یا فرموده اند: دروغهاى ابراهیم (علیه السلام ) در حقیقت دروغ نبود بلكه مجادله و محاجه براى دین خدا بود پس ‍ چرا ابراهیم (علیهالسلام ) در حدیث قیامت و شفاعت خود را گناه كار خوانده ، و به همین جهت از شفاعت گنهكاران اعتذار جسته است ؟ این نوع حرف زدن ، آنهم براى خدا اگر براى انبیاء جایز باشد در حقیقت از محنتهایى است كه به خاطر خدا كشیده و جزو حسنات شمرده مى شود نه جزو گناهان . البته در سابق در آنجایى كه راجع به نبوت بحثهایى داشتیم (در جزو چهارم ترجمه ) گفتیم كه اینگونه احتجاجات براى انبیا (علیهم السلام ) جایز نیست ، زیرا باعث مى شود كه مردم به گفته هاى آنان اعتماد ننموده و وثوق نداشته باشند.
و اگر بنا شود بر اینكه این قسم حرف زدن دروغ شمرده شود و ارتكاب به آن از شفاعت جلوگیرى كند، باید گفتن ((هذا ربى و هذا ربى )) در هنگام دیدن ستاره ، ماه و خورشید بیشتر مانع شفاعت شود، براى اینكه آن دروغها دروغ بستن به بت بزرگ و دروغ گفتن به پادشاه و امثال آن بود، و این دروغها دروغ بستن به خدا است ، و ستاره و ماه و خورشید را به عنوان خدایى معرفى كردن است .
خواهید گفت پس معناى ((انى سقیم )) و همچنین معناى((بل فعله كبیرهم )) چیست ؟ و آیا به زعم شما دروغ هست یا نه ؟ جوابش این است كه ازقرائنى كه در آیه ((فنظر نظرة فى النجومفقال انى سقیم )) است ، به هیچ وجه دروغ بودن جمله ((انى سقیم )) استفاده نمى شود،شاید راستى ابراهیم (علیه السلام ) كسالتى داشته ، و لیكن نه آنقدر كه از شكستنبتها بازش بدارد. و اما جمله ((بل فعله كبیرهم )) - جوابش این است كه این حرف را درمقابل كسانى زده كه خودشان مى دانسته اند كه بتها از سنگ و چوب درست شده اند وشعور و اراده اى ندارند. علاوه بر این ، پس از گفتن این حرف اضافه كرده است كه :((فاسالوهم ان كانوا ینطقون اگر این بتها قادر بر تكلمند از خودشان بپرسید)) ومعلوم است كه این سنخ حرف زدن دروغ بشمار نمى آید، بلكه منظور از آن اسكات و الزامخصم و وادار ساختن او به اعتراف بر بطلان مذهب خویش است . و لذا مى بینیم كه قومابراهیم (علیه السلام ) با شنیدن آن چارهاى جز اعتراف ندیده و در جواب ابراهیم (علیهالسلام ) گفتند: ((لقد علمت ما هؤ لاء ینطقونقال افتعبدون من دون اللّه ما لا ینفعكم شیئا و لا یضركم اف لكم و لما تعبدون من دون الله)).
این در صورتى بود كه این دو حدیث این سه گفتار ابراهیم را واقعا دروغ ندانند و اما اگر بگویند كه این سه جمله از آنجناب دروغ حقیقى است جوابگویش صریح قرآن است كه ابراهیم (علیه السلام ) را ((صدیق )) نامیده و با بهترین ستایشها ستوده چنانكه در فصل دوم گذشت . خواننده گرامى به همان فصل مراجعه كرده ، خودش قضاوت كند -.
با این حال چطور انسان راضى مى شود كه چنین پیغمبر بزرگوارى كذاب و مردى دروغ پرداز خوانده شود كه هر وقت دستش از همه جا بریده مى شود به دروغ تشبث مى كند؟ و چطور ممكن است خداوند كسى را كه در راستى و درستى خدا را مراقب خود نمى داند به آن بیان عجیب مدح نموده و به فضائل كریمه اى بستاید؟
روایات وارده از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) اصل داستان ابراهیم (علیه السلام ) و ساره را تصدیق كرده ، و لیكن مقام شامخ آن حضرت را از دروغ و هر چیز دیگرى كه منافى با قداست ساحت انبیا (علیهم السلام ) است منزه دانسته است ، جامعترین روایاتى كه در این باب وارد شده ، روایتى است كه مرحوم كلینى آنرا در كافى از على از پدرش و از عده اى اصحاب امامیه از سهل از ابن محبوب از ابراهیم بن ابى زیاد كرخى نقل كرده كه گفت :
از امام صادق (علیه السلام ) شنیدم كه فرمود: ابراهیم (علیه السلام ) در ((كوثار)) كه دهى از توابع كوفه است به دنیا آمد، پدرش نیز اهل همان قریه بود. مادر ابراهیم و مادر لوط، ساره و ورقه و در نسخهاى دیگر رقبه خواهر یكدیگر و دختران ((لاحج )) بودند. و لاحج نبیى از انبیا و انذار كننده اى از منذرین بود، ولى رسول نبود. ابراهیم (علیه السلام ) در ابتداى سن ، در باره معارف الهى بر همان فطرتى بود كه خداوند مردم را به آن آفریده است تا اینكه خداى تعالى او را به سوى دین خود هدایت نموده و برگزید.
ابراهیم (علیه السلام ) با ساره دختر لاحج كه دختر خاله اش بود ازدواج نمود. ساره صاحب گوسفندان بسیار و مالك زمینهاى زیادى بود، و تمامى مایملك خود را به ابراهیم (علیهالسلام ) بخشید. ابراهیم (علیه السلام ) هم در رسیدگى و سرپرستى آن اموال كمال مراقبت را نمود و به آن سر و صورتى داد، و در نتیجه گوسفندان و همچنین زراعتها از سابق بیشتر شد، و كار به جایى رسید كه در آن قریه كسى در ثروت در ردیف ابراهیم (علیه السلام ) نماند. ابراهیم (علیه السلام ) بعد از آن كه بتها را شكست ، نمرود او را به بند كشید و دستور داد تا چاردیوارى بزرگى ساخته و از هیزم پر كردند، آنگاه هیزمها را آتش زده ابراهیم (علیه السلام ) را در آتش انداخته و خود به كنارى رفتند. ولى آتش خاموش شد. وقتى نزدیك چار دیوارى آمدند تا سرانجام كار ابراهیم (علیه السلام ) را ببینند، ابراهیم (علیه السلام ) را از بند رها شده و صحیح و سالم در همانجا كه افتاده بود نشسته دیدند، خبر به نمرود بردند، نمرود دستور داد تا ابراهیم (علیه السلام ) را از بلاد خود بیرون كنند، و نگذارند از گوسفندان و چارپایان خود چیزى را همراه ببرد. ابراهیم (علیه السلام ) گفت : حال كه نتیجه زحمات چندین ساله مرا از من مى گیرید باید عمرى را كه من در سرپرستى و نگهدارى این اموال در كشور شما صرف كرده ام به من بدهید. نمرودیان با ابراهیم (علیهالسلام ) بر سر این مساءله نزاع و مشاجره نموده عاقبت توافق كردند كه طرفین به نزد قاضى رفته و فصل خصومت را به او واگذارند. قاضى نمرود، پس از شنیدن ادعاى طرفین حكم كرد كه باید ابراهیم (علیه السلام ) از گوسفندان خود چشم پوشیده و از كشور نمرود با دست تهى بیرون رود، و نمرود هم باید آن مقدار عمرى را كه ابراهیم (علیه السلام ) در تحصیل این اموال صرف كرده به ابراهیم بازگرداند. حكم قاضى را به سمع نمرود رساندند، نمرود ناچار حرف خود را پس گرفت و گفت تا مزاحم ابراهیم (علیه السلام ) نشوند، و بگذارند تا ابراهیم (علیه السلام ) با همه اموال خود بیرون رود چون ماندنش باعث مى شود كه دین مردم و خدایان آنها تباه گردند. لاجرم ابراهیم (علیه السلام ) و لوط را از بلاد خود به سوى شام بیرون كردند.
لوط (علیه السلام ) كه هیچ وقت حاضر نمى شد از ابراهیم (علیه السلام ) جدا شود در این سفر نیز به همراهى او بیرون آمد، ابراهیم (علیه السلام ) براى ساره صندوقى ساخت و او را در آن قرار داد، و از شدت غیرتى كه داشت درهاى آن را از همه طرف بست ، و با این وضع از وطن ماءلوفش ‍ چشم پوشید.
هنگام خروج ، ابراهیم (علیه السلام ) به قوم خود گفت : ((انى ذاهب الى ربى سیهدین ))، و مقصودش از اینكه گفت من به سوى پروردگارم مى روم این بود كه من به سوى بیت المقدس حركت مى كنم .
خلاصه ، ابراهیم (علیه السلام ) از قلمرو سلطنت نمرود بیرون شد و به كشور مردى قبطى بنام ((عزاره )) وارد شد. در این سرزمین به ماءمور مالیاتى آنكشور برخورد نمود و ماءمور از او مالیات مطالبه كرد، و پس از صورت گرفتن از گوسفندان و سایر اموالش دستور داد تا آن تابوت (صندوق ) را كه ساره در آن بود نیز باز نموده و اموال درون آن را هم صورت بگیرد. ابراهیم (علیه السلام ) از گشودن درب صندوق كراهت داشت ، لذا در جواب عشار گفت : فرض كن كه این صندوق مالامال از طلا و نقره است من حاضرم ده یك (مالیات ) ظرفیت آن را طلا و یا نقره به تو بدهم و تو آنرا باز نكنى . عشار زیر بار نرفت و گفت باید باز كنى . بناچار ابراهیم (علیه السلام ) با خشم و غضب در صندوق را باز كرد. وقتى چشم عشار به ساره كه حسن و جمال بى نظیرى داشت افتاد، پرسید این زن با تو چه نسبتى دارد؟ ابراهیم (علیه السلام ) فرمود: دختر خاله من و همسر من است . پرسید پس چرا او را در صندوق كرده و در صندوق را به رویش بسته اى ؟ ابراهیم (علیه السلام ) فرمود غیرتم قبول نمى كند كه چشم نامحرمان به او بیفتد. عشار گفت دست از تو بر نمیدارم تا حال تو و او را به شاه گزارش ‍ دهم ، همانجا مامورى را به نزد شاه فرستاد و از جریان با خبرش كرد.
شاه پیك مخصوص خود را فرستاد و ساره را به دربار احضار نمود، خواستند تا صندوق او را به طرف دربار ببرند ابراهیم (علیه السلام ) فرمود به هیچ وجه از این صندوق جدا نمى شوم مگر آنكه روح از تنم جدا گردد. مامورین جریان را به دربار گزارش دادند، شاه دستور داد تا ابراهیم (علیه السلام ) را نیز با صندوق حركت دهند، ابراهیم (علیه السلام ) و صندوق و هر كه با آنجناب بود به طرف دربار حركت نموده و بر شاه وارد شدند.
شاه گفت قفل این صندوق را باز كن . ابراهیم (علیه السلام ) فرمود ناموس ‍ من در این صندوق است (و غیرت من قبول نمى كند همسرم را در مجلس ‍ نامحرمان ببینم ) و اینك حاضرم تمامى اموالم را بدهم و این كار را نكنم .
شاه از این حرف ، بر ابراهیم (علیه السلام ) خشم گرفت و او را مجبور به گشودن صندوق نمود. وقتى چشم شاه به جمال بى مثال ساره افتاد عنان اختیار از دست داده بى محابا دست به طرف ساره دراز كرد. ابراهیم (علیه السلام ) كه نمیتوانست این صحنه را ببیند روى گردانیده و عرض كرد: پروردگارا! دست این نامحرم را از ناموس من كوتاه كن . هنوز دست شاه به ساره نرسیده بود كه دعاى ابراهیم (علیه السلام ) به اجابت رسید و شاه با همه حرصى كه به نزدیك شدن به آن صندوق داشت دستش از حركت باز ایستاد و دیگر نتوانست نزدیك شود. شاه به ابراهیم (علیه السلام ) گفت كه آیا خداى تو دست مرا خشكانید؟ ابراهیم (علیه السلام ) گفت آرى خداوند من غیور است ، و حرام را دوست نمى دارد، او است كه بین تو و بین عملى كردن آرزویت حائل شد. شاه گفت : پس از خدایت بخواه تا دست مرا به من برگرداند كه اگر بار دیگر دستم را بازیابم دیگر به ناموس تو طمع نخواهم كرد. ابراهیم (علیه السلام ) عرض كرد: پروردگارا! دست او را باز ده تا از ناموس من دست بردارد. فورا دستش بهبودى یافت ، و لیكن بار دیگر نظرى به ساره انداخت و باز بى اختیار شده دست به سویش دراز نمود. در این نوبت نیز ابراهیم (علیه السلام ) روى خود را برگردانید و نفرین كرد. و در همان لحظه دست شاه بخشكید، و به كلى از حركت باز ماند. شاه رو به ابراهیم كرد كه اى ابراهیم ! پروردگار تو خدایى است غیور، و تو مردى هستى غیرتمند، این بار هم از خدا بخواه دستم را شفا دهد، و من عهد مى بندم كه اگر دستم بهبودى حاصل كند دیگر این حركت را تكرار نكنم . ابراهیم (علیه السلام ) گفت من از خدایم درخواست مى كنم و لیكن بشرطى كه اگر این بار تكرار كردى دیگر از من درخواست دعا نكنى . شاه قبول كرد. ابراهیم (علیه السلام ) هم دعا نمود و دست او به حالت اول برگشت .
پادشاه چون این غیرت و آن معجزات را از او بدید در نظرش بزرگ جلوه نمود و بى اختیار به احترام و اكرامش بپرداخت و گفت اینك به تو قول مى دهم از اینكه متعرض ناموس تو و یا چیزهاى دیگر كه همراه دارى نشوم ، به سلامت به هر جا كه خواهى برو، و لیكن من از تو حاجت و خواهشى دارم ، ابراهیم (علیه السلام ) گفت : حاجتت چیست ؟ گفت این است كه مرا اجازه دهى كنیز مخصوص خودم را كه زنى قبطى و عاقل و زیبا است به ساره ببخشم تا خادمه او باشد. ابراهیم (علیه السلام ) اجازه داد، شاه دستور داد تا آن كنیز كه همان هاجر مادر اسماعیل (علیه السلام ) است حاضر شد و به خدمت ساره درآمد.
ابراهیم (علیه السلام ) وسایل حركت را فراهم نمود و با همراهان و گوسفندان خود به راه افتاد.
پادشاه هم به پاس احترامش و از ترس و هیبتى كه خدا از ابراهیم (علیه السلام ) در دلها افكنده بود مقدارى موكب او را بدرقه نمود. خداى تعالى به ابراهیم (علیه السلام ) وحى فرستاد كه پیشاپیش این مرد جبار راه مرو، او را تعظیم و احترام بنما و جلو بیندازش ، و خودت دنبالش حركت كن ، براى اینكه او زمامدار است ، و زمامداران هر چه باشند چه فاجر و چه نیكوكار احترامشان لازم است ، چون جوامع بشرى به زمامدار احتیاج دارد. ابراهیم (علیه السلام ) از حركت باز ایستاد و پادشاه را گفت تا جلو بیفتد، و گفت پروردگار من همین ساعت مرا ماءمور كرد به اینكه ترا احترام كنم و بزرگت بشمارم ، و در راه رفتن تو را مقدم بر خودم بدارم ، و خود به دنبال تو راه بپیمایم ، شاه گفت : راستى خدا به تو چنین دستورى وحى كرده ؟ ابراهیم (علیه السلام ) فرمود: آرى ، گفت : من شهادت مى دهم به اینكه اله تو الهى رفیق و حلیم و كریم است . آنگاه گفت : اى ابراهیم تو مرا به دین خود متمایل كردى ، آنگاه با ابراهیم (علیه السلام ) وداع نمود و برگشت .
ابراهیم (علیه السلام ) همچنان راه مى پیمود تا به بلندترین نقطه از سرزمین شامات فرود آمد و لوط را در پایین ترین نقطه شامات جاى گذاشت .
ابراهیم (علیه السلام ) وقتى پس از سالها انتظار از باردار شدن ساره نا امید شد به او گفت : اگر مایل باشى هاجر را به من بفروش ، باشد كه خداوند از او به من فرزندى روزى فرماید، تا براى ما خلفى باشد. ساره موافقت نمود و هاجر را به ابراهیم (علیه السلام ) فروخت ، و از هاجر اسماعیل (علیه السلام ) به دنیا آمد.
اگر به خاطر داشته باشید تورات ، ذبیح ابراهیم (علیه السلام ) را اسحاق دانسته در حالى كه ذبیح نامبرده اسماعیل (علیه السلام ) بوده نه اسحاق . مساءله نقل دادن هاجر به سرزمین تهامه كه همان سرزمین مكه است ، و بنا كردن خانه كعبه در آنجا و تشریع احكام حج كه همه آن و مخصوصا طواف ، سعى و قربانى آن حاكى از گرفتاریها و محنتهاى هاجر و فرزندش در راه خدا است ، همه مؤ ید آنند كه ذبیح نامبرده اسماعیل بوده نه اسحاق .
انجیل برنابا هم یهود را به همین اشتباه ملامت كرده و در فصل چهل و چهار چنین گفته است : ((خداوند با ابراهیم (علیه السلام ) سخن گفت و فرمود: اولین فرزندت ، اسماعیل را بگیر و از این كوه بالا برده او را به عنوان قربانى و پیشكش ذبح كن ، و اگر ذبیح ابراهیم (علیه السلام ) اسحاق بود انجیل او را یگانه و اولین فرزند ابراهیم (علیه السلام ) نمى خواند، براى اینكه وقتى اسحاق به دنیا آمد اسماعیل (علیه السلام ) كودكى هفت ساله بود)).
و همچنین از آیات قرآن كریم به خوبى استفاده مى شود كه ذبیح ابراهیم (علیهالسلام )، فرزندش اسماعیل بوده نه اسحاق ، براى اینكه بعد از ذكر داستان شكستن بتها، و در آتش افكندن ابراهیم (علیه السلام ) و بیرون آمدنش به سلامت ، مى فرماید:
((فارادوا به كیدا فجعلناهم الاسفلین ، و قال انى ذاهب الى ربى سیهدین ، رب هب لى من الصالحین ، فبشرناه بغلام حلیم ، فلما بلغ معه السعى قال یا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحك فانظر ما ذا ترى قال یا ابت افعل ما تؤ مر ستجدنى انشاء اللّه من الصابرین ، فلما اسلما و تله للجبین ، و نادیناه ان یا ابراهیم قد صدقت الرؤ یا انا كذلك نجزى المحسنین ، ان هذا لهو البلاء المبین ، و فدیناه بذبح عظیم و تركنا علیه فى الاخرین سلام على ابراهیم ، كذلك نجزى المحسنین ، انه من عبادنا المؤ منین ، و بشرناه باسحق نبیا من الصالحین و باركنا علیه و على اسحق و من ذریتهما محسن و ظالم لنفسه مبین )).
اگر كسى در این آیات دقت كند چاره اى جز این نخواهد دید كه اعتراف كند به اینكه ذبیح همان كسى است كه خداوند ابراهیم (علیه السلام ) را در جمله ((فبشرناه بغلام حلیم )) به ولادت او بشارت داده . و جمله ((و بشرناه باسحق نبیا من الصالحین )) بشارت دیگرى است غیر آن بشارت اول ، و مساءله ذبح و قربانى در ذیل بشارت اولى ذكر شده . و خلاصه ، قرآن كریم پس از نقل قربانى كردن ابراهیم (علیه السلام ) فرزند را، مجددا بشارت به ولادت اسحق را حكایت مى كند و این خود نظیر تصریح است به اینكه قربانى ابراهیم (علیهالسلام ) اسماعیل بوده نه اسحاق .
و نیز روایات وارد از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) همه تصریح دارند بر اینكه ذبیح ، اسماعیل (علیه السلام ) بوده . و اما در روایات وارده از طرق عامه ، در بعضى از آنها اسماعیل (علیهالسلام ) و در بعضى دیگر اسحاق اسم برده شده . الا اینكه قبلا هم گفتیم و اثبات هم كردیم كه روایات دسته اول موافق با قرآن است ، و روایات دسته دوم چون مخالف با قرآن است قابل قبول نیست .
طبرى در تاریخ خود مى گوید: علماى پیشین اسلام اختلاف كرده اند در اینكه آن فرزندى كه ابراهیم (علیه السلام ) ماءمور به قربان كردن او شد كدامیك از دو فرزندش بوده ، بعضى گفته اند اسحاق بوده ، و بعضى دیگر گفته اند: اسماعیل ، و بر طبق هر دو قول از رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله و سلم ) نیز روایت وارد شده . و ما اگر در بین این دو دسته روایات یكدسته را صحیح مى دانستیم البته بر طبق همان حكم مى كردیم و لیكن روایات هیچكدام بر دیگرى از جهت سند ترجیح ندارد، لذا ناگزیر بر طبق آن روایاتى حكم مى كنیم كه موافق با قرآن كریم است ، و آن روایاتى است كه مى گوید: فرزند نامبرده ، اسحاق بوده ، چون قرآن كریم دلالتش بر صحت این دسته از روایات روشنتر است ، و این قول بهتر از قرآن استفاده مى شود.
طبرى رشته كلام را ادامه داده تا آنجا كه مى گوید: اما اینكه گفتیم دلالت قرآن بر صحت این دسته از روایات روشنتر است براى این بود كه قرآن پس ‍ از ذكر دعاى ابراهیم خلیل (علیهالسلام ) در موقع بیرون شدن از میان قوم خود با ساره به سوى شام ، مى فرماید: ((انى ذاهب الى ربى سیهدین رب هب لى من الصالحین )) و این دعا قبل از آن بود كه اصلا به هاجر برخورد كند، و از او فرزندى بنام اسماعیل به وجود آید. آنگاه دنبال این دعا اجابت دعایش را ذكر مى كند، و او را به وجود غلامى حلیم بشارت مى دهد و سپس خواب دیدن ابراهیم (علیه السلام ) مبنى بر اینكه همین غلام را پس ‍ از رسیدن به حد رشد ذبح مى كند بیان مى فرماید.
و از آنجایى كه در قرآن كریم بشارت به فرزند دیگرى به ابراهیم داده نشده ، و در پارهاى از آیات مانند آیه و امراته قائمة فضحكت فبشرناها باسحق و من وراء اسحق یعقوب و آیه ((فاوجس منهم خیفة قالوا لا تخف و بشروه بغلام علیم فاقبلت امراته فى صرة فصكت وجه ها و قالت عجوز عقیم )) صراحتا بشارت را در باره ولادت اسحاق ذكر مى كند ناگزیر باید هر جا بشارت دیگرى در این باره دیده شد حمل بر ولادت همین فرزند كنیم .
آنگاه مى گوید: كسى اشكال نكند به اینكه این ادعا با بشارت تولد اسحاق از ابراهیم (علیهما السلام ) و تولد یعقوب از اسحاق نمى سازد، و چون بشارت تولد اسحاق تواءم با بشارت به تولد یعقوب ذكر شده پس فرزند مورد بحث اسماعیل بوده ، براى اینكه صرف تواءم ذكر شدن این دو بشارت دلیل بر این نیست كه فرزند مورد بحث اسماعیل بوده ، ممكن است اسحاق بوده ، و یعقوب قبل از جریان قربانى شدن از اسحاق به دنیا آمده باشد، و اسحاق پس از تولد یعقوب به حد سعى رسیده باشد.
و نیز كسى اشكال نكند به اینكه اگر مقصود از فرزند مورد بحث اسحاق باشد به طور مسلم این جریان در غیر كعبه رخ میداد، و حال آنكه در روایات دارد ابراهیم (علیه السلام ) دید كه قوچى به خانه كعبه بسته شده براى اینكه ممكن است قوچ را از شام به مكه آورده و به خانه خدا بسته باشند.
این بود كلام طبرى در پیرامون این بحث ، و عجیب اینجا است كه چطور متوجه این نكته نشده كه ابراهیم (علیه السلام ) در موقع مهاجرتش به شام تنها از خدا فرزند صالحى خواست ، و قید نكرد كه این فرزند صالح از ساره باشد یا از غیر او، و با این حال هیچ اجبارى نیست به اینكه ما بشارت بعد از این دعا را بشارت بر ولادت اسحاق از ساره بدانیم .
این هم كه گفت : چون در چند مورد بشارت به فرزند، بشارت به ولادت اسحاق است پس باید هر جاى دیگر قرآن بشارت به فرزندى به ابراهیم دیدیم حمل بر ولادت اسحاق كنیم صرفنظر از اشكالى كه در خود آن موارد هست اصولا این حرف قیاس بدون دلیل است ، بلكه نه تنها دلیلى بر صحت آن نیست ، دلیل بر خلافش هم هست ، و آن این است كه در آیات مورد بحث بعد از آنكه خداوند ابراهیم را به وجود فرزندى بشارت مى دهد، و سپس مساءله ذبح را ذكر مى كند، مجددا بشارت دیگرى به تولد اسحاق مى دهد، و با این حال هر كسى مى فهمد كه بشارت اولى مربوط به تولد فرزند دیگرى غیر اسحاق بوده ، و الا حاجتى به ذكر بشارت دومى نبود. و از آنجایى كه علماى حدیث و تاریخ اتفاق دارند بر اینكه اسماعیل قبل از اسحاق به دنیا آمده ناگزیر باید گفت آن بشارتى هم كه قبل از بشارت ولادت اسحاق و قبل از مساءله ذبح ذكر شده بشارت به تولد اسماعیل است .

_________________
ما رفتیم ...
اما تو اگه میتونی بمون ...



پرش به بالا
 صفحه شخصي Personal album  
 
 موضوع پست: داستان ابراهیم علیه السّلام(قسمت چهارم)
پستپست شد: پنجشنبه جولاي 09, 2009 5:52 pm 
غايب
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت
نماد کاربر
تاريخ عضويت: پنجشنبه ژوئن 04, 2009 12:03 pm
پست ها: 2183
موقعيت مکاني: تهران
تشکر کرده : 138 مرتبه
تشکر شده: 35 مرتبه
Images: 16
وبلاگ: دیدن وبلاگ (1)
6- تناقص دیگرى از تورات

اگر بخاطر داشته باشید تورات تصریح كرد به اینكه اسماعیل قریب چهارده سال قبل از اسحاق بدنیا آمد، و چون ساره مورد استهزاء قرار گرفت ، ابراهیم (علیه السلام ) او را با مادرش از خود طرد نمود. و به وادى بى آب و علفى برد. آنگاه داستان عطش هاجر و اسماعیل را و اینكه فرشته اى آب را به آن دو نشان داد، ذكر نمود، و حال آنكه در ضمن داستان گفت : هاجر بچه خود را زیر درختى انداخت تا جان دادنش را نبیند. از این جمله و جملات دیگرى كه تورات در بیان این داستان دارد استفاده مى شود كه اسماعیل در آن وادى كودكى شیرخواره بوده ، همچنانكه اخبار وارده از طرق ائمه اهلبیت (علیهم السلام ) نیز آنجناب را در آن ایام بچهاى شیرخوار خوانده است .
تورات بر خلاف قرآن كریم كه كمال اعتناء را به داستان ابراهیم (علیه السلام ) و دو فرزند بزرگوارش (علیهم السلام ) نموده این داستان را با كمال بى اعتنائى نقل كرده است ، و تنها شرحى از اسحاق كه پدر بنى اسرائیل است بیان داشته ، و از اسماعیل جز به پارهاى از مطالب كه مایه توهین و تحقیر آن حضرت است یادى نكرده ، تازه همین مقدار هم كه یاد كرده خالى از تناقض نیست ، یكبار گفته كه : خداوند به ابراهیم (علیه السلام ) خطاب كرد كه من نسل تو را از اسحاق منشعب مى كنم . بار دیگر گفته كه : خداوند به وى خطاب كرد كه من نسل تو را از پشت اسماعیل جدا ساخته و به زودى او را امتى بزرگ قرار مى دهم . یكجا او را انسانى وحشى و ناسازگار با مردم و خلاصه موجودى معرفى كرده كه مردم از او میرمیده اند، انسانى كه از كودكى نشو و نمایش در تیراندازى بوده و اهل خانه پدر، او را از خود رانده بودند. و در جایى دیگر در باره همین اسماعیل (علیه السلام ) گفته كه خدا با او است .
این بود مقایسه بین گفته هاى تورات و بعضى از روایات عامه در باره ابراهیم (علیه السلام ) و فرزندان او و بین گفته هاى قرآن و روایات ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) در باره آنجناب ، و از این مقایسه اى كه ما كردیم و از مطالبى كه در خلال این بحث در اختیار خواننده گذاشتیم جواب از دو اشكالى كه به گفته هاى قرآن مجید شده است نیز روشن مى گردد:
اول ، اشكالى است كه بعضى از خاورشناسان كرده و گفته اند: ((قرآن كریم در سوره هایى كه در مكه نازل شده متعرض خصوصیات ابراهیم و اسماعیل (علیهما السلام ) نشده ، و از آن دو مانند سایر انبیاء به طور اجمال اسم برده ، و تنها بیان كرده كه آن دو بزرگوار مانند سایر انبیا (علیهم السلام ) داراى دین توحید بوده مردم را بیم مى داده و به سوى خدا دعوت مى كرده اند، و اما بنا كردن كعبه و به دیدن اسماعیل رفتن و اینكه این دو بزرگوار، عرب را به دین فطرت و ملت حنیف دعوت كرده اند، هیچیك در این گونه سوره ها وارد نشده . و لیكن در سوره هاى غیر مكى از قبیل ((بقره )) و ((حج )) و امثال آن این جزئیات ذكر شده و پیوند پدر و فرزندى میان آن دو و پدر عرب بودن و تشریع دین اسلام و بناى كعبه به دست ایشان خاطر نشان شده است .
سر این اختلاف این است كه محمد (صلى اللّه علیه وآله و سلم ) تا چندى كه در مكه به سر مى برد با یهودیها میانه بدى نداشت ، بلكه تا حدى به آنها اعتماد هم داشت ، و لیكن وقتى به مدینه مهاجرت نمود و با دشمنى شدید و ریشه دار یهود مواجه گردید چارهاى جز این ندید كه از غیر یهود استمداد جسته و به كمك آنان خود را از شر یهود محفوظ بدارد، اینجا بود كه هوش ‍ سرشار خدادادیش او را به این نقشه راهنمایى كرد كه به منظور همدست ساختن مشركین عرب ابراهیم (علیه السلام ) را كه بنیانگذار دین توحید است پدر عرب نامیده و حتى شجره خود را به او منتهى كند، و به همین منظور و براى نجات از شر مردم مكه كه بیش از هر مردم دیگرى فكر او را به خود مشغول كرده بودند بانى خانه مقدس آنان یعنى كعبه را ابراهیم نامیده و از این راه مردم آن شهر را هم با خود موافق نمود)).
صاحبان این اشكال با این نسبتهایى كه به كتاب عزیز خدا داده آبرویى براى خود باقى نگذاشته اند، براى اینكه قرآن كریم با شهرت جهانیى كه دارد حقانیتش بر هیچ شرقى و غربى پوشیده نیست ، مگر كسى از معارف آن بى خبر باشد، و بخواهد با نداشتن اهلیت در باره چیزى قضاوت كند، وگرنه هیچ دانشمند متدبرى نیست كه قرآن را دیده باشد و آن را مشتمل بر كوچكترین خلاف واقعى بداند. آرى ، همه چه شرقى و چه غربى اعتراف دارند بر اینكه قرآن نه با مشركین مداهنه و سازش نموده ، نه با یهود و نه با نصارا و نه با هیچ ملتى دیگر، و در این باب هیچ فرقى بین لحن سوره هاى مكى آن و لحن سوره هاى مدنیاش نیست ، و همه جا به یك لحن یهود و نصارا و مشركین را تخطئه نموده است .



بله ، این معنا هست كه آیات قرآن از آنجایى كه به تدریج و بر حسب پیشامدهاى مربوط به دعوت دینى نازل مى شده ، و ابتلاى رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله و سلم ) به یهودیان بعد از هجرت بوده قهرا تشدید علنى علیه یهود هم در آیات نازله در آن ایام واقع شده ، همچنانكه آیات راجع به احكامى كه موضوعات آن در آن ایام پیش آمده در همان ایام نازل شده است .
و اما اینكه گفتند داستان ساختن خانه كعبه و سركشى ابراهیم (علیه السلام ) از اسماعیل و تشریع دین حنیف در سوره هاى مكى نیامده ، جوابش آیات سوره ابراهیم است كه در مكه نازل شده و خداوند در آن ، دعاى ابراهیم (علیه السلام ) را چنین حكایت نموده :
((و اذ قال ابراهیم رب اجعل هذا البلد آمنا و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام )) تا آنجا كه مى فرماید ((ربنا انى اسكنت من ذریتى بواد غیر ذى زرع عند بیتك المحرم ربنا لیقیموا الصلوة فاجعل افئدة من الناس تهوى الیهم و ارزقهم من الثمرات لعلهم یشكرون )) تا آنجا كه مى فرماید ((الحمد لله الذى وهب لى على الكبر اسمعیل و اسحق ان ربى لسمیع الدعاء)).
همچنانكه نظیر این آیات در سوره صافات كه آن نیز مكى است و اشاره به داستان ذبح دارد آمده و ما در چند صفحه قبل آن را ایراد نمودیم .
و اما اینكه گفتند: محمد (صلى اللّه علیه وآله و سلم ) بدین وسیله خود را از شر یهودیان معاصرش حفظ كرد و شجره خود را متصل به یهودیت ابراهیم (علیه السلام ) نمود، جوابش آیه ((یا اهل الكتاب لم تحاجون فى ابراهیم و ما انزلت التوریة و الانجیل الا من بعده افلا تعقلون )) تا آنجا كه مى فرماید ((ما كان ابراهیم یهودیا و لا نصرانیا و لكن كان حنیفامسلما و ما كان من المشركین )) است كه صراحتا مى فرماید ابراهیم (علیه السلام ) یهودى نبوده است .
اشكال دوم این است كه : ستاره پرستانى كه قرآن ، احتجاج ابراهیم (علیه السلام ) را علیه الوهیت آنها با جمله ((فلما جن علیه )) متعرض شده در شهر ((حران )) كه ابراهیم (علیهالسلام ) از ((بابل )) یا ((اور)) بدانجا مهاجرت كرد، مى زیستند، و لازمه این معنا این است كه بین احتجاج او علیه ستاره پرستان و بین احتجاجش علیه بت پرستان و بت شكستن و در آتش انداختنش مدتى طولانى فاصله شده باشد، و حال آنكه از ظاهر آیات راجع به این دو احتجاج بر مى آید كه این دو احتجاج در عرض دو روزى واقع شده است كه اولین برخورد وى با پدرش بود چنانكه گذشت .
مؤ لف : این اشكال در حقیقت اشكال به تفسیرى است كه در ذیل آیات ، گذشت ، نه بر اصل آیات قرآنى . و جوابش هم این است كه این حرف ناشى از غفلت و بى اطلاعى از تاریخ و همچنین در دست نداشتن حساب صحیح است ، براى اینكه اگر درست حساب مى كردند، مى فهمیدند كه وقتى در یك شهر بزرگى از یك كشورى ، مذهبى مانند صابئیه رائج باشد، قهرا در گوشه و كنار آن كشور نیز از معتقدین به آن مذهب اشخاصى یافت مى شوند، چطور ممكن است مثلا شهر حران همگى ستاره پرست باشند و از این ستاره پرستان در مركز و عاصمه كشور یعنى شهر بابل یا اور عده اى یافت نشوند؟
و اما اینكه گفتیم این اشكال ناشى از بى اطلاعى از تاریخ است ، براى این است كه تاریخ ثابت كرده كه در شهر بابل مذهب ستاره پرستى مانند مذهب بت پرستى رائج بوده ، و معتقدین به آن مذهب نیز مانند معتقدین به این كیش داراى معابد بسیارى بوده اند و هر معبدى را به نام ستارهاى ساخته و مجسمهاى از آن ستاره را در آن معبد نصب كرده بودند. مخصوصا در تاریخ سرزمین بابل و حوالى آن این معنا ثابت است كه صابئین در حدود سه هزار و دویست سال قبل از میلاد در این سرزمین معبدى به نام ((اله شمس )) و معبدى به نام ((اله قمر)) بنا كرده اند، و در سنگهایى هم كه باستانشناسان كشف كرده اند و در آن شریعت حمورابى حك شده ، اله شمس و اله قمر اسم برده شده است . و تاریخ نوشتن و حكاكى این سنگها مقارن با همان ایام زندگى ابراهیم (علیه السلام ) است .
و در آن قسمتى هم كه از كتاب ((آثار الباقیة )) ابو ریحان بیرونى در ذیل آیه 62 از سوره بقره در ضمن بحث تاریخى نقل شد داشت كه : ((یوذاسف )) پس از گذشتن یكسال از سلطنت طهمورث در سرزمین هند ظهور و كتابت فارسى را اختراع كرد و مردم را به كیش صابئیت دعوت نمود. و گروه بسیارى هم بدو گرویدند. و نیز پادشاهان سلسله پیشدادیان و بعضى از كیانیها كه در بلخ بسر مى بردند، آفتاب ، ماه و ستارگان و همچنین كلیات عناصر را مقدس و معظم مى شمردند، تا آنكه پس از گذشتن سى سال از سلطنت گشتاسب ، زردشت ظهور نمود.
بیرونى همچنان گفتار خود را ادامه داده تا آنجا كه مى گوید: اینها تدابیر عالم را به فلك و اجرام فلكى نسبت مى دهند و براى آنها قائل به حیات ، نطق ، چشم و گوش بوده و به طور كلى انوار را تعظیم مى كنند.
از جمله آثار باستانى صابئین یكى گنبدى است كه بالاى محراب مقصوره جامع دمشق ساختهاند، چون این محل نمازگاه صابئین بوده . یونانیها و رومیها نیز بر این كیش بوده اند. مسجد مذكور در اثر تحولات تاریخى از دست صابئین درآمد و به دست یهود و پس از یهود به دست نصارا افتاد و آن را كلیساى خود قرار دادند، تا آنكه اسلام ظهور نمود و مسلمین بر دمشق مسلط شده و این بناى تاریخى را مسجد خود كردند.
و به طورى كه ابو معشر بلخى در كتاب خود نوشته : صابئین هیكلهایى به اسماء آفتاب داشتهاند، مانند هیكل ((بعلبك )) كه براى صنم شمس و ((قران )) كه براى صنم قمر ساخته شده بود و شكل طیلسان را داشته . در نزدیكیهاى دمشق دهى است به نام ((سلمسین )) كه معلوم مى شود اسم قدیمى این محل ((صنم سین )) یعنى بت ماه بوده ، و نیز دهى دیگر است بنام ((ترع عوز)) یعنى دروازه زهره .
و به طورى كه مورخین مى نویسند حتى بتهاى خانه كعبه هم از آن صابئین بوده ، و مردم مكه در آنروزها در شمار صابئین و ستاره پرست بوده اند، و بت ((لات )) به اسم ((زحل )) و بت ((عزى )) به اسم ((زهره )) بوده .
مسعودى مى نویسد كه : مذهب صابئیت در حقیقت تكاملى از بت پرستى بوده ، چون ریشه این دو كیش یكى است ، و چه بسا كه بسیارى از بت پرستان نیز مجسمه خورشید، ماه و سایر ستارگان را مى پرستیدند، و با پرستش آنها به اله هاى هر یك از آنها و به واسطه آن اله ها به اله آلهه تقرب مى جستند.
و نیز مى گوید: بسیارى از اهل هند و چین و طوائفى دیگر بودند كه خداى عزوجل را جسم مى پنداشته ، و معتقد بودند ملائكه اجسامى هستند به اندازه هاى معین ، و خدا و ملائكه در پشت آسمان پنهانند. این عقاید آنها را بر آن داشت كه تمثالها و بتهایى به خیال خود به شكل خداى عزوجل و یا به شكل ملائكه با قامتها و شكلهاى مختلف و یا به شكل انسان یا غیر اینها تراشیده آنها را بپرستند، و به پیشگاهشان قربانیانى تقدیم بدارند، و نذوراتى برایشان نذر كنند، زیرا به عقیده اینان این آلهه همانند خداى متعال و به او نزدیك بودند.
دیر زمانى بر این منوال گذشت تا آنكه بعضى از حكما و دانشمندانشان آنان را به نتیجه افكار خود بدین شرح آگاه ساختند كه : افلاك و كواكب نزدیك ترین اجسام دیدنى به خداى تعالى مى باشند، و این اجسام داراى حیات و نفس ناطقه اند، و ملائكه در بین این ستارگان و آسمانها به نزد خدا آمد و شد دارند، و هر حادثهاى كه در عالم ما پیش مى آید همه الگویى از حوادث عالم بالا و نتیجه حوادثى است كه به امر خدا در كواكب پدید مى آید.
از آن به بعد بشر بتپرست متوجه ستارگان گشته و قربانیها را به پیشگاه آنها تقدیم مى داشتند، بدان امید كه ستارگان حوائج آنها را برآورده و حوادث خوبى برایشان پیش آورند. لیكن متوجه شدند كه این ستارگان در روز و قسمتى از شب در دسترس آنها نیستند، و تنها پارهاى از شب خودنمائى مى كنند، به ناچار بعضى از حكمایشان راه چاره را در این دیدند كه بتها و مجسمه هایى به صورت و شكل ستارگان بسازند و به ایشان دستور دادند تا پیكرها و بتهایى به عدد ستارگان مشهور براى كواكب ساختند و هر صنفى از ایشان ستارهاى را تعظیم مى كردند و به پیشگاهش قربانى مخصوصى مى بردند و چنین مى پنداشتند كه وقتى در زمین بت مربوط بفلان ستاره را تعظیم كنند آن ستاره در آسمان به جنب و جوش درآمده و مطابق خواسته هایشان سیر مى كند.
آنان براى هر كدام خانه اى جداگانه و هیكلى منفرد ترتیب داده و به هر یك از آن هیكلها اسم یكى از ستارگان را گذاشتند. گروهى خانه كعبه را خانه زحل پنداشته و گفته اند: اگر این خانه تاكنون باقى مانده براى این بوده كه این خانه خانه زحل است ، و زحل آنرا از دستخوش حوادث نگهداشته ، چون زحل كارش بقا و ثبوت و نگهدارى است . هر موجودى كه مربوط به این ستاره باشد به هیچ وجه زوال پذیر نیست . اینان عقاید خرافى دیگر نیز داشتهاند كه ذكر آنها باعث ملال خاطر خواننده است .
چون مدتى بر این منوال گذشت ، كم كم خود بتها را به جاى ستارگان پرستیده و آنها را واسطه نزدیكى به خدا دانستند و پرستش ستارگان را از یاد بردند، تا آنكه یوذاسف كه مردى از اهل هند بود در سرزمین هند ظهور نمود و از هند به سند و از آنجا به بلاد سیستان و زابلستان كه آنروز در تحت تصرف ((فیروز بن كبك )) بود، سفر نمود و از آنجا مجددا به سند مراجعت كرد و از آنجا به كرمان رفت . این مرد ادعاى نبوت داشت و میگفت : من از طرف خداى تعالى رسول و واسطه بین او و بندگان اویم .
یوذاسف در اوایل سلطنت طهمورث پادشاه فارس و بعضى گفته اند در عهد سلطنت جم به فارس رفت او اولین كسى بود كه مذهب ستاره پرستى را در بین مردم ابداع نمود و آنرا انتشار داد چنانكه در سطور گذشته یادآور شدیم .
یوذاسف مردم را به زهد و ترك دنیا و اشتغال به معنویات و توجه به عوالم بالا كه مبداء و منتهاى نفوس بشر است دعوت مى نمود، و با القاء شبهاتى كه داشت مردم را به پرستش بتها و سجده در برابر آنها وا مى داشت و با حیله و نیرنگهایى كه مخصوص به خودش بود این مسلك خرافى را صورت مسلكى صحیح و عقلائى داد.
تاریخ دانان خبره و باستانشناسان نوشتهاند: ((جم )) اولین كسى بود كه آتش را بزرگ شمرد و مردم را به بزرگداشت آن دعوت نمود، او آتش را از این جهت تعظیم مى كرده كه به نور آفتاب و ماه شباهت داشته و او بطور كلى نور را بهتر از ظلمت مى دانسته و براى آن مراتبى قایل بوده . بعد از وى پیروان او با هم اختلاف نموده هر طائفهاى به سلیقه خود چیزى را واجب التعظیم مى دانست و آنرا براى نزدیكى به خدا تعظیم مى كرد.
مسعودى سپس خانه هاى مقدسى را كه در دنیا هر كدام مرجع طائفه مخصوصى است برشمرده و در این باره هفت خانه را اسم مى برد: 1خانه كعبه یا خانه زحل 2 خانه اى در اصفهان بالاى كوه مارس 3 خانه مندوسان در بلاد هند 4 خانه نوبهار بنام ماه در شهر بلخ 5 خانه غمدان در شهر صنعاى یمن به نام زهره 6 خانه كاوسان بنام خورشید در شهر فرغانه 7 خانه نخستین علت ، در بلندترین بلاد چین .
آنگاه مى گوید: خانه هاى مقدس دیگرى در بلاد یونان و روم قدیم و صقلاب بوده كه برخى از آنها به اسماى كواكب نامیده مى شدند، مانند خانه زهره در تونس .
صابئى ها كه آنان را به خاطر اینكه حرانیها همه صابئى بوده اند حرانیون نیز گفته اند علاوه بر خانه هاى مذكور هیكلهایى نیز داشتهاند كه هر كدام را به نام یكى از جواهر عقلى و ستارگان مى نامیدند، از آن جمله است : 1 - هیكل نخستین علت 2 هیكل عقل 3 هیكل سلسله 4 هیكل صورت 5 هیكل نفس ، كه این چند هیكل بر خلاف سایر هیاكل كه هر كدام شكل مخصوصى داشته اند، همه مدور شكل ساخته شده بودند. 6 هیكل زحل ، شش ضلعى 7 هیكل مشترى ، سه ضلعى 8 هیكل مریخ ، چهار ضلعى مستطیل 9 هیكل شمس ، مربع 10 هیكل عطارد، مثلث 11 هیكل زهره ، مثلث در جوف مربع مستطیل 12 هیكل قمر، هشت ضلعى . البته صابئیها غیر از آنچه كه ما در اینجا به نگارش درآوردیم ، عقاید و اسرار و رموزى هم داشتهاند كه از غیر خود پنهان مى داشته اند.
این بود گفتار مسعودى در مروج الذهب ، نظیر مطالب وى را شهرستانى نیز در كتاب ملل و نحل خود آورده است .
از بیانات قبلى دو نكته به دست آمد:
- اول اینكه بت پرستان همانطورى كه بتهایى را به عنوان مجسمه هاى خدایان و ارباب انواع مى پرستیدند، هم چنین بتهایى را به عنوان مجسمه ستارگان و آفتاب و ماه مى پرستیدند، و به اسم هر كدام هیكلى ساخته بودند. بنابراین ، ممكن است احتجاج ابراهیم (علیه السلام ) در باره ستاره و خورشید و ماه ، با بت پرستانى بوده كه در عین بت پرستى ستارگان را هم مى پرستیده اند نه فقط با صابئین (و ستاره پرستان ). همچنانكه ممكن است بگوییم : بنابر پارهاى از روایات كه در سابق ایراد شد احتجاج ابراهیم (علیهالسلام ) با صابئین و ستاره پرستانى بوده كه در آنروزها در شهر بابل و یا اور و یا كوثاریا مى زیستهاند (نه با اهالى حران كه مركز صابئیت بوده تا آن اشكال وارد آید). علاوه بر اینكه از ظاهر آیات كریمه راجع به ابراهیم (علیه السلام ) استفاده مى شود كه ابراهیم (علیه السلام ) پس از احتجاج با پدر و قومش و پس از آنكه از هدایت آنها مایوس شد از سرزمین آنان مستقیما به سوى ارض مقدس مهاجرت نمود، نه اینكه ابتدا به سوى حران و سپس به ارض مقدس مهاجرت كرده باشد. و اینكه كتب تواریخ نوشته اند: در آغاز به سوى حران و سپس از آنجا به سوى ارض مقدس هجرت كرده ماخذ صحیحى جز همان گفته هاى تورات و یا اخبار دیگرى كه اسرائیلیت در آن دست برده ، ندارد. براى صدق گفتار ما كافى است كه خواننده عزیز تورات را با اخبارى كه تاریخ طبرى ضبط كرده دقیقا مورد بررسى قرار دهد.
از همه اینها گذشته بعضى نوشته اند كه غیر از حرانى كه مركز صابئیها بوده ، حران دیگرى در نزدیكى هاى بابل بوده ، و منظور تورات از حران ، همین شهر بوده كه در نزدیكى هاى بابل ما بین فرات و خابور قرار داشته ، نه حران دمشق .
آرى ، مسعودى گوید كه : ((آنچه از هیكلهاى مقدس صابئین تاكنون (سال 332 ه - زمان مسعودى ) باقى مانده خانه اى است در شهر حران در دروازه ((رقه )) معروف به ((مغلیتیا)) كه آنرا هیكل آزر پدر ابراهیم (علیه السلام ) مى دانند و در باره آزر و ابراهیم (علیه السلام ) پسرش ، سخنان بسیارى دارند)). ولى گفته آنان هیچگونه ارزشى ندارد.
- دوم اینكه همانطورى كه بت پرستان گاهى آفتاب و ماه و ستاره را مى پرستیدند همچنین ستاره پرستان نیز هیكلهایى براى پرستش غیر كواكب و ماه و آفتاب داشته اند، مانند هیكل علت نخستین و هیكل عقل و نفس و غیر آن ، و مانند بت پرستان به این اشیاء (عقل و نفس و...) تقرب مى جسته اند.
مؤ ید این معنا گفته ((هردوت )) مى باشد، او در كتاب تاریخش آنجا كه معبد بابل را وصف مى كند مى گوید: این معبد مشتمل بر یك برج هشت طبقه اى بوده و آخرین آنها مشتمل بر گنبدى بزرگ و فراخ بوده ، و در آن گنبد فقط تختى بزرگ و در مقابل آن تخت میزى از طلا قرار داشته ، و غیر از این دو چیز در آن گنبد هیچ چیز، نه مجسمه و نه تمثال و نه چیز دیگر، نبوده و احدى جز یك زن كه معتقد بود خداوند او را براى ملازمت و حفاظت هیكل استخدام نموده كسى در آن گنبد نمى خوابید.
و بعید نیست این همان هیكل علت نخستین بوده كه به عقیده آنان از هر شكل و هیاتى منزه است . گو اینكه خود صاحبان این عقاید همانطور كه مسعودى مى گوید علت اولى را هم به اشكال مختلفى به پندار خود تصویر مى كردند. و ثابت شده كه فلاسفه این طائفه ، خدا را از هیات و شكل جسمانى و وضع مادى منزه دانسته او را به صفاتى كه لایق ذات او است توصیف نموده اند، ولى جراءت اظهار عقیده خود را در بین عامه مردم نداشته و از آنان تقیه مى كردند، یا براى اینكه مردم ظرفیت درك آنرا نداشته اند و یا اغراض سیاسى آنها را وادار به كتمان حق نموده است .

روایاتى در مورد تولد و نشو و نماى ابراهیم (ع )

صاحب كتاب كمال الدین مى گوید: پدرم و ابن ولید هر دو نقل كردند از ابن برید از ابن ابى عمیر از هشام بن سالم از ابى بصیر از ابى عبد (علیه السلام ) كه فرمود: پدر ابراهیم (علیه السلام ) منجم دربار نمرود بن كنعان بود، و نمرود هیچ كارى را جز به صوابدید او انجام نمى داد. شبى از شبها پدر ابراهیم نظر به نجوم كرد و وقتى صبح شد به نمرود گفت : من دیشب امر عجیبى دیدم ، پرسید چه دیدى ؟ گفت از اوضاع كواكب چنین فهمیدم كه به زودى در سرزمین ما مولودى متولد مى شود كه هلاكت و نابودى ما به دست او خواهد بود، و چیزى نمانده كه مادرش به او باردار شود، نمرود تعجب كرد و پرسید: آیا نطفهاش در رحم زنى منعقد شده ؟
گفت : نه ، و از جمله خصوصیاتى كه در باره این حمل از اوضاع كواكب به دست آورده بود این بود كه مردم او را در آتش مى اندازند، تا اینجا پیشگوئیش درست بود و اما در باره اینكه خداوند او را از آتش نجات مى دهد، چیزى به دست نیاورده بود.
امام صادق (علیه السلام ) سپس فرمود: نمرود پس از شنیدن این خبر دستور داد تا زنان از مردان كناره گیرى كنند، در همین موقع بود كه پدر ابراهیم با همسر خود مقاربت نمود و او باردار شد، وقتى فهمید كه همسرش آبستن شده به نظرش رسید كه این حمل همان كسى است كه بساط سلطنت نمرود را بر مى چیند، لذا براى اینكه اطمینان بیشترى پیدا كند زنان قابله را خواست تا همسرش را معاینه كرده ببینند آیا راستى باردار شده یا نه . خداى متعال هم براى حفظ جان ابراهیم او را به پشت مادرش ‍ چسبانید، لذا قابله ها پس از معاینه گفتند: ما اثر حملى نمى بینیم .
زمانى كه ابراهیم (علیه السلام ) متولد شد، پدرش تصمیم گرفت جریان را به نمرود گزارش دهد، همسرش او را ملامت نموده و گفت : مى خواهى به دست خودت فرزندت را به كشتن دهى ! من براى اینكه نمرود از جریان با خبر نشود و دردسرى براى تو فراهم نگردد این كودك را در یكى از غارها پنهان مى كنم تا اگر از بین رفتنى است به دست خود ما از بین نرفته باشد. شوهرش این پیشنهاد را پذیرفت و گفت پس زودتر تا كسى نفهمیده او را ببر، مادر ابراهیم طفل را برداشت و رو به بیابان گذاشت ، تا به غارى رسید و او را پس از آنكه از پستان خود سیر كرد در غار گذاشت و سنگى بر در غار نهاد و به شهر برگشت . خداى متعال رزق این طفل را در انگشت ابهامش ‍ قرار داده بود، طفل هر وقت گرسنه مى شد سر انگشت خود را در دهان مى گذاشت و مى مكید، ابراهیم با رشد غیر طبیعیش در هر روز به مقدار یك هفته سایر اطفال و در یك هفته به مقدار یك ماه و در یك ماه به مقدار یكسال رشد مى كرد.
پس از گذشتن چند روز مادر ابراهیم به همسر خود گفت : اگر اجازه دهى مى روم تا ببینم كه چه بر سر فرزندم آمده ، پس از كسب اجازه از شوهر از شهر بیرون شد و به عجله خود را به غار رسانید و با كمال تعجب دید چشمان كودك مانند دو چراغ مى درخشد. فرزند خود را از زمین برداشت و به سینه چسبانید و او را شیر داد و به حكم اجبار و ناچارى به خانه برگشت ، و در جواب شوهرش كه پرسید از كودكت چه خبر گفت : دیدمش كه از گرسنگى مرده بود، ناچار در همان غار دفنش نموده برگشتم . مدتى گذشت و هر روز به بهانه اى از خانه خارج مى شد، و در غار كودك خود را در آغوش ‍ كشیده ، شیر مى داد، تا آنكه كودك براه افتاد.
روزى بر حسب معمول وقتى مادرش به سراغش رفت و در آغوش گرم خود نوازشش داد هنگام برگشتن كودك دامنش را گرفت و گفت :
مرا همراه خود ببر. مادرش گفت : من از پدرت اجازه ندارم ، باشد تا از او اجازه بگیرم . (و از آن به بعد هر روز در مقابل تقاضاى فرزندش بهانه اى مى آورد، تا آنكه رفته رفته به اوضاع و احوال محیط پى برد و فهمید مادرش ‍ حق داشت كه او را از بیرون آمدن از غار منع مى كرد) لذا از آن به بعد خودش هم در پنهان كردن خود سعى مى نمود، تا آنكه از غار بیرون رفت و امر خدا را به بندگانش ابلاغ نمود، آن وقت بود كه خداوند قدرت خود را به دست ابراهیم نشان داد و قدرت نمرودیان را درهم شكست .
مؤ لف : در كتاب قصص الانبیاء از صدوق از پدرش و ابن ولید و از عده اى دیگر از ابى بصیر از امام صادق (علیه السلام ) روایت شده كه فرمود: آزر عموى ابراهیم منجم دربار نمرود بود، و نمرود جز به صوابدید وى كارى انجام نمى داد. روزى به نمرود گفت : من در شب گذشته امر عجیبى دیدم ، گفت : بگو چه دیده اى ؟ گفت : اوضاع كواكب دلالت مى كرد بر اینكه به زودى مولودى در این سرزمین به دنیا مى آید كه به دست او طومار سلطنت و عزت ما برچیده مى شود، نمرود پس از شنیدن این حرف همبستر شدن زنان با مردان را ممنوع كرد. تارخ پدر ابراهیم در همین ایام با مادر ابراهیم همبستر شد و او به ابراهیم باردار شد. این روایت ، بقیه داستان را بر طبق روایت قبلى بیان كرده ، و تنها اختلافى كه با آن دارد این است كه آن روایت آزر را پدر ابراهیم خوانده بود، و در این روایت عموى آن حضرت معرفى شده است .
و لذا مرحوم مجلسى این دو روایت را از جهت وحدتى كه در مضمون و در سند آن دو است یك روایت دانسته ، و فرموده : ظاهرا روایتى هم كه راوندى نقل كرده همین روایت است ، و اگر آن را تغییر داده و گفته آزر عموى ابراهیم بود براى این بوده كه با اصول عقاید امامیه مطابقت كند. مرحوم مجلسى خودش هم سایر روایاتى را كه آزر بتپرست را پدر ابراهیم دانسته حمل بر تقیه نموده است .
و مانند مضمون گذشته را قمى و عیاشى در تفسیر خودشان نقل كرده اند و روایاتى هم بطرق عامه از مجاهد در این باره هست ، و طبرى هم همان مضمون را در تاریخ خود نقل كرده و همچنین ثعلبى در قصص الانبیاء این قول را به عموم علماى گذشته نسبت داده .
به هر حال چیزى كه در اینجا باید گفت این است كه علماى حدیث و آثار تقریبا اتفاق دارند در اینكه ابراهیم (علیه السلام ) در ابتداى زندگى از ترس ‍ نمرود در پنهانى بسر مى برده ، و پس از سرآمدن این دوره از زندگیش خود را آشكار ساخته ، و با پدر و قومش بر سر الوهیت بتها و ستاره و ماه و خورشید احتجاج كرده ، و همچنین با نمرود پادشاه معاصرش بر سر ادعاى خداییش ‍ محاجه نموده است ، و این همانطورى كه قبلا هم گفتیم از سیاق آیات مربوط به این داستان نیز استفاده مى شود. و اما اینكه پدر ابراهیم چه كسى بوده ؟ اهل تاریخ گفته اند كه اسم او ((تارخ )) با خاء نقطهدار و یا ((تارح )) با حاء بى نقطه و لقبش آزر بوده ، و بعضى دیگر احتمال داده اند كه آزر اسم بتى از بتها و یا وصف مدح و یا ذمى به لغت آن روز و به معناى معتضد و یا لنگ بوده . و نیز گفته اند: آن شخص مشركى كه قرآن او را پدر ابراهیم خوانده ، و احتجاج ابراهیم را با او نقل كرده همان تارخ پدر صلبى و حقیقى ابراهیم بوده ، عده اى از علماى حدیث و كلام اهل تسنن نیز با مورخین در این قول موافقت نموده اند. بعضى دیگر از آنان و همچنین همه علماى شیعه در این قول مخالفت نموده و تنها بعضى از محدثین شیعه اخبار دال بر قول اول را در كتب خود نقل نموده اند.
عمده چیزى كه مورد استدلال شیعه و موافقین آنان از علماى سنت است اخبارى است كه از طرق شیعه و سنى وارد شده و دلالت دارد بر اینكه آباى رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله و سلم ) همه موحد بوده و هیچیك از آنان مشرك نبوده اند، این مساءله مورد مشاجره و معركه آراى این دو دسته از علماى شیعه و سنى است ، و چون تعقیب این بحث از وظیفه تفسیرى ما بیرون است استدلال و استنتاج حقیقت را براى اهل بحث مى گذاریم و مى گذریم ، علاوه بر اینكه ما احتیاجى به بحث در آن نداریم ، زیرا قبلا گفتیم كه خود آیات دلالت بر این دارد كه آزر مشرك كه در آیات این سوره از او اسم برده شده پدر حقیقى ابراهیم نبوده ، و با این حال روایاتى كه دلالت دارد بر اینكه نامبرده پدر حقیقى ابراهیم بوده با اختلافى كه میان خود آنها هست مخالف با كتاب خدا است كه با كمال جرئت و بدون هیچ دغدغه باید آنها را طرح نمود و هیچ حاجتى به این نیست كه مانند مرحوم مجلسى به خود زحمت داده و براى تراشیدن محمل صحیحى جهت اینگونه روایات ، آنها را حمل بر تقیه كنیم ، آنهم در باره مطلبى كه خود عامه هم در آن اختلاف دارند.

_________________
ما رفتیم ...
اما تو اگه میتونی بمون ...



پرش به بالا
 صفحه شخصي Personal album  
 
 موضوع پست: داستان ابراهیم علیه السّلام(قسمت پنجم)
پستپست شد: پنجشنبه جولاي 09, 2009 5:54 pm 
غايب
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت
نماد کاربر
تاريخ عضويت: پنجشنبه ژوئن 04, 2009 12:03 pm
پست ها: 2183
موقعيت مکاني: تهران
تشکر کرده : 138 مرتبه
تشکر شده: 35 مرتبه
Images: 16
وبلاگ: دیدن وبلاگ (1)
روایاتى درباره داستان حضرت ابراهیم (ع ) و نمرودیان و در آتش انداختن آن حضرت (قسمت اول)

در روضه كافى از على بن ابراهیم ، از پدرش ، از احمد بن محمد بن ابى نصر، از ابان بن عثمان ، از حجر، از امام صادق (علیه السلام ) روایت آورده كه فرمود: ابراهیم (علیه السلام )، با قوم خود مخالفت كرده ، خدایانشان را بد گفت - تا آنجا كه فرمود - همینكه از او روى گردانیده ، و به صحرا براى انجام مراسم عید خود رفتند، ابراهیم داخل بتكده شان شده ، با تیشه همه را شكست ، تنها بزرگتر از همه را باقى گذاشته ، تیشه را به گردن آن آویخت ، مردم از عید خود برگشته ، خدایان خود را دیدند، كه همه خرد شده اند، گفتند: به خدا سوگند كه این كار جز از آن جوانى كه از خدایان بدگویى مى كرد سر نزده ، ناگزیر عذابى بالاتر از این نیافتند كه او را با آتش بسوزانند.
پس براى سوزاندنش هیزم جمع كردند، و او را نگاه داشتند تا روزى كه بنا بود بسوزانند، در آن روز نمرود با لشگریانش بیرون شد، و در جایگاه مخصوصى كه برایش درست كرده بودند قرار گرفت ، تا سوختن ابراهیم را ببیند، ابراهیم را در منجنیقى قرار دادند، زمین عرضه داشت : پروردگارا بر پشت من احدى غیر از او نیست كه تو را بندگى كند، آیا او هم با آتش ‍ سوخته شود؟ فرمود: اگر ابراهیم مرا بخواند، او را كفایت مى كنم .
ابان ، از محمد بن مروان ، از شخصى كه نام نبرده ، از امام باقر (علیه السلام ) روایت كرده كه : دعاى ابراهیم در آن روز این بود: ((یا احد یا احد، یا صمد یا صمد، یا من لم یلد و لم یولد، و لم یكن له كفوا احد)) آنگاه ، عرضه داشت : ((توكلت على اللّه )) خداى تعالى فرمود: من كفایت كردم ، پس به آتش دستور داد براى ابراهیم سرد شو، امام فرمود: دندانهاى ابراهیم از سرما به هم مى خورد، تا آنجا كه خداى عزوجل فرمود: ((و سالم شو))، آن وقت ابراهیم از ناراحتى سرما بیاسود، و جبرئیل نازل شده با ابراهیم در آتش به گفتگو پرداخت .
نمرود گفت : هر كس مى خواهد معبودى براى خود بگیرد معبودى چون معبود ابراهیم بگیرد. امام سپس اضافه كرد كه : یكى از بزرگان قوم گفت : من به آتش گفتم او را نسوزان . پس ستونى از آتش به سویش زبانه كشید، و در جایش بسوزانید، پس در آن میان لوط به وى ایمان آورده ، و با آن جناب مهاجرت كرده ، به شام آمد، در این سفر لوط و ساره همراه ابراهیم (علیه السلام ) بودند.
و نیز در همان كتاب از على بن ابراهیم از پدرش ، وعده اى از اصحاب امامیه ، از سهل بن زیاد، همگى از حسن بن محبوب ، از ابراهیم بن ابى زیاد كرخى ، روایت كرده اند كه گفت : از امام صادق (علیه السلام ) شنیدم كه : مى فرمود: ابراهیم (علیه السلام ) وقتى بتهاى نمرود را شكست ، نمرود دستور داد دستگیرش كردند، و براى سوزاندنش چهار دیوارى درست كرده ، هیزم در آن جمع كردند، آنگاه آتش در آنزده ابراهیم را در آتش ‍ انداخت ، تا او را بسوزاند، این كار را كردند و رفتند، تا پس از خاموش شدن آتش بیایند، وقتى آمدند، و از جاى مخصوص نگاه كردند، دیدند ابراهیم صحیح و سالم ، و آزاد از كند و زنجیر نشسته است .
داستان را به نمرود خبر دادند دستور داد تا آن جناب را از كشور بیرون كنند و نگذارند گوسفندان و اموالش را با خود ببرد، ابراهیم با ایشان احتجاج كرد و گفت : من حرفى ندارم كه گوسفندان و اموالم را كه سالها در تهیه آن كوشیده ام بگذارم ، و بروم ، ولى شرطش این است كه شما هم آن عمرى را كه من در تهیه آنها صرف كرده ام به من بدهید، مردم زیر بار نرفته مرافعه را نزد قاضى نمرود بردند، قاضى نیز علیه ابراهیم حكم كرد كه باید آنچه در بلاد اینان به دست آورده اى ، بگذارى و بروى ، و علیه نمرودیان هم حكم كرد كه باید عمر او را كه در تهیه اموالش صرف نموده به او بدهید، خبر را به نمرود بردند، دستور داد دست از ابراهیم بردارند، و بگذارند با اموال و چارپایان خود بیرون شود، و گفت : او اگر در بلاد شما بماند دین شما را فاسد مى كند و خدایان شما را از بین مى برد. (تا آخر حدیث ).
و در كتاب علل ، به سندى كه به عبدالله بن هلال دارد، از او روایت كرده كه گفت : امام صادق (علیه السلام ) فرمود: وقتى ابراهیم (علیه السلام ) به آتش ‍ افتاد، جبرئیل در هوا او را دیدار نموده گفت : آیا حاجتى دارى ؟ فرمود: به تو نه .
مؤ لف : در عده اى روایات داستان پرتاب كردن او را به وسیله منجنیق ، از طرق عامه و خاصه وارد شده ، و همچنین اینكه جبرئیل به او گفت : آیا حاجتى دارى یا نه ، و پاسخى كه ابراهیم به وى داد.
و در كتاب الدرالمنثور است كه فاریابى و ابن ابى شیبه و ابن جریر، از على بن ابى طالب (علیه السلام ) روایت كرده اند كه در ذیل آیه ((قلنا یا نار كونى بردا)) فرمود: آنچنان سرد شد كه سرما او را آزار داد، تا و قتى كه خطاب شد ((سلاما)) كه از شدت آن كاسته شد، و مطبوع و بى آزار گشت .
و در كافى و عیون از حضرت رضا (علیه السلام ) در حدیثى كه راجع به امامت است آورده كه فرمود: سپس خداى عزوجل او را (یعنى ابراهیم را) اكرام كرد، به اینكه او را امام قرار داد، و امامت را در ذریه او، یعنى اهل صفوت و طهارت از ایشان قرار داد و فرمود: ((و وهبنا له اسحق و یعقوب نافله و كلا جعلنا صالحین و جعلناهم ائمه یهدون بامرنا و اوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصلوه و ایتاء الزكوه و كانوا لنا عابدین ))، و امامت همچنان در ذریه او بود، و هر یك از دیگرى ارث مى برد، و همچنان قرن به قرن ، و دست به دست گشت تا رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) آن را ارث برد، و خداى تعالى در این باره فرموده : ((ان اولى الناس بابراهیم للذین اتبعوه و هذا النبى و الذین آمنوا و اللّه ولى المؤ منین )) پس مساءله امامت مقام خاصى است كه خدا به هر كه بخواهد روزى مى كند.
بعد از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) على (علیه السلام ) به امر خداى عزوجل متقبل آن شد، و به همان رسم در میان فرزندان آن جناب ، البته فرزندان اصفیایش كه خدا علم و ایمانشان داده بود: ((قال الذین اوتوا العلم و الایمان لقد لبثتم فى كتاب اللّه الى یوم البعث )) بگردید كه تا روز بعث در میان فرزندان آن جناب هست ، چون بعد از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) دیگر پیغمبرى نخواهد بود.
و در معانى به سند خود از یحیى بن عمران ، از امام صادق (علیه السلام ) روایت كرده كه در ذیل آیه ((و وهبنا له اسحق و یعقوب نافله )) فرمود: نوه آدمى را نافله گویند.
و در تفسیر قمى در ذیل جمله ((و نجیناه من القریه التى كانت تعمل الخبائث )) فرمود: چون مردان با مردان ازدواج مى كردند.
مؤ لف : روایت در داستانهاى ابراهیم (علیه السلام ) بسیار زیاد است ، لیكن بسیار هم اختلاف دارند، آنچنان كه در هیچ یك از خصوصیات با منطوق آیات قرآن منطبق نیستند، و ما از این روایات به همین مقدارى كه خواندید اكتفا نمودیم .

روایتى از زایش هاجر و تولد حضرت اسماعیل (ع )
و در تفسیر قمى از امام صادق (علیه السلام ) روایت كرده كه فرمود: ابراهیم (علیه السلام ) در بادیه شام منزل داشت ، همینكه هاجر اسماعیل را بزاد، ساره غمگین گشت ، چون او فرزند نداشت و به همین جهت همواره ابراهیم را در خصوص هاجر اذیت میكرد، و غمناكش مى ساخت . ابراهیم نزد خدا شكایت كرد، خداى عزوجل به او وحى فرستاد كه زن بمنزله دنده كج است ، اگر بهمان كجى وى ، بسازى ، از او بهره مند مى شوى ، و اگر بخواهى راستش كنى ، او را خواهى شكست ، آنگاه دستورش داد: تا اسماعیل و مادرش را از شام بیرون بیاورد، پرسید: پروردگارا كجا ببرم ؟ فرمود: بحرم من ، و امن من ، و اولین بقعه اى كه در زمین خلق كرده ام و آن سرزمین مكه است .
پس از آن خداى تعالى جبرئیل را با براق برایش نازل كرد، و هاجر و اسماعیل را و خود ابراهیم را بر آن سوار نموده ، براه افتاد، ابراهیم از هیچ نقطه خوش آب و هوا، و از هیچ زراعت و نخلستانى نمى گذشت ، مگر اینكه از جبرئیل مى پرسید: اینجا باید پیاده شویم ؟ اینجا است آن محل ؟ جبرئیل مى گفت : نه ، پیش برو، پیش برو، همچنان پیش راندند، تا به سرزمین مكه رسیدند، ابراهیم هاجر و اسماعیل را در همین محلى كه خانه خدا در آن ساخته شد، پیاده كرد، چون با ساره عهد بسته بود، كه خودش ‍ پیاده نشود، تا نزد او برگردد.
در محلى كه فعلا چاه زمزم قرار دارد درختى بود، هاجر علیه السلام پارچه اى كه همراه داشت روى شاخه درخت انداخت ، تا در زیر سایه آن راحت باشد، همین كه ابراهیم خانواده اش را در آنجا منزل داد، و خواست تا بطرف ساره برگردد، هاجر (كه راستى ایمانش شگفت آور و حیرت انگیز است یك كلمه پرسید) آیا ما را در سرزمینى مى گذارى و مى روى كه نه انیسى و نه آبى و نه دانه اى در آن هست ؟ ابراهیم گفت : خدائى كه مرا باین عمل فرمان داده ، از هر چیز دیگرى شما را كفایت است ، این را گفت و راهى شام شد، همینكه بكوه (كداء كه كوهى در ذى طوى ) است رسید، نگاهى بعقب (و در درون این دره خشك ) انداخت ، و گفت : ((ربنا انى اسكنت من ذریتى بواد غیر ذى زرع عند بیتك المحرم ، ربنا لیقیموا الصلوة ، فاجعل افئدة من الناس تهوى الیهم ، وارزقهم من الثمرات لعلهم یشكرون ))، (پروردگارا! من ذریه ام را در سرزمینى گود و بدون آب و گیاه جاى دادم ، نزد بیت محرمت ، پروردگار ما، بدین امید كه نماز بپادارند، پس ‍ دلهائى از مردم را متمایل بسوى ایشان كن ، و از میوه ها، روزیشان ده ، باشد كه شكر گزارند) این راز بگفت و برفت .
پس همینكه آفتاب طلوع كرد، و پس از ساعتى هوا گرم شد، اسماعیل تشنه گشت ، هاجر برخاست ، و در محلى كه امروز حاجیان سعى مى كنند بیآمد و بر بلندى صفا برآمد، دید كه در آن بلندى دیگر، چیزى چون آب برق میزند، خیال كرد آب است ، از صفا پائین آمد، و دوان دوان بدان سو شد، تا به مروه رسید، همینكه بالاى مروه رفت ، اسماعیل از نظرش ناپدید شد، (گویا لمعان سراب مانع دیدنش شده است ).
ناچار دوباره بطرف صفا آمد، و این عمل را هفت نوبت تكرار كرد، در نوبت هفتم وقتى بمروه رسید، این بار اسماعیل را دید، و دید كه آبى از زیر پایش ‍ جریان یافته ، پس نزد او برگشته ، از دور كودك مقدارى شن جمع آورى نموده ، جلو آب را گرفت ، چون آب جریان داشت ، و از همان روز آن آب را زمزم نامیدند، چون زمزم معناى جمع كردن و گرفتن جلو آب را مى دهد.
از وقتى این آب در سرزمین مكه پیدا شد مرغان هوا و وحشیان صحرا بطرف مكه آمد و شد را شروع كرده ، آنجا را محل امنى براى خود قرار دادند.
از سوى دیگر قوم جرهم كه در ذى المجاز عرفات منزل داشتند، دیدند كه مرغان و وحشیان بدان سو آمد و شد میكنند، آنقدر كه فهمیدند در آنجا لانه دارند لاجرم آنها را تعقیب كردند، تا رسیدند به یك زن و یك كودك ، كه در آن محل زیر درختى منزل كرده اند، فهمیدند كه آب به خاطر آن دو تن در آنجا پیدا شده ، از هاجر پرسیدند: تو كیستى ؟ و اینجا چه مى كنى ؟ و این بچه كیست ؟ گفت : من كنیز ابراهیم خلیل الرحمانم ، و این فرزند او است ، كه خدا از من به او ارزانى داشته ، خدایتعالى او را ماءمور كرد كه ما را بدینجا آورد، و منزل دهد، قوم جرهم گفتند: حال آیا بما اجازه میدهى كه در نزدیكى شما منزل كنیم ؟ هاجر گفت : باید باشد تا ابراهیم بیاید.
بعد از سه روز ابراهیم آمد، هاجر عرضه داشت : در این نزدیكى مردمى از جرهم سكونت دارند، از شما اجازه مى خواهند در این سرزمین نزدیك بما منزل كنند، آیا اجازه شان مى دهى ؟ ابراهیم فرمود: بله ، هاجر به قوم جرهم اطلاع داد، آمدند، و نزدیك وى منزل كردند، و خیمه هایشان را بر افراشتند، هاجر و اسماعیل با آنان ماءنوس شدند.
بار دیگر كه ابراهیم بدیدن هاجر آمد جمعیت بسیارى در آنجا دید و سخت خوشحال شد، رفته رفته اسماعیل براه افتاد، و قوم جرهم هر یك نفر از ایشان یكى و دو تا گوسفند به اسماعیل بخشیده بودند، و هاجر و اسماعیل با همان گوسفندان زندگى میكردند.
همینكه اسماعیل بحد مردان برسید، خداى تعالى دستور داد: تا خانه كعبه را بنا كنند، تا آنجا كه امام فرمود: و چون خداى تعالى بابراهیم دستور داد كعبه را بسازد، و او نمى دانست كجا بنا كند، جبرئیل را فرستاد تا نقشه خانه را بكشد - تا آنجا كه فرمود - ابراهیم شروع بكار كرد، اسماعیل از ذى طوى مصالح آورد، و آن جناب خانه را تا نه ذراع بالا برد، مجددا جبرئیل جاى حجر الاسود را معلوم كرد، و ابراهیم سنگى از دیوار بیرون كرده ، حجر الاسود را در جاى آن قرار داد، همان جائیكه الان هست .
بعد از آنكه خانه ساخته شد، دو درب برایش درست كرد، یكى بطرف مشرق ، و درى دیگر طرف مغرب ، درب غربى مستجار نامیده شد، و سقف خانه را با تنه درختها، و شاخه اذخر بپوشانید، و هاجر پتوئى كه با خود داشت بر در كعبه بیفكند و زیر آن چادر زندگى كرد.
بعد از آنكه خانه ساخته شد، ابراهیم و اسماعیل عمل حج انجام دادند، روز هشتم ذى الحجه جبرئیل نازل شد، و بابراهیم گفت : ((ارتو من الماء)) بقدر كفایت آب بردار، چون در منى و عرفات آب نبود، به همین جهت هشتم ذى الحجه روز ترویه نامیده شد، پس ابراهیم را از مكه به منى برد، و شب را در منى بسر بردند، و همان كارها كه به آدم دستور داده بود، بابراهیم نیز دستور داد.
ابراهیم بعد از فراغت از بناى كعبه ، گفت : ((رب اجعل هذا بلدا آمنا، و ارزق اهله من الثمرات ، من آمن منهم ))، (پروردگارا این را شهر ماءمن كن ، و مردمش را، آنها كه ایمان آورده اند، از میوه ها روزى ده ) - امام فرمود: - منظورش از میوه هاى دل بود، یعنى خدایا مردمش را محبوب دلها بگردان ، تا سایر مردم با آنان انس بورزند و بسوى ایشان بیایند، و باز هم بیایند.
روایتى در داستان ذبح اسماعیل (ع )
و از امالى شیخ نقل شده كه به سند خود از سلیمان بن یزید روایت كرده كه گفت : على بن موسى (علیهما السلام ) براى ما حدیث كرد و فرمود: پدرم از پدرش ، از حضرت باقر، از پدرش ، از پدران بزرگوارش (علیهم السلام ) برایم حدیث كرد كه فرمودند: ذبیح همان اسماعیل (علیه السلام ) است .
مؤ لف : نظیر این معنا در مجمع البیان از حضرت باقر و حضرت صادق (علیه السلام ) به این مضمون آمده . و روایات بسیارى دیگر از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) در این باره هست ، ولى در بعضى از آنها آمده كه ذبیح اسحاق بوده ، كه چون این روایات با آیات قرآن مخالف است ، مطروح و مردود است .
و از كتاب فقیه نقل شده كه شخصى از امام صادق (علیه السلام ) از ذبیح پرسید: چه كسى بوده ؟ فرمود: اسماعیل بوده ، براى اینكه : خداى تعالى داستان تولد اسحاق را در كتاب مجیدش بعد از داستان ذبح نقل كرده و فرموده : ((و بشرناه باسحق نبیا من الصالحین )).
مؤ لف : این معنا در بیان آیه مذكور گذشت ، كه گفتیم : سیاق آن ظاهر و بلكه صریح در این معنا است .
و در مجمع البیان از ابن اسحاق روایت كرده كه گفت : ابراهیم (علیه السلام ) هر وقت مى خواست اسماعیل (علیه السلام ) و مادرش هاجر را دیدار كند، برایش براق مى آوردند، صبح از شهر شام سوار براق مى شد و قبل از ظهر به مكه مى رسید، بعد از ظهر از مكه حركت مى كرد و شب نزد خانواده اش در شام بود، و این آمد و شد همچنان ادامه داشت تا آنكه اسماعیل (علیه السلام ) به حد رشد رسید، پدرش وقتى در خواب دید كه اسماعیل (علیه السلام ) را ذبح مى كند، به او فرمود: طناب و كاردى بردار تا به اتفاق به این دره كوه برویم و هیزم بیاوریم .
پس همینكه به آن دره خلوت كه نامش ((دره ثبیر)) بود رسیدند، ابراهیم (علیه السلام ) او را از دستورى كه خداى تعالى درباره وى به او داده آگاه كرد، اسماعیل گفت : پدر جان با این طناب دست و پاى مرا ببند، تا دست و پا نزنم و دامن خود را جمع كن تا خون من آن را نیالاید و مادرم آن خون را نبیند و كارد خود را تیز كن و به سرعت گلویم را ببر، تا زودتر راحت شوم ، چون مرگ سخت است ، ابراهیم (علیه السلام ) گفت : پسرم راستى در اطاعت فرمان خدا چه كمك كار خوبى هستى براى من .
آنگاه ابن اسحاق دنبال داستان را همچنان نقل مى كند، تا مى رسد به اینجا كه ابراهیم (علیه السلام ) خم شد و با كاردى كه به دست داشت خواست گلوى فرزند را ببرد. جبرئیل كارد او را برگردانید، و اسماعیل را از زیر دست او كنار كشید. و از سوى دیگر قوچى را كه از ناحیه دره ((ثبیر)) آورده بود به جاى اسماعیل قرار داد و از طرف چپ مسجد خیف صدایى برخاست كه اى ابراهیم ! رویاى خود را تصدیق كردى و دستور خدا را انجام دادى .
مؤ لف : روایات در خصوص این قصه بسیار زیاد است و خالى از اختلاف نیست .
و نیز در مجمع البیان از تفسیر عیاشى نقل كرده كه وى به سند خود از یزید بن معاویه عجلى نقل كرده كه گفت : از امام صادق (علیه السلام ) پرسیدم : بین دو بشارتى كه به ابراهیم (علیه السلام ) داده شد، یكى بشارت به ولادت اسماعیل و دیگرى بشارت به ولادت اسحاق ، چند سال فاصله بود؟ فرمود: بین این دو بشارت پنج سال فاصله شد، و آیه شریفه ((فبشرناه بغلام حلیم )) اولین بشارتى بود كه خداى تعالى به فرزنددار شدن ابراهیم (علیه السلام ) داد، و منظور از ((غلام حلیم )) اسماعیل (علیه السلام ) بود.
ادب ابراهیم (ع ) در احتجاج با قوم خود و در دعا و درخواست هایش از خداوند
از جمله آداب انبیاء، ادبى است كه خداوند آنرا از ابراهیم خلیل (علیه السلام ) در احتجاجش با قوم خود نقل كرده :
((قال افرایتم ما كنتم تعبدون انتم و اباوكم الاقدمون . فانهم عدو لى الا رب العالمین . الذى خلقنى فهو یهدین . و الذى هو یطعمنى و یسقین . و اذا مرضت فهو یشفین . و الذى یمیتنى ثم یحیین . و الذى اطمع ان یغفرلى خطیئتى یوم الدین . رب هب لى حكما و الحقنى بالصالحین . و اجعل لى لسان صدق فى الاخرین . و اجعلنى من ورثه جنه النعیم . و اغفر لابى انه كان من الضالین . و لا تخزنى یوم یبعثون .))
دعائى است كه ابراهیم (علیه السلام ) به خود و به پدرش مى كند و وعده اى را كه خدا به او داده ، طلب مى نماید، و این در حالى بود كه تازه به نبوت مبعوث شده و هنوز از ایمان پدرش مایوس نشده بود ولى وقتى كه فهمید پدرش دشمن خدا است از او بیزارى جست ، در این دعا ابتدا پروردگار خود را ثناى جمیلى مى كند، چنانكه ادب عبودیت هم همین را اقتضا مى كند. و این ثنا نیز اولین ثنائى مفصلى است كه خداونداز وى حكایت كرده ، و آن ثنائى كه قبلا از او حكایت كرده بود یعنى : ((یا قوم انى برى ء مما تشركون . انى وجهت وجهى للذى فطر السموات و الارض )) و همچنین ثنائى كه در گفتارش با پدر كرده بود: ((ساستغفر لك ربى انه كان بى حفیا)) به این تفصیل نبود.
ابراهیم (علیه السلام ) در این ثنائى كه كرده ادب را اینطور به كار برده كه عنایت پروردگار خود را از ابتداء خلقتش تا وقتى كه بسوى او بازگشت مى كند همه را در ثناى خود درج كرده و خود را در برابر او فقیر ومحتاج محض دانسته و درباره پروردگارش جز غنا، و، جود محض چیزى نگفته و خود را بنده ذلیلى دانسته كه قادر بر هیچ چیز نیست ، بلكه مقدرات الهى او را در دوران زندگیش از حالى به حالى مى گرداند، طعام و شراب و بهبودى از مرض مى دهد، مى میراند و زنده مى كند، و بندگان را براى پاداش روز جزا حاضر مى سازد، براى اینكه او جز اطاعت محض و طمع در غفران گناه چیزى نیست .
ادب دیگرى كه مراعات نموده این است كه مرض را به خود نسبت داده و گفته : و وقتى كه مریض مى شوم شفایم مى دهد، براى اینكه در این مقام كه مقام ثنا است مناسب نبود مرض را به او نسبت دهد، گر چه مرض هم از حوادث است و از این نظر بى ارتباط با پروردگار نیست ، لیكن سیاق كلام ، سیاق بیان حوادث نیست تا هر حادثى را به او نسبت دهد، بلكه - سیاق كلام در بیان این معنا است كه شفاى از مرض هم از رحمت و عنایت اوست ، از این جهت مرض را به خود نسبت داد و شفا را به پروردگار خود، گویا خواسته چنین ادعا كند كه از خداى تعالى جز جمیل صادر نمى شود، آنگاه بعد از ثنا، شروع به دعا كرد، در دعایش نیز ادب فوق العاده اى را به كار برد، چون نخست دعایش رابه اسم ((رب )) شروع كرد، دیگر اینكه تنها نعمت هاى حقیقى و پایدار را درخواست نمود، و به هیچ وجه توجهى به زخارف دنیاى فانى نكرد، و براى خود نعمتى اختیار كرد كه سر آمد آنها و گرانبهاترین آنها بود و آن عبارت بود از حكم یعنى شریعت و پیوستن به صالحین ، و نام نیك در میان آیندگان ، و از خداى خود خواست تا در هر عصرى از اعصار آینده كسانى را مبعوث كند كه دعوتش را بپا داشته و شریعتش را ترویج نمایند، در حقیقت معنى درخواستش این است كه شریعتى به او دهد كه تا قیام قیامت باقى باشد. آنگاه وراثت بهشت و آمرزش پدر و ایمنى از رسوائى در قیامت را درخواست كرد و به طورى كه از كلام خداى تعالى استفاده مى شود همه دعاهایش مستجاب شده مگر دعائى كه درباره آمرزش پدر كرد. از خداى تعالى نیز غیر این توقع نمى رود، حاشا بر خداى عالم كه دعاى بنده اى از بندگان مكرمش را از روى بى اعتنائى مستجاب نفرماید، با اینكه خودش درباره این پیغمبر فرموده : ((مله ابیكم ابراهیم )) و نیز فرموده : ((و جعله كلمه باقیه فى عقبه )) و نیز فرموده : ((و لقد اصطفیناه فى الدنیا و انه فى الاخره لمن الصالحین )) و نیز به سلام عام درودش فرستاده و فرموده : ((سلام على ابراهیم )).
سیر در تاریخ چند هزارساله بعد از نوح نیز جمیع آنچه را كه قرآن شریف از محامد و فضائل او نقل كرده تایید و تصدیق مى كند، چون تاریخ نیز این حقایق را ثبت كرده كه او پیغمبرى كریم بوده كه به تنهائى به دین توحید و احیاى فطرت قیام نموده و علیه و ثنیت و براى ویران كردن اركان آن نهضت كرده ، و در دوره اى كه آثار و علائم توحید رو به نابودى مى رفت و رسوم نبوت محو مى شد و دنیا اسم نوح و سایر انبیاى گرام خداوند را بدست فراموشى مى سپرد، او دین فطرت را بپا داشت و دعوت به توحید را در بین مردم نشر داد، و در نتیجه امروز كه قریب چهار هزار سال از دوره آن جناب مى گذرد هنوز نام توحید باقى و دلهاى اعقاب وى بدان معتقد است ، براى اینكه دینى كه امروز دنیا آنرا دین توحید مى شناسد یكى دین یهود است كه پیغمبر آن حضرت موسى (علیه السلام ) است و یكى دین نصارا است كه پیغمبرش عیسى (علیه السلام ) است ، و این دو بزرگوار هر دو از دودمان اسرائیل یعنى یعقوب اند و یعقوب فرزند اسحاق و او فرزند ابراهیم است .
و همچنین دین اسلام كه پیغمبر آن حضرت ختمى مرتبت محمد بن عبدالله (علیه السلام ) است ، چه آن حضرت هم از ذریه اسماعیل فرزند ابراهیم است .
از جمله دعاهائى كه خداوند متعال از آن جناب نقل كرده ، این دعا است :
((رب هب لى من الصالحین ))
در این جمله از خداوند فرزند صالح مى خواهد، و در جمله كوتاه ، هم حاجت خود را طلبیده و هم از شر اولاد ناخلف به پروردگار خود اعتصام جسته و هم درخواست خود را از جهت اینكه وجهه دنیائى داشت به یك وجهه معنوى موجه نموده و در نتیجه خداپسندانه اش كرد.
و نیز از جمله دعاهاى آن حضرت درخواستى است كه وقتى به سرزمین مكه آمد و اسماعیل و مادرش (علیهما السلام ) را در آنجا منزل داد از خداى تعالى كرده و قرآن آنرا چنین حكایت مى كند:
((و اذ قال ابراهیم رب اجعل هذا بلدا آمنا و ارزق اهله من الثمرات من آمن منهم بالله و الیوم الاخرقال و من كفر فامتعه قلیلا ثم اضطره الى عذاب النار و بئس المصیر)).

_________________
ما رفتیم ...
اما تو اگه میتونی بمون ...



پرش به بالا
 صفحه شخصي Personal album  
 
 موضوع پست: داستان ابراهیم علیه السّلام(قسمت ششم)
پستپست شد: پنجشنبه جولاي 09, 2009 5:57 pm 
غايب
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت
نماد کاربر
تاريخ عضويت: پنجشنبه ژوئن 04, 2009 12:03 pm
پست ها: 2183
موقعيت مکاني: تهران
تشکر کرده : 138 مرتبه
تشکر شده: 35 مرتبه
Images: 16
وبلاگ: دیدن وبلاگ (1)
روایاتى درباره داستان حضرت ابراهیم (ع ) و نمرودیان و در آتش انداختن آن حضرت ( قسمت دوم)

در این دعا از پروردگار خود مى خواهد كه سرزمین مكه را كه آنروز سرزمینى خشك و بى آب و علف بوده ، حرمى براى او و فرزندانش قرار دهد تا مركز ثقلى براى دین خدا و رابطه اى زمینى و مادى بین مردم و پروردگارشان باشد و همه براى عبادت خدا روى بدانجا آورند و از وطن هاى خود به عزم آنجا بار سفر ببندند، و احترامش را در بین خود رعایت كنند. و نیز آیه اى از آیات جاوید او در روى زمین باشد، و تا روز قیامت هر كس كه به یاد خدا مى افتد به یاد آنجا نیز بیفتد و هر كس بخواهد به درگاه خدا روى آورد، روى بدانجا نهد، و در نتیجه وجهه دین داران بشر معین و كلمه آنان یكى گردد. و مراد آن جناب از امنیت ، امنیت تشریعى و حرم بودن مكه است نه امنیت خارجى ، به طورى كه جنگ و نزاع و سایر حوادث منافى با ایمنى و پیشامدهاى مخل آسایش در آن واقع نشود، بدلیل اینكه فرمود: ((اولم نمكن لهم حرما آمنایجبى الیه ثمرات كل شى ء)).
چون همانطورى كه مى بینید این آیه در مقام منت گذارى است به نعمت امنیت حرم ، یعنى مكانى كه خدا براى خود آن را حرم قرار داده و از این جهت به امنیت متصف شده كه مردم دین دار آنجا را محترم مى شمارند نه از جهت اینكه عوامل خارجى آنجا را از فساد و قتل نگهداشته ، و گرنه مكه آنقدر خاطرات تلخ در جنگهاى خونین از قبیل جنگ هاى بین قریش و جرهم و كشتار و جور و فساد مردمش دارد كه نمى توان آنرا شمرد. و همچنین اینكه فرمود ((اولم یروا انا جعلنا حرما آمنا و یتخطف الناس من حولهم )). معنایش این است كه مردم آنروز شهر آنان را از جهت اینكه در نظرشان محترم بود متعرض نمى شدند. و خلاصه غرض ابراهیم (علیه السلام ) این بود كه در روى زمین براى خداوند حرمى باشد كه ذریه او در آنجا منزل گزینند و این نمى شد مگر به اینكه شهرى ساخته شود كه مردم از هر طرف به آنجا روى آورند و آنجا مجمعى دینى باشد كه تا روز قیامت مردم به قصد سكونت و پناهنده شدن و زیارت رو بدانجا كنند، و لذا از خدا درخواست كرد مكه را شهر امنى قرار دهد و چون سرزمینى لم یزرع بود از خدا خواست ذریه اش را از میوه ها روزى دهد، و لازمه استجابت این دعا این است كه این شهر، از راه توطن و سكونت و زیارت مردم آباد شود. آنگاه وقتى احساس كرد كه این شرافتى را كه درخواست كرده شامل مومن و كافر هر دو مى شود لذا دعاى خود را مقید به كسانى كرد كه ایمان به خدا و روز جزا داشته باشند، و گفت : ((من آمن منهم بالله و الیوم الاخر)).
و اما اینكه این دعا در شهرى كه فرضا هم مومن و هم كافر یا تنها كفار در آن ساكنند چطور ممكن است مستجاب شود؟ با اینكه شهرى است خشك و لم یزرع ؟ ابراهیم (علیه السلام ) متعرض این جهات نشد، و این نیز از ادب او در مقام دعا بوده ، زیرا در این مقام درخواست كننده اگر بخواهد پروردگار خود را درس دهد كه چگونه و از چه راهى دعایش را مستجاب نماید با اینكه پروردگارش علیم و حكیم و قادر بر هر چیزى است و كار او اینطوریست كه هر چه را بخواهد ایجاد كند همین كه بگوید به وجود آى موجود مى شود، در حقیقت فضولى كرده و از رسم ادب بیرون شده است . لیكن خداى سبحان چون مى خواست حاجت ابراهیم را بر طبق سنت جاریه اى كه در اسباب عادیه دارد برآورده كند و بین مومن و كافر در آن فرق نگذارد از این جهت دعایش را با قیدى كه در كلام خو د آورد و فرمود: ((و من كفر فامتعه قلیلا ثم اضطره الى عذاب النار و بئس المصیر)) مقید ساخته ، آنگاه مستجاب نمود.
و این دعا كه سبب شد حرم الهى تشریع و كعبه مقدسه یعنى خانه مباركى كه باعث هدایت عالمیان است به عنوان نخستین خانه عبادت براى بشر در مكه ساخته شود، خود یكى از آثار همت بلند و مقدس او است كه به همین سبب بر جمیع مسلمین آینده بعد از خود تا روز قیامت منت گذارده .
و نیز از جمله دعاهائى كه حضرت ابراهیم (علیه السلام ) در آخر عمر خود كرد، دعائى است كه قرآن كریم از آن حضرت چنین نقل مى فرماید:
((و اذ قال ابراهیم رب اجعل هذا البلد آمنا و اجنبنى و بنى ان نعبد))
لیكن در ذیلش ادب را نسبت به پروردگار خود رعایت نموده ، با اینكه رعایت ادب نسبت به پدرى چون ابراهیم خلیل ادب خداى تعالى نیز هست ، و كوتاه سخن ، وقتى پدرش خواب خود را برایش نقل كرد و چون این خواب به شهادت خود اسماعیل كه گفت : ((به جاى آر آنچه را كه بدان مامور مى شوى )) ماموریتى الهى بوده از این جهت پدرش به وى دستور داد كه درباره خود فكرى كند و راى خود را بگوید، و این هم خود ادبى بود از آن جناب نسبت به فرزندش . اسماعیل هم در جواب عرض كرد: اى پدر! بجاى آر آنچه را كه بدان مامور مى شوى ، او نیز رعایت ادب را نسبت به پدر كرد و نگفت كه راى من چنین است . گویا خواست بگوید من در مقابل تو رایى ندارم و از همین جهت كلام خود را با لفظ ((اى پدر)) آغاز كرد و نگفت : اگر مى خواهى به جاى آر، تا پدر را در مقابل قبول قطعى خود دلخوش سازد. مضافا بر اینكه با این اعتراف از اسماعیل كه این خواب امرى است كه ابراهیم باو مامور شده تصور نمیشود كه اسماعیل تردید داشته باشد در مامور به و امتثال پروردگار نكند.
ادب دیگرى كه اسماعیل بكار برد این بود كه گفت : بزودى خواهى یافت كه من از صابرینم ان شاء الله ، زیرا با این كلام خود نیز پدر را خشنود نمود، همه اینها ادب او را نسبت به پدرش مى رساند. ادب را نسبت به خداوند هم رعایت نموده زیرا وعده اى كه راجع به تحمل و صبر خود داد به طور قطع و جزم نبود، بلكه آنرا به مشیت خداوند مقید ساخت ، چون مى دانست كه وعده صریح و قطعى دادن و آنرا به مشیت پروردگار مقید نساختن ، شائبه ادعاى استقلال در سببیت است و ساحت مقدس نبوت از اینگونه شائبه ها مبراست .
خداى تعالى هم مردمى را به همین اشتباه مذمت كرده از آن جمله در داستان باغ دارها فرموده : ((انا بلوناهم كما بلونا اصحاب الجنه اذ اقسموا لیصرمنها مصبحین . و لا یستشنون )) حتى پیغمبر خود را در قرآن مجید به كنایه عجیبى تادیب كرده و فرموده : و لا تقولن لشى ء انى فاعل ذلك غدا الا ان یشاء الله )).
ادب اسماعیل (ع ) نسبت به خداوند تعالى
یكى دیگر دعائى است كه خداى تعالى از خصوص اسماعیل (علیه السلام ) در قصه ذبح نقل كرده و فرموده :
((فبشرناه بغلام حلیم . فلما بلغ معه السعى قال یا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحك فانظر ما ذا ترى قال یا ابت افعل ما تومر ستجدنى ان شاء الله من الصابرین )). گر چه در صدر كلام اسماعیل (علیه السلام )، ادب نسبت به پدر رعایت شده ، لیكن در ذیلش ادب را نسبت به پروردگار خود رعایت نموده ، با اینكه رعایت ادب نسبت به پدرى چون ابراهیم خلیل ادب خداى تعالى نیز هست ، و كوتاه سخن ، وقتى پدرش خواب خود را برایش ‍ نقل كرد و چون این خواب به شهادت خود اسماعیل كه گفت : ((به جاى آر آنچه را كه بدان مامور مى شوى )) ماموریتى الهى بوده از این جهت پدرش به وى دستور داد كه درباره خود فكرى كند و راى خود را بگوید، و این هم خود ادبى بود از آن جناب نسبت به فرزندش . اسماعیل هم در جواب عرض كرد: اى پدر! بجاى آر آنچه را كه بدان مامور مى شوى ، او نیز رعایت ادب را نسبت به پدر كرد و نگفت كه راى من چنین است . گویا خواست بگوید من در مقابل تو رایى ندارم و از همین جهت كلام خود را با لفظ ((اى پدر)) آغاز كرد و نگفت : اگر مى خواهى به جاى آر، تا پدر را در مقابل قبول قطعى خود دلخوش سازد. مضافا بر اینكه با این اعتراف از اسماعیل كه این خواب امرى است كه ابراهیم باو مامور شده تصور نمیشود كه اسماعیل تردید داشته باشد در مامور به و امتثال پروردگار نكند.
ادب دیگرى كه اسماعیل بكار برد این بود كه گفت : بزودى خواهى یافت كه من از صابرینم ان شاء الله ، زیرا با این كلام خود نیز پدر را خشنود نمود، همه اینها ادب او را نسبت به پدرش مى رساند. ادب را نسبت به خداوند هم رعایت نموده زیرا وعده اى كه راجع به تحمل و صبر خود داد به طور قطع و جزم نبود، بلكه آنرا به مشیت خداوند مقید ساخت ، چون مى دانست كه وعده صریح و قطعى دادن و آنرا به مشیت پروردگار مقید نساختن ، شائبه ادعاى استقلال در سببیت است و ساحت مقدس نبوت از اینگونه شائبه ها مبراست .
خداى تعالى هم مردمى را به همین اشتباه مذمت كرده از آن جمله در داستان باغ دارها فرموده : ((انا بلوناهم كما بلونا اصحاب الجنه اذ اقسموا لیصرمنها مصبحین . و لا یستشنون )) حتى پیغمبر خود را در قرآن مجید به كنایه عجیبى تادیب كرده و فرموده : و لا تقولن لشى ء انى فاعل ذلك غدا الا ان یشاء الله )).

سرگذشت ابراهیم (ع ) یك دوره كامل از سیر عبودیت را در بردارد
وقتى به داستان ابراهیم (علیه السلام ) مراجعه مى كنیم ، كه زن و فرزند خود را (از موطن اصلى ) حركت مى دهد، و به سرزمین مكه مى آورد، و در آنجا اسكان مى دهد، و نیز بماجرائیكه بعد از این اسكان پیشامد میكند، تا آنجا كه مامور قربان ى كردن اسماعیل مى شود، و از جانب خداى تعالى عوضى ، بجاى اسماعیل قربانى مى گردد، و سپس خانه كعبه را بنا میكند. مى بینیم كه این سرگذشت یك دوره كامل از سیر عبودیت را در بر دارد، حركتى كه از نفس بنده آغاز گشته ، به قرب خدا منتهى مى شود، یا به عبارتى از سرزمینى دور آغاز گشته ، به حظیره قرب رب العالمین ختم مى گردد، از زینت هاى دنیا و لذائذ آن آرزوهاى دروغینش ، از جاه ، و مال ، و زمان و اولاد، چشم مى پوشد، و چون دیوها، در مسیر وى با وساوس خود منجلابى مى سازند، او آنچنان راه مى رود، كه پایش بآن منجلاب فرو نرود، و چون (آن دایه هاى از مادر مهربانتر با دلسوزیهاى مصنوعى خود) مى خواهند خلوص و صفاى بندگى و علاقه بدان و توجه به سوى مقام پروردگار و دار كبریائى را در دل وى مكدر سازند، آنچنان سریع گام برمى دارد، كه شیطانها به گردش ‍ نمى رسند.
پس در حقیقت سرگذشت آنجناب و قایعى بظاهر متفرق است ، كه در واقع زنجیروار بهم میپیوندد و یك داستانى تاریخى درست مى كند، كه این داستان از سیر عبودى ابراهیم حكایت میكند، سیرى كه از بنده اى بسوى خدا آغاز مى گردد، سیرى كه سر تا سرش ادب است ، ادب در سیر، ادب در طلب ، ادب در حضور، ادب در همه مراسم حب و عشق و اخلاص ، كه آدمى هر قدر بیشتر در آن تدبر و دقت كند، این آداب را روشن تر و درخشنده تر مى بیند.
در پایان این راه ، از طرف خداى سبحان ماءمور مى شود، براى مردم عمل حج را تشریع كند، كه قرآن این فرمان را چنین حكایت میكند: ((واذن فى الناس بالحج یاتوك رجالا، و على كل ضامر یاءتین من كل فج عمیق ))، (در میانه مردم بحج اعلام كن ، تا پیادگان و سواره بر مركب هاى لاغر از هر ناحیه دور بیایند). چیزیكه هست خصوصیاتى را كه آنجناب در عمل حج تشریع كرده ، براى ما نا معلوم است ، ولى این عمل همچنان در میانه عرب جاهلیت یك شعار دینى بود، تا آنكه پیامبر اسلام (ص ) مبعوث شد، و احكامى در آن تشریع كرد، كه نسبت به آنچه ابراهیم (علیه السلام ) تشریع كرده بود، مخالفتى نداشت ، بلكه در حقیقت مكمل آن بود، و این را ما از اینجا مى گوئیم كه خداى تعالى بطور كلى اسلام و احكام آن را ملت ابراهیم خوانده ، مى فرماید: ((قل اننى هدانى ربى الى صراط مستقیم ، دینا قیما ملة ابراهیم حنیفا))، (بگو پروردگارم مرا به سوى صراط مستقیم هدایت كرده دینى استوار كه ملت ابراهیم و معتدل است ). و نیز فرموده : ((شرع لكم من الدین ما وصى به نوحا، و الذى اوحینا الیك ، و ما وصینا به ابراهیم ، و موسى ، و عیسى ))، (براى شما از دین همان را تشریع كرد، كه نوح و ابراهیم و موسى و عیسى را نیز بدان سفارش كرده بود باضافه احكامى كه مخصوص تو وحى كردیم ).
و بهر حال آنچه رسول خدا (ص ) از مناسك حج تشریع فرمود، یعنى احرام بستن از میقات ، و توقف در عرفات ، و بسر بردن شبى در مشعر، و قربانى ، و سنگ انداختن به سه جمره ، و سعى میانه صفا و مروه ، و طواف بر دور كعبه ، و نماز در مقام ، هر یك به یكى از گوشه هاى سفر ابراهیم بمكه اشاره دارد، و مواقف و مشاهد او و خانواده اش را مجسم میسازد، و براستى چه مواقفى ، و چه مشاهدى ، كه چقدر پاك و الهى بود؟! مواقفى كه راهنمایش ‍ بسوى آن مواقف ، جذبه ربوبیت ، و سایقش ذلت عبودیت بود.
آرى عباداتى كه تشریع شده (كه بر همه تشریع كنندگان آن بهترین سلام باد) صورتهائى از توجه كملین از انبیاء بسوى پروردگارشان است ، تمثال هائى است كه مسیر انبیاء (علیهم السلام ) را از هنگام شروع تا ختم مسیر حكایت میكند، سیرى كه آن حضرات بسوى مقام قرب و زلفى داشتند، همچنانكه آیه : ((لقد كان لكم فى رسول اللّه اسوة حسنة ))، (براى شما هم در رسول خدا (ص ) اقتدائى نیكو بود)، نیز باین معنا اشاره دارد، و مى فهماند آنچه امت اسلام به عنوان عبادت میكند، تمثالى از سیر پیامبرشان است .
و این خود اصلى است كه در اخبارى كه حكمت و اسرار عبادتها را بیان میكند و علت تشریع آنها را شرح مى دهد، شواهد بسیارى بر آن دیده مى شود، كه متتبع بینا مى خواهد تا بآن شواهد وقوف و اطلاع یابد.

بحث تاریخى درباره كعبه و بناى آن

این معنا، متواتر و قطعى است كه ، بانى كعبه ابراهیم خلیل بوده و ساكنان اطراف كعبه بعد از بناى آن ، تنها فرزندش اسماعیل و قومى از قبائل یمن بنام جرهم بوده اند. و كعبه تقریبا ساختمانى به صورت مربع بنا شده كه هر ضلع آن به سمت یكى از جهات چهارگانه : شمال ، جنوب ، مشرق و مغرب بوده و بدین جهت اینطور بنا شده كه بادها هر قدر هم كه شدید باشد، با رسیدن به آن شكسته شود و نتواند آن را خراب كند.
و این بناى ابراهیم (علیه السلام ) همچنان پاى بر جا بود تا آنكه یكبار عمالقه آن را تجدید بنا كردند. و یكبار دیگر قوم جرهم (و یا اول جرهم بعد عمالقه ، همچنان كه در روایت وارده از امیرالمؤ منین اینطور آمده بود).
و آنگاه ، وقتى زمام امر كعبه به دست قصى بن كلاب ، یكى از اجداد رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله ) افتاد (یعنى قرن دوم قبل از هجرت ) قصى آن را خراب كرد و از نو با است حكامى بیشتر بنا نمود و با چوب دوم (درختى شبیه به نخل ) و كنده هاى نخل آن را پوشانید، و در كنار آن بنائى دیگر نهاد به نام دارالندوه ، كه در حقیقت مركز حكومت و شوراى با اصحابش بود. آنگاه جهات كعبه را بین طوائف قریش تقسیم نموده كه هر طایفه اى خانه هاى خود را بر لبه مطاف پیرامون كعبه بنا كردند و در خانه هاى خود را بطرف مطاف باز كردند.
بعضى گفته اند: پنج سال قبل از بعثت نیز یكبار دیگر كعبه به وسیله سیل منهدم شد، و طوائف قریش عمل ساختمان آن را در بین خود تقسیم كردند، و بنائى كه آن را مى ساخت مردى رومى بنام ((یاقوم )) بود و نجارى مصرى او را كمك مى كرد، و چون رسیدند به محلى كه باید حجر لاسود را كار بگذارند، در بین خود نزاع كردند، كه این شرافت نصیب كدامیك از طوائف باشد؟ در آخر همگى بر آن توافق كردند كه محمد (صلى اللّه علیه و آله ) را كه در آن روز سى و پنج ساله بود بین خود حكم قرار دهند، چون به وفور عقل و سداد راءى او آگاهى داشتند. آن جناب دستور داد تا ردائى بیاورند و حجر الاسود را در آن نهاده و به قبائل دستور داد تا اطراف آن را گرفته و بلند كنند، و حجر را در محل نصب یعنى ركن شرقى بالا بیاورند. آنگاه خودش سنگ را برداشت و در جایى كه مى بایست باشد، قرار داد.
و چون خرج بنائى آنان را به ستوه آورده بود، بلندى آن را به همین مقدار كه فعلا هست گرفتند. و یك مقدار از زمین زیر بناى قبلى از طرف حجر اسماعیل خارج ماند و جزء حجر شد، چون بنا را كوچك تر از آنچه بود ساختند و این بنا همچنان بر جاى بود تا زمانى كه عبداللّه زبیر در عهد یزید بن معاویه (علیهما اللعنه و العذاب ) مسلط بر حجاز شد و یزید سردارى بنام حصین به سركوبیش فرستاد، و در اثر جنگ و سنگهاى بزرگى كه لشكر یزید با منجنیق بطرف شهر مكه پرتاب مى كردند، كعبه خراب شد و آتش ‍ هائیكه باز با منجنیق به سوى شهر مى ریختند، پرده كعبه و قسمتى از چوبهایش را بسوزانید، بعد از آنكه با مردن یزید جنگ تمام شد، عبداللّه بن زبیر به فكر افتاد، كعبه را خراب نموده بناى آن را تجدید كند، دستور داد گچى ممتاز از یمن آوردند، و آن را با گچ بنا نمود و حجر اسماعیل را جزء خانه كرد، و در كعبه را كه قبلا در بلندى قرار داشت ، تا روى زمین پائین آورد. و در برابر در قدیمى ، درى دیگر كار گذاشت . تا مردم از یك در درآیند و از در دیگر خارج شوند و ارتفاع بیت را بیست و هفت ذراع (تقریبا سیزده متر و نیم ) قرار داد و چون از بنایش فارغ شد، داخل و خارج آن را با مشك و عبیر معطر كرد، و آن را با جامه اى از ابریشم پوشانید، و در هفدهم رجب سال 64 هجرى از این كار فارغ گردید.
و بعد از آنكه عبدالملك مروان متولى امر خلافت شد، حجاج بن یوسف به فرمانده لشكرش دستور داد تا به جنگ عبداللّه بن زبیر برود كه لشكر حجاج بر عبداللّه غلبه كرد و او را شكست داده و در آخر كشت و خود داخل بیت شد و عبدالملك را بدانچه ابن زبیر كرده بود خبر داد. عبدالملك دستور داد، خانه اى را كه عبداللّه ساخته بود خراب نموده به شكل قبلى اش ‍ برگرداند. حجاج دیوار كعبه را از طرف شمال شش ذراع و یك وجب خراب نموده و به اساس قریش رسید و بناى خود را از این سمت بر آن اساس نهاد، و باب شرقى كعبه را كه ابن زبیر پائین آورده بود در همان جاى قبلیش ‍ (تقریبا یك متر و نیم یا دو متر بلندتر از كف ) قرار داد و باب غربى را كه عبدالله اضافه كرده بود مسدود كرد آنگاه زمین كعبه را با سنگهائى كه زیاد آمده بود فرش كرد.
وضع كعبه بدین منوال باقى بود، تا آنكه سلطان سلیمان عثمانى در سال نهصد و شصت روى كار آمد، سقف كعبه را تغییر داد. و چون در سال هزار و صد و بیست و یك هجرى احمد عثمانى متولى امر خلافت گردید، مرمت هایى در كعبه انجام داد، و چون سیل عظیم سال هزار و سى و نه بعضى از دیوارهاى سمت شمال و شرق و غرب آنرا خراب كرده بود، سلطان مراد چهارم ، یكى از پادشاهان آل عثمان دستور داد آنرا ترمیم كردند و كعبه دیگر دستكارى نشد تا امروز كه سال هزار و سیصد و هفتاد و پنج هجرى قمرى و یا سال هزار و سیصد و سى و پنج هجرى شمسى است .

شكل كعبه
كعبه بنائى است تقریبا مربع ، كه از سنگ كبود رنگ و سختى ساخته شده ، بلندى این بنا شانزده متر است ، در حالى كه در زمان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) خیلى از این كوتاهتر بوده ، آنچه كه از روایات فتح مكه بر مى آید - كه : رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله )، على (علیه السلام ) را به دوش ‍ خود سوار كرد، و على (علیه السلام ) از شانه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) توانست بر بام كعبه رفته ، بت هائى را كه در آنجا بود بشكند - ثابت كننده این مدعا است .
و طول ضلع شمالى آن كه ناودان و حجر اسماعیل در آن سمت است ، و همچنین ضلع جنوبى آن ، كه مقابل ضلع شمالى است ، ده متر و ده سانتى متر است و طول ضلع شرقى اش كه باب كعبه در دو مترى آن از زمین واقع شده ، و ضلع روبرویش یعنى ضلع غربى دوازده متر است و حجر الاسود در ستون طرف دست چپ كسى كه داخل خانه مى شود قرار دارد. در حقیقت حجر الاسود در یك متر و نیمى از زمین مطاف ، در ابتداى ضلع جنوبى واقع شده ، و این حجر الاسود سنگى است سنگین و بیضى شكل و نتراشیده ، رنگى سیاه متمایل به سرخى دارد. و در آن لكه هایى سرخ و رگه هایى زرد دیده مى شود كه اثر جوش خوردن خود بخودى تركهاى آن سنگ است .
و چهار گوشه كعبه از قدیم الایام ، چهار ركن نامیده مى شده : ركن شمالى را ((ركن عراقى ))، و ركن غربى را ((ركن شامى ))، و ركن جنوبى را ((ركن یمانى ))، و ركن شرقى را كه حجر الاسود در آن قرار گرفته ((ركن اسود)) نامیدند، و مسافتى كه بین در كعبه و حجر الاسود است ، ((ملتزم )) مى نامند. چون زائر و طواف كننده خانه خدا، در دعا و است غاثه اش به این قسمت متوسل مى شود.
و اما ناودان كه در دیوار شمالى واقع است ، و آن را ناودان رحمت مى گویند چیزى است كه حجاج بن یوسف آنرا احداث كرد. و بعدها سلطان سلیمان در سال 954 آن را برداشت و به جایش ناودانى از نقره گذاشت . و سپس ‍ سلطان احمد در سال 1021 آن را به ناودان نقره اى مینیاتور شده مبدل كرد مینیائى كبود رنگ كه در فواصلش نقشه هائى طلائى بكار رفته بود و در آخر سال 1273 سلطان عبد المجید عثمانى آن را به ناودانى یك پارچه طلا مبدل كرد كه هم اكنون موجود است .
و در مقابل این ناودان ، دیوارى قوسى قرار دارد كه آن را حطیم مى گویند، و حطیم نیم دایره اى است ، جزء بنا كه دو طرفش به زاویه شمالى (و شرقى و جنوبى ) و غربى منتهى مى شود. البته این دو طرف متصل به زاویه نامبرده نیست ، بلكه نرسیده به آن دو قطع مى شود. و از دو طرف ، دو راهرو بطول دو متر و سى سانت را تشكیل مى دهد. بلندى این دیوار قوسى یك متر و پهنایش یك متر و نیم است . و در طرف داخل آن سنگهاى منقوشى به كار رفته . فاصله وسط این قوس از داخل با وسط دیوار كعبه هشت متر و چهل و چهار سانتى متر است .
فضائى كه بین حطیم و بین دیوار است ، حجر اسماعیل نامیده مى شود. كه تقریبا سه متر از آن در بناى ابراهیم (علیه السلام ) داخل كعبه بوده ، بعدها بیرون افتاده است . و به همین جهت در اسلام واجب شده است كه طواف پیرامون حجر و كعبه انجام شود، تا همه كعبه زمان ابراهیم (علیه السلام ) داخل در طواف واقع شود. و بقیه این فضا آغل گوسفندان اسماعیل و هاجر بوده ، بعضى هم گفته اند: هاجر و اسماعیل در همین فضا دفن شده اند این بود وضع هندسى كعبه .
و اما تغییرات و ترمیم هائى كه در آن صورت گرفته ، و مراسم و تشریفاتى كه در آن معمول بوده ، چون مربوط به غرض تفسیرى ما نیست ، متعرضش ‍ نمى شویم .

_________________
ما رفتیم ...
اما تو اگه میتونی بمون ...



پرش به بالا
 صفحه شخصي Personal album  
 
 موضوع پست: داستان ابراهیم علیه السّلام(قسمت هفتم)(جامه کعبه)
پستپست شد: پنجشنبه جولاي 09, 2009 5:59 pm 
غايب
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت
نماد کاربر
تاريخ عضويت: پنجشنبه ژوئن 04, 2009 12:03 pm
پست ها: 2183
موقعيت مکاني: تهران
تشکر کرده : 138 مرتبه
تشکر شده: 35 مرتبه
Images: 16
وبلاگ: دیدن وبلاگ (1)
داستان ابراهیم علیه السّلام(قسمت هفتم)(جامه کعبه)

در سابق در روایاتى كه در تفسیر سوره بقره در ذیل داستان هاجر و اسماعیل و آمدنشان به سرزمین مكه نقل كردیم ، چنین داشت كه هاجر بعد از ساخته شدن كعبه ، پرده اى بر در آن آویخت .
و اما پرده اى كه به همه اطراف كعبه مى آویزند، بطورى كه گفته اند، اولین كسى كه این كار را باب كرد، یكى از تبعهاى یمن بنام ابوبكر اسعد بود كه آن را با پرده اى نقره باف پوشانید، پرده اى كه حاشیه آن با نخهاى نقره اى بافته شده بود. بعد از تبع نامبرده ، جانشینانش این رسم را دنبال كردند، و سپس ‍ مردم با رواندازهاى مختلف آنرا مى پوشاندند، بطورى كه این پارچه ها روى هم قرار مى گرفت و هر جامه اى مى پوسید، یكى دیگر روى آن مى انداختند. تا زمان قصى بن كلاب رسید، او براى تهیه پیراهن كعبه كمكى سالیانه بعهده عرب نهاد (و بین قبائل سهمى قرار داد) و رسم او همچنان در فرزندانش ‍ باقى بود، از آن جمله ابو ربیعة بن مغیره یكسال این جامه را مى داد و یكسال دیگر قبائل قریش مى دادند.
در زمان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) آن جناب كعبه را با پارچه هاى یمانى پوشانید و این رسم همچنان باقى بود، تا سالى كه ، خلیفه عباسى به زیارت خانه خدا رفت ، خدمه بیت از تراكم پارچه ها بر پشت بام كعبه شكایت كردند و گفتند: مردم اینقدر پارچه بر كعبه مى ریزند كه خوف آن هست ، خانه خدا از سنگینى فرو بریزد. مهدى عباسى دستور داد همه را بردارند، و به جاى آنها، فقط سالى یك پارچه بر كعبه بیاویزند. كه این رسم همچنان تا امروز باقى مانده و البته خانه خدا، پیراهنى هم در داخل دارد. و اولین كسى كه داخل كعبه را جامه پوشانید، مادر عباس بن عبدالمطلب بود، كه براى فرزندش عباس نذر كرده بود.

مقام و منزلت كعبه
كعبه در نظر امت هاى مختلف مورد احترام و تقدیس بود. مثلا هندیان آنرا تعظیم مى كردند و معتقد بودند به اینكه روح ((سیفا)) كه به نظر آنان اقنوم سوم است ، در حجر الاسود حلول كرده ، و این حلول در زمانى واقع شده كه سیفا با همسرش از بلاد حجاز دیدار كردند.
و همچنین صابئینى از فرس و كلدانیان ، كعبه را تعظیم مى كردند، و معتقد بودند كه كعبه یكى از خانه هاى مقدس هفتگانه است - كه دومین آن مارس ‍ است ، كه بر بالاى كوهى در اصفهان قرار دارد. و سوم ، بناى مندوسان است كه در بلاد هند واقع شده است . چهارم نوبهار است كه در شهر بلخ قرار دارد. پنجم بیت غمدان كه در شهر صنعاء است ، و ششم كاوسان مى باشد كه در شهر فرغانه خراسان واقع است . و هفتم خانه اى است در بالاترین شهرهاى چین و گفته شده كه كلدانیان معتقد بودند كعبه خانه زحل است ، چون قدیمى بوده و عمر طولانى كرده است .
فارسیان هم آن را تعظیم مى كردند، به این عقیده كه روح هرمز در آن حلول كرده . و بسا به زیارت كعبه نیز مى رفتند.
یهودیان هم آن را تعظیم مى كردند، و در آن خدا را طبق دین ابراهیم عبادت مى كردند، و در كعبه صورت ها و مجسمه هایى بود، از آن جمله تمثال ابراهیم و اسماعیل بود كه در دستشان چوب هاى از لام داشتند. و از آن جمله صورت مریم عذراء و مسیح بود، و این خود شاهد بر آن است كه هم یهود كعبه را تعظیم مى كرده و هم نصارا.
عرب هم آن را تعظیم مى كرده ، تعظیمى كامل و آن را خانه اى براى خداى تعالى مى دانسته و از هر طرف به زیارتش مى آمدند، و آن را بناى ابراهیم مى دانسته ، و مساءله حج جزء دین عرب بوده كه با عامل توارث در بین آنها باقى مانده بود.

تولیت كعبه
تولیت بر كعبه در آغاز با اسماعیل و پس از وى با فرزندان او بوده ، تا آنكه قوم جرهم بر دودمان اسماعیل غلبه یافت و تولیت خانه را از آنان گرفته و بخود اختصاص داد، و بعد از جرهم این تولیت به دست عمالقه افتاد كه طایفه اى از بنى كركر بودند و با قوم جرهم جنگ ها كردند. عمالقه همه ساله در كوچهاى زمستانى و تابستانى خود در پائین مكه منزل مى كردند، همچنانكه جرهمى ها در بالاى مكه منزل برمى گزیدند.
با گذشت زمان دوباره روزگار به كام جرهمى ها شد و بر عمالقه غلبه یافتند، تا تولیت خانه را بدست آوردند، و حدود سیصد سال در دست داشتند، و بر بناى بیت و بلندى آن اضافاتى نسبت به آنچه در بناى ابراهیم بود پدید آوردند.
بعد از آنكه فرزندان اسماعیل زیاد شدند و قوت و شوكتى پیدا كردند و عرصه مكه بر آنان تنگ شد، ناگزیر در صدد برآمدند تا قوم جرهم را از مكه بیرون كنند كه سرانجام با جنگ و ستیز بیرونشان كردند. در آن روزگار بزرگ دودمان اسماعیل عمرو بن لحى بود، كه كبیر خزاعه بود، بر مكه استیلا یافته ، متولى امر خانه خدا شد، و این عمرو همان كسى است كه بت ها را بر بام كعبه نصب نموده و مردم را به پرستش آنها دعوت كرد و اولین بتى كه بر بام كعبه نصب نمود، بت ((هبل )) بود كه آن را از شام با خود به مكه آورد و بر بام كعبه نصب كرد، و بعدها بت هائى دیگر آورد، تا عده بت ها زیاد شد، و پرستش بت در بین عرب شیوع یافت و كیش حنفیت و یكتاپرستى یكباره رخت بربست .
در این باره است كه ((شحنه بن خلف جرهمى ))، ((عمرو بن لحى )) را خطاب كرده و مى گوید:
((یا عمرو انك قد احدثت آلهة شتى بمكةحول البیت انصابا و كان للبیت رب واحد ابدا فقد جعلت له فى الناس اربابا لتعرفن بان اللّه فى مهل سیصطفى دونكم للبیت حجابا))
ولایت و سرپرستى خانه تا زمان حلیل خزاعى همچنان در دودمان خزاعه بود كه حلیل این تولیت را بعد از خودش به دخترش همسر قصى بن كلاب واگذار نمود، و اختیار باز و بسته كردن در خانه و به اصطلاح كلید دارى آن را به مردى از خزاعه بنام ابا غبشان خزاعى داد. ابو غبشان این منصب را در برابر یك شتر و یك ظرف شراب ، به قصى بن كلاب بفروخت . و این عمل در بین عرب مثلى سائر و مشهور شد كه هر معامله زیانبار و احمقانه را به آن مثل زده و مى گویند: ((اخسر من صفقه ابى غبشان )).
در نتیجه سرپرستى كعبه به تمام جهاتش به قریش منتقل شد و قصى بن كلاب بناى خانه را تجدید نمود كه قبلا به آن اشاره كردیم ، و جریان به همین منوال ادامه یافت ، تا رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) مكه را فتح نمود و داخل كعبه شد و دستور داد عكسها و مجسمه ها را محو نموده ، بت ها را شكستند و مقام ابراهیم را كه جاى دو قدم ابراهیم در آن مانده و تا آن روز در داخل ظرفى در جوار كعبه بود برداشته در جاى خودش كه همان محل فعلى است دفن نمودند و امروز بر روى آن محل قبه اى ساخته شده داراى چهار پایه ، و سقفى بر روى آن پایه ها، و زائرین خانه خدا بعد از طواف ، نماز طواف را در آنجا مى خوانند.
روایات و اخبار مربوط به كعبه و متعلقات دینى بسیار زیاد و دامنه دار است و ما به این مقدار اكتفا نمودیم ، آنهم به این منظور كه خوانندگان آیات مربوط به حج و كعبه به آن اخبار نیازمند مى شوند.
و یكى از خواص این خانه كه خدا آن را مبارك و مایه هدایت خلق قرار داده ، این است كه احدى از طوائف اسلام ، درباره شاءن آن اختلاف ندارند.

_________________
ما رفتیم ...
اما تو اگه میتونی بمون ...



پرش به بالا
 صفحه شخصي Personal album  
 
نمايش پست هاي پيشين :  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 7 پست ] 

زمان در انجمن بر اساس UTC + 3:30 hours تنظيم شده است.


Related topics
 مباحث   نام نويسنده   Comments   نمايش ها   آخرين پست 
بدون پست جديد داستان لوط علیه السّلام

Siavash

0

172

پنجشنبه جولاي 09, 2009 5:41 pm

Siavash نمايش آخرين پست

بدون پست جديد داستان ایوب علیه السلام

Siavash

0

59

شنبه جولاي 11, 2009 2:10 pm

Siavash نمايش آخرين پست

بدون پست جديد داستان شعیب علیه السلام

Siavash

0

51

شنبه جولاي 11, 2009 2:16 pm

Siavash نمايش آخرين پست

بدون پست جديد آدم علیه السلام

Siavash

0

5

جمعه آپريل 30, 2010 8:12 am

Siavash نمايش آخرين پست

بدون پست جديد داستان ذوالقرنین

Siavash

2

246

شنبه جولاي 11, 2009 2:04 pm

Siavash نمايش آخرين پست

 


چه کسي حاضر است؟

کاربراني که در اين انجمن حضور دارند : بدون کاربر جديد و 0 مهمان


شما نمي توانيد در اين انجمن مبحث جديدي ارسال کنيد
شما نمي توانيد در اين انجمن براي مبحث ها پاسخ ارسال کنيد
شما نمي توانيد در این انجمن پست های خود را ویرایش کنید
شما نمي توانيد در این انجمن پست های خود را حذف کنید
شما نمي توانيد در اين انجمن فايل ضميمه کنيد

جستجو براي:
پرش به:  
News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list
Powered by phpBB , Almsamim WYSIWYG © 2000, 2002, 2005, 2007 phpBB Group
Persian by: BBPERSIA
phpBB SEO
Powered by  MyPagerank.Net online tests online tests