2- منزلت ابراهیم (ع ) نزد خداوند و موقف بندگى اش (قسمت دوم)وقتى هم كه به اسماعیل مى رسند طورى این پیغمبر بزرگوار را وصف مى كنند و در باره آنجناب چیزهایى مى گویند كه قطعا نسبت به عادى ترین افراد مردم هم توهین و تحقیر شمرده مى شود. مثلا او را مردى وحشى و ناسازگار با مردم و مطرود از پدر و خلاصه جوانى معرفى كرده اند كه از كمالات انسانى جز مهارت در تیر اندازى چیزى كسب نكرده ، آرى : ((یریدون لیطفؤ ا نور اللّه بافواههم و اللّه متم نوره )).
و همچنین به خود ابراهیم (علیه السلام ) نسبتى داده كه به هیچ وجه لایق مقام ارجمند نبوت و روح تقوى و جوانمردى نیست . مثلا تورات مى گوید: ملكى صادق پادشاه ((شالیم )) كه خود كاهن خدا بود نان و شراب برایش برد و او را بركت داد.
و اما تناقض گوییهاى تورات یكى اینكه یك جا مى گوید: ابراهیم به دروغ به فرعون مصر گفت ساره خواهر من است ، و به خود ساره هم سفارش كرد كه این دروغ را تاءیید نموده و بگوید من خواهر ابراهیم تا بدین وسیله مالى به دست آورده و از خطر كشته شدن هم رهائى یابد. و در جاى دیگر نظیر همین جریان را نسبت به ابراهیم (علیه السلام ) در دربار ابى مالك پادشاه جرار نقل مى كند. دوم از تناقض گویى تورات این است كه یكجا توریه ابراهیم (علیه السلام ) را این طور ذكر كرده كه مقصود ابراهیم (علیه السلام ) این بود كه ساره خواهر دینى او است ، و در جاى دیگر گفته مقصود ابراهیم این بود كه ساره خواهر پدرى او و از مادر با او جدا است . حال چگونه ابراهیم كه یكى از پیغمبران بزرگ و از برگزیدگان و اولى العزم است با خواهر خود ازدواج كرده ، جوابش را از خود تورات باید مطالبه كرد.
گفتگوى ما فعلا در این است كه اولا ابراهیم اگر پیغمبر هم نبود و یك فرد عادى مى بود، چگونه حاضر شد كه ناموس خود را وسیله كسب روزى قرار داده و از او به عنوان یكى از مستغلات استفاده كند، و به خاطر تحصیل پول حاضر شود كه فرعون و یا ابى مالك او را به عنوان همسرى خود به خانه ببرند؟! حاشا بر غیرت یك فرد عادى . تا چه رسد به یك پیغمبر اولى العزم .
علاوه بر این ، مگر خود تورات قبل از ذكر این مطلب نگفته بود كه ساره در آن ایام و مخصوصا هنگامى كه ابى مالك او را به دربار خود برد پیر زنى بود كه هفتاد سال یا بیشتر از عمرش گذشته بود. و حال عادت طبیعى اقتضا مى كند كه زن در هنگام پیرى ، شادابى جوانیاش و حسن جمالش از بین برود، و فرعون و یا ابى مالك و یا هر پادشاهى دیگر كجا به چنین پیرزنى رغبت مى كنند تا چه رسد به اینكه شیفته جمال و خوبى او شوند.
نظیر این قبیل نسبتهایى كه تورات به ابراهیم خلیل (علیه السلام ) و ساره داده ، در روایات عامه نیز دیده مى شود. مثلا در صحیح بخارى و مسلم از ابى هریره روایت شده كه گفته است : رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله و سلم ) فرمود:
ابراهیم خلیل هیچ دروغ نگفت مگر در سه مورد: دو مورد در باره ذات خدا و اثبات توحید او، و یكى در باره ساره . اما آن دو دروغى كه در راه اثبات توحید گفت یكى جمله ((انى سقیم )) بود و یكى اینكه گفت : ((بل فعله كبیرهم هذا)). و اما آن دروغى كه در باره ساره گفت این بود كه وقتى به سرزمین آن مرد دیكتاتور و جبار رسیدند به ساره كه زنى بسیار زیبا بود گفت : اگر این پادشاه بفهمد كه تو همسرم هستى تو را به هر وسیله اى كه شده از من مى گیرد. بنابراین ، اگر از تو پرسید با ابراهیم چه نسبتى دارى بگو من خواهر اویم ، و راست هم گفته اى ، براى اینكه تو خواهر دینى منى ، چون در روى زمین مسلمانى غیر از من و تو نیست . پیشبینى ابراهیم درست درآمد، چون وقتى وارد آن شهر شدند، یكى از درباریان ، ساره را دید و به نزد شاه رفت و گفت : زنى در كشور تو دیدم كه جز براى تو كسى را سزاوار نیست . شاه ساره را احضار كرد و ابراهیم پس از رفتن ساره به نماز ایستاد. شاه از دیدن ساره چنان شیفته او شد كه بى اختیار برخاست و دست به سوى او دراز كرد، در همان لحظه دستش به سختى جمع و خشك شد. شاه به ساره گفت از خدا بخواه كه دست مرا باز كند كه ضررى به تو نخواهم رسانید. ساره نیز دعا كرد ولى شاه از كار پیشین خود دست برنداشت . بار دیگر كه دست دراز كرد، دستش سختتر از دو بار اول و دوم ، جمع و خشك شد، آنگاه به ساره گفت : از خدا بخواه كه دست مرا باز كند، خدا را ضامن مى گیرم كه ضررى به تو نرسانم . ساره باز دعا كرد و دستش باز شد. شاه آن مردى كه ساره را آورده بود خواست و به او گفت : تو شیطانى پیش من آوردى نه انسان ، او را از كشور من بیرون كن و هاجر كنیزم را هم به او بده .
پس ساره از پیش شاه برگشت و مى رفت ، همینكه ابراهیم او را دید از نماز منصرف شد و گفت : چه شد. ساره گفت : خیر بود. خدا دست این فاجر بزهكار را كوتاه كرد و كنیزى هم رسانید. آنگاه ابو هریره خطاب به حضار كه عرب بودند گفت : او (هاجر كنیز ساره ) مادر شما فرزندان ((ماء السماء)) است .
و در صحیح بخارى به طرق زیادى از انس و ابى هریره ، و در صحیح مسلم از ابو هریره و حذیفه ، و در مسند احمد از انس و ابن عباس ، و حاكم در كتاب خود از ابن مسعود، و طبرانى از عبادة بن صامت و ابن ابى شیبه از سلمان و ترمذى از ابى هریره و ابو عوانه از حذیفه از ابى بكر حدیث شفاعت رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله و سلم ) در قیامت را، روایت كرده اند.
در ضمن این حدیث كه حدیثى است طولانى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) فرموده : اهل موقف یكى پس از دیگرى به حضور انبیا آمده و از آن حضرات درخواست شفاعت مى كنند، هر پیغمبرى به لغزشى از لغزشهاى خود اعتذار جسته آنان را به پیغمبر بعد از خود حواله مى دهد، تا اینكه پایان كار همه مردم به خود ایشان ، یعنى خاتم النبیین (صلى علیه و آله و سلم ) مى رسد و از آن حضرت درخواست مى كنند و آنجناب آنان را شفاعت مى كند.
در این حدیث است كه : وقتى مردم نزد ابراهیم (علیه السلام ) مى روند آنجناب مى فرماید: از من كارى ساخته نیست ، براى اینكه من سه تا دروغ گفته ام ، و مقصودش از آن سه دروغ یكى ((انى سقیم )) و یكى ((بل فعله كبیرهم )) و دیگرى اینكه به ساره گفت : به شاه بگو من خواهر ابراهیمم .
و لیكن مضمون این دو حدیث به اعتراف اهل بحث با اعتبار صحیح (و با قواعد دینى ) سازگار نیست ، براى اینكه اگر مراد از این دو حدیث این است كه این سه دروغ در حقیقت دروغ نیست و ابراهیم توریه كرده همچنانكه از بعضى از الفاظ حدیث هم استفاده مى شود، مثل آنچه در روایات دیگر هم هست كه ابراهیم (علیه السلام ) هیچ دروغ نگفت مگر در سه جا و در هر سه جا هم در راه خدا دروغ گفت . و یا فرموده اند: دروغهاى ابراهیم (علیه السلام ) در حقیقت دروغ نبود بلكه مجادله و محاجه براى دین خدا بود پس چرا ابراهیم (علیهالسلام ) در حدیث قیامت و شفاعت خود را گناه كار خوانده ، و به همین جهت از شفاعت گنهكاران اعتذار جسته است ؟ این نوع حرف زدن ، آنهم براى خدا اگر براى انبیاء جایز باشد در حقیقت از محنتهایى است كه به خاطر خدا كشیده و جزو حسنات شمرده مى شود نه جزو گناهان . البته در سابق در آنجایى كه راجع به نبوت بحثهایى داشتیم (در جزو چهارم ترجمه ) گفتیم كه اینگونه احتجاجات براى انبیا (علیهم السلام ) جایز نیست ، زیرا باعث مى شود كه مردم به گفته هاى آنان اعتماد ننموده و وثوق نداشته باشند.
و اگر بنا شود بر اینكه این قسم حرف زدن دروغ شمرده شود و ارتكاب به آن از شفاعت جلوگیرى كند، باید گفتن ((هذا ربى و هذا ربى )) در هنگام دیدن ستاره ، ماه و خورشید بیشتر مانع شفاعت شود، براى اینكه آن دروغها دروغ بستن به بت بزرگ و دروغ گفتن به پادشاه و امثال آن بود، و این دروغها دروغ بستن به خدا است ، و ستاره و ماه و خورشید را به عنوان خدایى معرفى كردن است .
خواهید گفت پس معناى ((انى سقیم )) و همچنین معناى((بل فعله كبیرهم )) چیست ؟ و آیا به زعم شما دروغ هست یا نه ؟ جوابش این است كه ازقرائنى كه در آیه ((فنظر نظرة فى النجومفقال انى سقیم )) است ، به هیچ وجه دروغ بودن جمله ((انى سقیم )) استفاده نمى شود،شاید راستى ابراهیم (علیه السلام ) كسالتى داشته ، و لیكن نه آنقدر كه از شكستنبتها بازش بدارد. و اما جمله ((بل فعله كبیرهم )) - جوابش این است كه این حرف را درمقابل كسانى زده كه خودشان مى دانسته اند كه بتها از سنگ و چوب درست شده اند وشعور و اراده اى ندارند. علاوه بر این ، پس از گفتن این حرف اضافه كرده است كه

(فاسالوهم ان كانوا ینطقون اگر این بتها قادر بر تكلمند از خودشان بپرسید)) ومعلوم است كه این سنخ حرف زدن دروغ بشمار نمى آید، بلكه منظور از آن اسكات و الزامخصم و وادار ساختن او به اعتراف بر بطلان مذهب خویش است . و لذا مى بینیم كه قومابراهیم (علیه السلام ) با شنیدن آن چارهاى جز اعتراف ندیده و در جواب ابراهیم (علیهالسلام ) گفتند: ((لقد علمت ما هؤ لاء ینطقونقال افتعبدون من دون اللّه ما لا ینفعكم شیئا و لا یضركم اف لكم و لما تعبدون من دون الله)).
این در صورتى بود كه این دو حدیث این سه گفتار ابراهیم را واقعا دروغ ندانند و اما اگر بگویند كه این سه جمله از آنجناب دروغ حقیقى است جوابگویش صریح قرآن است كه ابراهیم (علیه السلام ) را ((صدیق )) نامیده و با بهترین ستایشها ستوده چنانكه در فصل دوم گذشت . خواننده گرامى به همان فصل مراجعه كرده ، خودش قضاوت كند -.
با این حال چطور انسان راضى مى شود كه چنین پیغمبر بزرگوارى كذاب و مردى دروغ پرداز خوانده شود كه هر وقت دستش از همه جا بریده مى شود به دروغ تشبث مى كند؟ و چطور ممكن است خداوند كسى را كه در راستى و درستى خدا را مراقب خود نمى داند به آن بیان عجیب مدح نموده و به فضائل كریمه اى بستاید؟
روایات وارده از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) اصل داستان ابراهیم (علیه السلام ) و ساره را تصدیق كرده ، و لیكن مقام شامخ آن حضرت را از دروغ و هر چیز دیگرى كه منافى با قداست ساحت انبیا (علیهم السلام ) است منزه دانسته است ، جامعترین روایاتى كه در این باب وارد شده ، روایتى است كه مرحوم كلینى آنرا در كافى از على از پدرش و از عده اى اصحاب امامیه از سهل از ابن محبوب از ابراهیم بن ابى زیاد كرخى نقل كرده كه گفت :
از امام صادق (علیه السلام ) شنیدم كه فرمود: ابراهیم (علیه السلام ) در ((كوثار)) كه دهى از توابع كوفه است به دنیا آمد، پدرش نیز اهل همان قریه بود. مادر ابراهیم و مادر لوط، ساره و ورقه و در نسخهاى دیگر رقبه خواهر یكدیگر و دختران ((لاحج )) بودند. و لاحج نبیى از انبیا و انذار كننده اى از منذرین بود، ولى رسول نبود. ابراهیم (علیه السلام ) در ابتداى سن ، در باره معارف الهى بر همان فطرتى بود كه خداوند مردم را به آن آفریده است تا اینكه خداى تعالى او را به سوى دین خود هدایت نموده و برگزید.
ابراهیم (علیه السلام ) با ساره دختر لاحج كه دختر خاله اش بود ازدواج نمود. ساره صاحب گوسفندان بسیار و مالك زمینهاى زیادى بود، و تمامى مایملك خود را به ابراهیم (علیهالسلام ) بخشید. ابراهیم (علیه السلام ) هم در رسیدگى و سرپرستى آن اموال كمال مراقبت را نمود و به آن سر و صورتى داد، و در نتیجه گوسفندان و همچنین زراعتها از سابق بیشتر شد، و كار به جایى رسید كه در آن قریه كسى در ثروت در ردیف ابراهیم (علیه السلام ) نماند. ابراهیم (علیه السلام ) بعد از آن كه بتها را شكست ، نمرود او را به بند كشید و دستور داد تا چاردیوارى بزرگى ساخته و از هیزم پر كردند، آنگاه هیزمها را آتش زده ابراهیم (علیه السلام ) را در آتش انداخته و خود به كنارى رفتند. ولى آتش خاموش شد. وقتى نزدیك چار دیوارى آمدند تا سرانجام كار ابراهیم (علیه السلام ) را ببینند، ابراهیم (علیه السلام ) را از بند رها شده و صحیح و سالم در همانجا كه افتاده بود نشسته دیدند، خبر به نمرود بردند، نمرود دستور داد تا ابراهیم (علیه السلام ) را از بلاد خود بیرون كنند، و نگذارند از گوسفندان و چارپایان خود چیزى را همراه ببرد. ابراهیم (علیه السلام ) گفت : حال كه نتیجه زحمات چندین ساله مرا از من مى گیرید باید عمرى را كه من در سرپرستى و نگهدارى این اموال در كشور شما صرف كرده ام به من بدهید. نمرودیان با ابراهیم (علیهالسلام ) بر سر این مساءله نزاع و مشاجره نموده عاقبت توافق كردند كه طرفین به نزد قاضى رفته و فصل خصومت را به او واگذارند. قاضى نمرود، پس از شنیدن ادعاى طرفین حكم كرد كه باید ابراهیم (علیه السلام ) از گوسفندان خود چشم پوشیده و از كشور نمرود با دست تهى بیرون رود، و نمرود هم باید آن مقدار عمرى را كه ابراهیم (علیه السلام ) در تحصیل این اموال صرف كرده به ابراهیم بازگرداند. حكم قاضى را به سمع نمرود رساندند، نمرود ناچار حرف خود را پس گرفت و گفت تا مزاحم ابراهیم (علیه السلام ) نشوند، و بگذارند تا ابراهیم (علیه السلام ) با همه اموال خود بیرون رود چون ماندنش باعث مى شود كه دین مردم و خدایان آنها تباه گردند. لاجرم ابراهیم (علیه السلام ) و لوط را از بلاد خود به سوى شام بیرون كردند.
لوط (علیه السلام ) كه هیچ وقت حاضر نمى شد از ابراهیم (علیه السلام ) جدا شود در این سفر نیز به همراهى او بیرون آمد، ابراهیم (علیه السلام ) براى ساره صندوقى ساخت و او را در آن قرار داد، و از شدت غیرتى كه داشت درهاى آن را از همه طرف بست ، و با این وضع از وطن ماءلوفش چشم پوشید.
هنگام خروج ، ابراهیم (علیه السلام ) به قوم خود گفت : ((انى ذاهب الى ربى سیهدین ))، و مقصودش از اینكه گفت من به سوى پروردگارم مى روم این بود كه من به سوى بیت المقدس حركت مى كنم .
خلاصه ، ابراهیم (علیه السلام ) از قلمرو سلطنت نمرود بیرون شد و به كشور مردى قبطى بنام ((عزاره )) وارد شد. در این سرزمین به ماءمور مالیاتى آنكشور برخورد نمود و ماءمور از او مالیات مطالبه كرد، و پس از صورت گرفتن از گوسفندان و سایر اموالش دستور داد تا آن تابوت (صندوق ) را كه ساره در آن بود نیز باز نموده و اموال درون آن را هم صورت بگیرد. ابراهیم (علیه السلام ) از گشودن درب صندوق كراهت داشت ، لذا در جواب عشار گفت : فرض كن كه این صندوق مالامال از طلا و نقره است من حاضرم ده یك (مالیات ) ظرفیت آن را طلا و یا نقره به تو بدهم و تو آنرا باز نكنى . عشار زیر بار نرفت و گفت باید باز كنى . بناچار ابراهیم (علیه السلام ) با خشم و غضب در صندوق را باز كرد. وقتى چشم عشار به ساره كه حسن و جمال بى نظیرى داشت افتاد، پرسید این زن با تو چه نسبتى دارد؟ ابراهیم (علیه السلام ) فرمود: دختر خاله من و همسر من است . پرسید پس چرا او را در صندوق كرده و در صندوق را به رویش بسته اى ؟ ابراهیم (علیه السلام ) فرمود غیرتم قبول نمى كند كه چشم نامحرمان به او بیفتد. عشار گفت دست از تو بر نمیدارم تا حال تو و او را به شاه گزارش دهم ، همانجا مامورى را به نزد شاه فرستاد و از جریان با خبرش كرد.
شاه پیك مخصوص خود را فرستاد و ساره را به دربار احضار نمود، خواستند تا صندوق او را به طرف دربار ببرند ابراهیم (علیه السلام ) فرمود به هیچ وجه از این صندوق جدا نمى شوم مگر آنكه روح از تنم جدا گردد. مامورین جریان را به دربار گزارش دادند، شاه دستور داد تا ابراهیم (علیه السلام ) را نیز با صندوق حركت دهند، ابراهیم (علیه السلام ) و صندوق و هر كه با آنجناب بود به طرف دربار حركت نموده و بر شاه وارد شدند.
شاه گفت قفل این صندوق را باز كن . ابراهیم (علیه السلام ) فرمود ناموس من در این صندوق است (و غیرت من قبول نمى كند همسرم را در مجلس نامحرمان ببینم ) و اینك حاضرم تمامى اموالم را بدهم و این كار را نكنم .
شاه از این حرف ، بر ابراهیم (علیه السلام ) خشم گرفت و او را مجبور به گشودن صندوق نمود. وقتى چشم شاه به جمال بى مثال ساره افتاد عنان اختیار از دست داده بى محابا دست به طرف ساره دراز كرد. ابراهیم (علیه السلام ) كه نمیتوانست این صحنه را ببیند روى گردانیده و عرض كرد: پروردگارا! دست این نامحرم را از ناموس من كوتاه كن . هنوز دست شاه به ساره نرسیده بود كه دعاى ابراهیم (علیه السلام ) به اجابت رسید و شاه با همه حرصى كه به نزدیك شدن به آن صندوق داشت دستش از حركت باز ایستاد و دیگر نتوانست نزدیك شود. شاه به ابراهیم (علیه السلام ) گفت كه آیا خداى تو دست مرا خشكانید؟ ابراهیم (علیه السلام ) گفت آرى خداوند من غیور است ، و حرام را دوست نمى دارد، او است كه بین تو و بین عملى كردن آرزویت حائل شد. شاه گفت : پس از خدایت بخواه تا دست مرا به من برگرداند كه اگر بار دیگر دستم را بازیابم دیگر به ناموس تو طمع نخواهم كرد. ابراهیم (علیه السلام ) عرض كرد: پروردگارا! دست او را باز ده تا از ناموس من دست بردارد. فورا دستش بهبودى یافت ، و لیكن بار دیگر نظرى به ساره انداخت و باز بى اختیار شده دست به سویش دراز نمود. در این نوبت نیز ابراهیم (علیه السلام ) روى خود را برگردانید و نفرین كرد. و در همان لحظه دست شاه بخشكید، و به كلى از حركت باز ماند. شاه رو به ابراهیم كرد كه اى ابراهیم ! پروردگار تو خدایى است غیور، و تو مردى هستى غیرتمند، این بار هم از خدا بخواه دستم را شفا دهد، و من عهد مى بندم كه اگر دستم بهبودى حاصل كند دیگر این حركت را تكرار نكنم . ابراهیم (علیه السلام ) گفت من از خدایم درخواست مى كنم و لیكن بشرطى كه اگر این بار تكرار كردى دیگر از من درخواست دعا نكنى . شاه قبول كرد. ابراهیم (علیه السلام ) هم دعا نمود و دست او به حالت اول برگشت .
پادشاه چون این غیرت و آن معجزات را از او بدید در نظرش بزرگ جلوه نمود و بى اختیار به احترام و اكرامش بپرداخت و گفت اینك به تو قول مى دهم از اینكه متعرض ناموس تو و یا چیزهاى دیگر كه همراه دارى نشوم ، به سلامت به هر جا كه خواهى برو، و لیكن من از تو حاجت و خواهشى دارم ، ابراهیم (علیه السلام ) گفت : حاجتت چیست ؟ گفت این است كه مرا اجازه دهى كنیز مخصوص خودم را كه زنى قبطى و عاقل و زیبا است به ساره ببخشم تا خادمه او باشد. ابراهیم (علیه السلام ) اجازه داد، شاه دستور داد تا آن كنیز كه همان هاجر مادر اسماعیل (علیه السلام ) است حاضر شد و به خدمت ساره درآمد.
ابراهیم (علیه السلام ) وسایل حركت را فراهم نمود و با همراهان و گوسفندان خود به راه افتاد.
پادشاه هم به پاس احترامش و از ترس و هیبتى كه خدا از ابراهیم (علیه السلام ) در دلها افكنده بود مقدارى موكب او را بدرقه نمود. خداى تعالى به ابراهیم (علیه السلام ) وحى فرستاد كه پیشاپیش این مرد جبار راه مرو، او را تعظیم و احترام بنما و جلو بیندازش ، و خودت دنبالش حركت كن ، براى اینكه او زمامدار است ، و زمامداران هر چه باشند چه فاجر و چه نیكوكار احترامشان لازم است ، چون جوامع بشرى به زمامدار احتیاج دارد. ابراهیم (علیه السلام ) از حركت باز ایستاد و پادشاه را گفت تا جلو بیفتد، و گفت پروردگار من همین ساعت مرا ماءمور كرد به اینكه ترا احترام كنم و بزرگت بشمارم ، و در راه رفتن تو را مقدم بر خودم بدارم ، و خود به دنبال تو راه بپیمایم ، شاه گفت : راستى خدا به تو چنین دستورى وحى كرده ؟ ابراهیم (علیه السلام ) فرمود: آرى ، گفت : من شهادت مى دهم به اینكه اله تو الهى رفیق و حلیم و كریم است . آنگاه گفت : اى ابراهیم تو مرا به دین خود متمایل كردى ، آنگاه با ابراهیم (علیه السلام ) وداع نمود و برگشت .
ابراهیم (علیه السلام ) همچنان راه مى پیمود تا به بلندترین نقطه از سرزمین شامات فرود آمد و لوط را در پایین ترین نقطه شامات جاى گذاشت .
ابراهیم (علیه السلام ) وقتى پس از سالها انتظار از باردار شدن ساره نا امید شد به او گفت : اگر مایل باشى هاجر را به من بفروش ، باشد كه خداوند از او به من فرزندى روزى فرماید، تا براى ما خلفى باشد. ساره موافقت نمود و هاجر را به ابراهیم (علیه السلام ) فروخت ، و از هاجر اسماعیل (علیه السلام ) به دنیا آمد.
اگر به خاطر داشته باشید تورات ، ذبیح ابراهیم (علیه السلام ) را اسحاق دانسته در حالى كه ذبیح نامبرده اسماعیل (علیه السلام ) بوده نه اسحاق . مساءله نقل دادن هاجر به سرزمین تهامه كه همان سرزمین مكه است ، و بنا كردن خانه كعبه در آنجا و تشریع احكام حج كه همه آن و مخصوصا طواف ، سعى و قربانى آن حاكى از گرفتاریها و محنتهاى هاجر و فرزندش در راه خدا است ، همه مؤ ید آنند كه ذبیح نامبرده اسماعیل بوده نه اسحاق .
انجیل برنابا هم یهود را به همین اشتباه ملامت كرده و در فصل چهل و چهار چنین گفته است : ((خداوند با ابراهیم (علیه السلام ) سخن گفت و فرمود: اولین فرزندت ، اسماعیل را بگیر و از این كوه بالا برده او را به عنوان قربانى و پیشكش ذبح كن ، و اگر ذبیح ابراهیم (علیه السلام ) اسحاق بود انجیل او را یگانه و اولین فرزند ابراهیم (علیه السلام ) نمى خواند، براى اینكه وقتى اسحاق به دنیا آمد اسماعیل (علیه السلام ) كودكى هفت ساله بود)).
و همچنین از آیات قرآن كریم به خوبى استفاده مى شود كه ذبیح ابراهیم (علیهالسلام )، فرزندش اسماعیل بوده نه اسحاق ، براى اینكه بعد از ذكر داستان شكستن بتها، و در آتش افكندن ابراهیم (علیه السلام ) و بیرون آمدنش به سلامت ، مى فرماید:
((فارادوا به كیدا فجعلناهم الاسفلین ، و قال انى ذاهب الى ربى سیهدین ، رب هب لى من الصالحین ، فبشرناه بغلام حلیم ، فلما بلغ معه السعى قال یا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحك فانظر ما ذا ترى قال یا ابت افعل ما تؤ مر ستجدنى انشاء اللّه من الصابرین ، فلما اسلما و تله للجبین ، و نادیناه ان یا ابراهیم قد صدقت الرؤ یا انا كذلك نجزى المحسنین ، ان هذا لهو البلاء المبین ، و فدیناه بذبح عظیم و تركنا علیه فى الاخرین سلام على ابراهیم ، كذلك نجزى المحسنین ، انه من عبادنا المؤ منین ، و بشرناه باسحق نبیا من الصالحین و باركنا علیه و على اسحق و من ذریتهما محسن و ظالم لنفسه مبین )).
اگر كسى در این آیات دقت كند چاره اى جز این نخواهد دید كه اعتراف كند به اینكه ذبیح همان كسى است كه خداوند ابراهیم (علیه السلام ) را در جمله ((فبشرناه بغلام حلیم )) به ولادت او بشارت داده . و جمله ((و بشرناه باسحق نبیا من الصالحین )) بشارت دیگرى است غیر آن بشارت اول ، و مساءله ذبح و قربانى در ذیل بشارت اولى ذكر شده . و خلاصه ، قرآن كریم پس از نقل قربانى كردن ابراهیم (علیه السلام ) فرزند را، مجددا بشارت به ولادت اسحق را حكایت مى كند و این خود نظیر تصریح است به اینكه قربانى ابراهیم (علیهالسلام ) اسماعیل بوده نه اسحاق .
و نیز روایات وارد از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) همه تصریح دارند بر اینكه ذبیح ، اسماعیل (علیه السلام ) بوده . و اما در روایات وارده از طرق عامه ، در بعضى از آنها اسماعیل (علیهالسلام ) و در بعضى دیگر اسحاق اسم برده شده . الا اینكه قبلا هم گفتیم و اثبات هم كردیم كه روایات دسته اول موافق با قرآن است ، و روایات دسته دوم چون مخالف با قرآن است قابل قبول نیست .
طبرى در تاریخ خود مى گوید: علماى پیشین اسلام اختلاف كرده اند در اینكه آن فرزندى كه ابراهیم (علیه السلام ) ماءمور به قربان كردن او شد كدامیك از دو فرزندش بوده ، بعضى گفته اند اسحاق بوده ، و بعضى دیگر گفته اند: اسماعیل ، و بر طبق هر دو قول از رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله و سلم ) نیز روایت وارد شده . و ما اگر در بین این دو دسته روایات یكدسته را صحیح مى دانستیم البته بر طبق همان حكم مى كردیم و لیكن روایات هیچكدام بر دیگرى از جهت سند ترجیح ندارد، لذا ناگزیر بر طبق آن روایاتى حكم مى كنیم كه موافق با قرآن كریم است ، و آن روایاتى است كه مى گوید: فرزند نامبرده ، اسحاق بوده ، چون قرآن كریم دلالتش بر صحت این دسته از روایات روشنتر است ، و این قول بهتر از قرآن استفاده مى شود.
طبرى رشته كلام را ادامه داده تا آنجا كه مى گوید: اما اینكه گفتیم دلالت قرآن بر صحت این دسته از روایات روشنتر است براى این بود كه قرآن پس از ذكر دعاى ابراهیم خلیل (علیهالسلام ) در موقع بیرون شدن از میان قوم خود با ساره به سوى شام ، مى فرماید: ((انى ذاهب الى ربى سیهدین رب هب لى من الصالحین )) و این دعا قبل از آن بود كه اصلا به هاجر برخورد كند، و از او فرزندى بنام اسماعیل به وجود آید. آنگاه دنبال این دعا اجابت دعایش را ذكر مى كند، و او را به وجود غلامى حلیم بشارت مى دهد و سپس خواب دیدن ابراهیم (علیه السلام ) مبنى بر اینكه همین غلام را پس از رسیدن به حد رشد ذبح مى كند بیان مى فرماید.
و از آنجایى كه در قرآن كریم بشارت به فرزند دیگرى به ابراهیم داده نشده ، و در پارهاى از آیات مانند آیه و امراته قائمة فضحكت فبشرناها باسحق و من وراء اسحق یعقوب و آیه ((فاوجس منهم خیفة قالوا لا تخف و بشروه بغلام علیم فاقبلت امراته فى صرة فصكت وجه ها و قالت عجوز عقیم )) صراحتا بشارت را در باره ولادت اسحاق ذكر مى كند ناگزیر باید هر جا بشارت دیگرى در این باره دیده شد حمل بر ولادت همین فرزند كنیم .
آنگاه مى گوید: كسى اشكال نكند به اینكه این ادعا با بشارت تولد اسحاق از ابراهیم (علیهما السلام ) و تولد یعقوب از اسحاق نمى سازد، و چون بشارت تولد اسحاق تواءم با بشارت به تولد یعقوب ذكر شده پس فرزند مورد بحث اسماعیل بوده ، براى اینكه صرف تواءم ذكر شدن این دو بشارت دلیل بر این نیست كه فرزند مورد بحث اسماعیل بوده ، ممكن است اسحاق بوده ، و یعقوب قبل از جریان قربانى شدن از اسحاق به دنیا آمده باشد، و اسحاق پس از تولد یعقوب به حد سعى رسیده باشد.
و نیز كسى اشكال نكند به اینكه اگر مقصود از فرزند مورد بحث اسحاق باشد به طور مسلم این جریان در غیر كعبه رخ میداد، و حال آنكه در روایات دارد ابراهیم (علیه السلام ) دید كه قوچى به خانه كعبه بسته شده براى اینكه ممكن است قوچ را از شام به مكه آورده و به خانه خدا بسته باشند.
این بود كلام طبرى در پیرامون این بحث ، و عجیب اینجا است كه چطور متوجه این نكته نشده كه ابراهیم (علیه السلام ) در موقع مهاجرتش به شام تنها از خدا فرزند صالحى خواست ، و قید نكرد كه این فرزند صالح از ساره باشد یا از غیر او، و با این حال هیچ اجبارى نیست به اینكه ما بشارت بعد از این دعا را بشارت بر ولادت اسحاق از ساره بدانیم .
این هم كه گفت : چون در چند مورد بشارت به فرزند، بشارت به ولادت اسحاق است پس باید هر جاى دیگر قرآن بشارت به فرزندى به ابراهیم دیدیم حمل بر ولادت اسحاق كنیم صرفنظر از اشكالى كه در خود آن موارد هست اصولا این حرف قیاس بدون دلیل است ، بلكه نه تنها دلیلى بر صحت آن نیست ، دلیل بر خلافش هم هست ، و آن این است كه در آیات مورد بحث بعد از آنكه خداوند ابراهیم را به وجود فرزندى بشارت مى دهد، و سپس مساءله ذبح را ذكر مى كند، مجددا بشارت دیگرى به تولد اسحاق مى دهد، و با این حال هر كسى مى فهمد كه بشارت اولى مربوط به تولد فرزند دیگرى غیر اسحاق بوده ، و الا حاجتى به ذكر بشارت دومى نبود. و از آنجایى كه علماى حدیث و تاریخ اتفاق دارند بر اینكه اسماعیل قبل از اسحاق به دنیا آمده ناگزیر باید گفت آن بشارتى هم كه قبل از بشارت ولادت اسحاق و قبل از مساءله ذبح ذكر شده بشارت به تولد اسماعیل است .